#مینی_رمان
《لحظه لحظه پر از راز 》🤏❤️🔥
پارت ⁵
<حورا>
حدود ساعت 6 صبح 26 خرداد
با صدای زنگ بیدار شدم
شماره ی سما عه رو گوشی
حورا_الو جانم؟
سما_ حورااا کجاییییییی؟؟؟😭
حورا _ چیشدههه؟؟؟؟
سما_ ی ی یگانه
حورا_ یگانههه چیییی؟؟؟؟؟
سما_ یگانه تو بیمارستان بقیه اللهه
حورا_ چیییی اونجا چیکار میکنه؟؟؟
سما_ بیا خودتو برسون فقط
حورا _ باشههه
___
سریع اماده شدم و ماشینو برداشتم
با سرعت 180 تا داشتم میرفتم
نگران بودم
چیشدهه
یگانه براش چه اتفاقی افتاده
نمیدونم چجوری ولی یجوری رسیدم بیمارستان
رفتم بخش اورژانس
_سلام
پرستار بخش _ بفرمایید
_یگانه صالحی کدوم بخشه؟؟؟؟
پرستار _ بزارید ببینم.
اتاق عمل هستش
_چیییی ؟؟؟
از کدوم ور باید برمم؟؟؟؟؟؟؟
پرستار _ همین روبرو دست چپ
فقط شماره تلفن و اسم و فامیلیتون رو بگید.
_حورا ملکی ، ......0930
بدو بدو رفتم سمت اتاق عمل
سما_ حورا اومدی؟؟؟؟؟؟
_چی چیشدههههه؟؟؟؟؟
نارمیلا_چیزی نیست فقط یگانه...
_یگانه چییییی
ثمین_ یگانه دیشب تصادف کرده و کل فکش شکسته و الان اتاق عمله...
بعد شنیدن جمله ی ثمین دیگه هیچی نشنیدم
چشمام بسته شد و از هوش رفتم...
#مینی_رمان
《لحظه لحظه پر از راز 》❤️🩹😮💨
پارت⁷
<حورا>
چشام تار میدید
_سما؟ من کجام
<وایی بیدار شدی دورت بگردم؟؟
از حال رفتی ..
_کسرا تو اینجا چیکار میکنی؟؟
کسرا<دوستت زنگ زد به مامان
مامانم بهم گفت بیام کنارت باشم
_اها، اخ سرم
سما<چیشدی فداتشم؟؟؟
_سرم خیلی درد میکنهه
سما< بمیرم برات
_____
رفتم بیرون دیدم چندتا پسر اونجاان
که یکیشون بهم تیکه انداخت
فک کنم داداش یگانه بود
امیرمحمد< خوبی؟ تو این وضعيت تو چرا دیگه قش کردی؟
_ببخشید که دوستم برام مهمه و حالم بد شد. بعدم کسی از تو نظر نخواست 😒
امیر محمد <اووو باشه بابا بیا منو بزن
دوروز بعد
بخواطر یگانه این دوروز رو نرفتیم هیئت و به زودی یگانه مرخص میشه و میریم خونه
https://abzarek.ir/service-p/msg/4856543
تا اینجا نظرتون راجب رمان چی بوده قشنگامم؟؟؟🤍🪄
#مینی_رمان
《لحظه های پر از راز 》
پارت⁸
<حورا>
بعد دوشب مراسم دیگه تونیستم خدارشکر برم مراسم امام حسین و خادمیمو شروع کنم.🥲💔
<حدود ساعت 7 غروب>
کم کم اماده شدم تا برم مسجد
امشب شب حضرت رقیه بود ...💔
مظلوم ترین مظلوم ها؛
شب ها مثل چی داشتن میگذشتن و شب پنجم هم گذشت که مسئول هیئتمون بهم زنگ زدش
_سلام اقای احمدی
<سلام حورا خانوم خوبستید؟
_مرسی. جانم کاری داشتید؟؟؟
<اره قسط مزاحمت نداشتم
ما برای حضرت علی اصغر یعنی دو شب دیگه، میخوایم یه تأتری داشته باشیم که میخوایم شما و اقا کسرا هم تو این تأتر باشید
من به یگانه خانوم هم گفتم و قرار شد بیان
اگه میشه فردا شب بیاید ساعت 12 که بعد هیئت میشه
که هم تمرین کنید هم نقش هارو بگن
_چه خوب حتما میایم
کاری ندارید
< نه یاعلی
______________
فردا ساعت 5 بعد از ظهر
_سلام یگانه خانوم
<سلام قشنگم خوبی؟؟
_خدارشکر شما خوبی؟
<خدارشکر منم خوبم
_میای انشاالله امشب دیگه؟
<اره فداتشم میبینمت🥲💗
_ اوکی خدارشکر منم همینطور 🥰🫀
____________
کسراااااااا
هوییییییییی
اقای کررررررررر
<چیهههه
_مژده بدههههه
<چیشده خواهریی😂
_میگمممم اقای احمدی دیشب زنگ زده بود بهم😮💨🤓
<اون چرا باید به تو پیام بدهه هانن؟؟؟؟
_وایییی تو اَماااااااا
بهم گفت یه تأتری دعوت شدید که برای فردا شب تأتر اجرا کنیم و امشبم تمرینه
<با من؟؟؟؟
_ نه با عمم😁
<رو مخخخخخ
_عههههههه ماماننننن😖
<باشه باشه لوس خانوم ببخشید
_حیحی🤪💘🤓🎀
<حالا درباره ی کیه
_حضرت علی اصغر 🥲
<اوکی ابجی کوچولوم میام
_باشههه داداشیی🥺🥰
#مینی_رمان
《لحظه های پر از راز 》
پارت ⁹
<حدود ساعت 12 شب >
حورا_یگانهههه سلامممممم
یگانه_سلامممم فداتشممم
حورا_ بلاخره دیدمتتتتت
یگانه_ وای ارههه
حورا_ چخبررر؟؟؟؟
اقای احمدی_خب خب ممنون از همه ی عزیزان که اینجا حضور دارن
امیر محمد گلمون میان تا نقش هارو بگن و بریم برای تمرین
یگانه _ پیس پیس
حورا_ بله
یگانه _ داداش من چرا مسئول شد؟؟
حورا _😟من از کجا باید بدونم خواهر😐
یگانه _راست میگی 🥰😀😂🤣🤣
حورا_🤣🤣🤣🤣
امیر محمد _ اهمممم ممنون میشم حرف نزنید حورا خانوم😊
حورا_هعبببب
امیر محمد _ خب الان میخونم
حورا_ خب بخون😆😅
امیر محمد_😏
حضرت زینب: حورا ملکی، کس بهتری نبود؟؟😏😕🤦♀
حورا_ به توچه؟؟؟؟
یگانه_ بسههه اه
امیر محمد _یگانه خانوم صالحی : خانوم رباب
کسرا ملکی: چی،؟ کسرا ملکیی؟؟؟؟؟؟
همکلاسی سوم راهنمایی؟؟؟
کسرا _ امیر محمد خودتی داداش؟؟؟
امیر محمد _اره مشتی سلامم
کسرا _چخبررر؟؟؟
امیر محمد _سلامتیی
نقش امام حسین رو بازی میکنی داداش🤓 منم حرمله😮💨😭😂
کسرا_عالی🤣
چرا وقتی همه حالشون بده من کنارشونم.
ولی حال خودم بده هیچکی نیست؟💔😄
چرا وقتی به همتون نیاز دارم هیچکدومتون نیستید؟:)))
ترسناکِ....
ترسناکه وقتی دور ورتو ببنی متوجه بشی تنها کسی که هست خودتی و خودت💔🤌