eitaa logo
پناهگاـہ ܟܿߊ‌ࡅ߭وܩܢ"𝐇"✨️🍁🍂
668 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
881 ویدیو
3 فایل
سلامم‌به‌کاربر‌محترمی‌که‌عضو‌چنلم‌شده💘🌝 •برای‌آشنا‌شدن‌با‌من‌حتما‌سنجاق‌هارو‌چک کن🖇🎀 •اگه‌پسری‌اصلامشکلی‌نیست‌چون‌این‌چنل‌عمومیه‌برادر‌گرامی👍🌚 •کپی‌از‌پست‌ها‌و‌متن‌های‌انگیزشی؟‌نه‌نه‌نه‌راضی‌نیستم👀😘 •همین‌دیگه‌برو‌توکانال‌خوش‌بگذرون‌؛موفق‌باشی🩰
مشاهده در ایتا
دانلود
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثلا آدم بی معرفت به نام رفیق: آدمی که تو از چشم خواهر بهش نگاه میکردی ولی اون؟ همیشه از چشم رقابتو حسودی بهت نگاه میکرد...
‍ ‌◝ 🐋◟ امروز یه متنی رو خوندم خیلی قشنگ بود؛ «من پرندگان غمگین زیادی را دیدم که هنوز پرواز میکنند.!» ‌ امید یه همچین چیزیه....🕊 · · · • • • • • ✤ • • • • • · · · ‍ از صبح که رفتیم بازار و مسجد و الان منم و خستگیه روز پنجشنبه 😌✨️🍒
خانومیای خوشگل خودم؛💖🥲 خیلی خیلی خوش اومدید در اصل به چنل خودتون...🥰 امیدوارم خوشتون بیاد از چنلمون🤏💗 "|معرفی کامل 𝙃𝙚𝙡𝙢𝙖 بانو🤌😮‍💨💜|" "|ادیت هایی که وایب آسمون و شکلات میده|" "|ناشناسمون ؟ حرفی داشتید بیاید بگید و پاسخگوی همه خوشگلام هستم🤏❤️‍🔥|" پیش من باشید که قراره اتفاقا خوب زندگیمون رو باهم شریک بشیم>>>🥯🥞🤏😅 𝙃𝙚𝙡𝙢𝙖
چرا نبودم؟ چون با رفیقای گرامی🎀 رفتیم پارکککک🥲🤏🪄💘 بازی با پسرای کوچیک تر از خودت خیلی حال میده😂🪄😮‍💨
سلامم پدیده های خلاق و ناناس <الله>🌊🦋🌨
امیدوارم چطورتون عالی‌ی‌ی‌ی‌ی باشه ناناس عسلیا🥺💗🎨
جمعه و اخر هفتتون بخیر دخترامم🥲💘🌼
《لحظه های پر از راز 》 پارت¹⁴ ساعت 10 شب بعد از اصرار زیاد کسرا ام هماهنگ کرد بیاد باهامون و چون امیرمحمد اونجا بود مشکلی با حوصله سر رفتنش نداشتیم😅 ولی اون لحظه که یگانه گفت امیرمحمد میاد یه ذوق غیرقابل پیش بینی اومد و بهم وارد شددد🥺😅😅 وایییی خدایاااا یعنی اونمممم میادددددد وایییی خدایاااا 🥲❤️‍🔥 از اونجایی که همشون ساعت 3 باید خونه ی ما میومدن که باهم حرکت کنیم تا ساعت 3 خوابیدم🥲😂 تا این که با صدای یگانه خانوم بیدار شدم. یگانه_حورا حورااا بیدار شو دورت بگردمم حورا_چیه چیشده یگانه _هیچی پاشو الان جا میمونیاا😂 حورا_ساعت چنده؟؟؟؟؟ یگانه_3 حورا _اوه اوه دیر شددد کهههه یگانه_اره پاشو سریع اماده شو همه رفتن سمت ماشین تو ام با موتور بابات میای حورا_باشه باشه یگانه_ من میرم سمت ماشین سریع رفتم شلوار بگ طوسی و شومیز مشکیمو و شال مشکیمو پوشیدم و سریع یکم کرم پودر زدم و رفتم پایین چادرمو گذاشتم تو کولم دیدم همه نشست تو ماشینا و منتظر منن < امیر محمد > حدود ساعت 3و ربع بود همه منتظر حورا بودیم انگاری اون قرار بود با باباش با موتور بیان . سرم خیلی درد میکرد با اعصبانیت گفتم چقدر دیگه باید صبر کنیم ؟؟؟؟ تا این که دیدم اومدش چقدر خوشگل شده بود... وقتی دیدمش با این که قبلش اعصبانی بودم ولی یه لبخند به لبم اومد... خیلی خوشگل شده بود...خیلیی