◝ #انگیزشی🐋◟
امروز یه متنی رو خوندم خیلی قشنگ بود؛
«من پرندگان غمگین زیادی را دیدم که هنوز پرواز میکنند.!»
امید یه همچین چیزیه....🕊
· · · • • • • • ✤ • • • • • · · ·
از صبح که رفتیم بازار و مسجد و الان منم و خستگیه روز پنجشنبه 😌✨️🍒
خانومیای خوشگل خودم؛💖🥲
خیلی خیلی خوش اومدید در اصل به چنل خودتون...🥰
امیدوارم خوشتون بیاد از چنلمون🤏💗
"|معرفی کامل 𝙃𝙚𝙡𝙢𝙖 بانو🤌😮💨💜|"
"|ادیت هایی که وایب آسمون و شکلات میده|"
"|ناشناسمون ؟ حرفی داشتید بیاید بگید و پاسخگوی همه خوشگلام هستم🤏❤️🔥|"
پیش من باشید که قراره اتفاقا خوب زندگیمون رو باهم شریک بشیم>>>🥯🥞🤏😅
𝙃𝙚𝙡𝙢𝙖
چرا نبودم؟
چون با رفیقای گرامی🎀
رفتیم پارکککک🥲🤏🪄💘
بازی با پسرای کوچیک تر از خودت خیلی حال میده😂🪄😮💨
پناهگاـہ ܟܿߊࡅ߭وܩܢ"𝐇"✨️🍁🍂
چرا نبودم؟ چون با رفیقای گرامی🎀 رفتیم پارکککک🥲🤏🪄💘 بازی با پسرای کوچیک تر از خودت خیلی حال میده😂🪄😮💨
یکیشون رو ترجيح میدم به ۱۰۰ نفر بعضی ها😂🤣😮💨😏
#مینی_رمان
《لحظه های پر از راز 》
پارت¹⁴
ساعت 10 شب
بعد از اصرار زیاد کسرا ام هماهنگ کرد بیاد باهامون و چون امیرمحمد اونجا بود مشکلی با حوصله سر رفتنش نداشتیم😅
ولی اون لحظه که یگانه گفت امیرمحمد میاد یه ذوق غیرقابل پیش بینی اومد و بهم وارد شددد🥺😅😅
وایییی خدایاااا
یعنی اونمممم میادددددد
وایییی خدایاااا 🥲❤️🔥
از اونجایی که همشون ساعت 3 باید خونه ی ما میومدن که باهم حرکت کنیم تا ساعت 3 خوابیدم🥲😂
تا این که با صدای یگانه خانوم بیدار شدم.
یگانه_حورا حورااا بیدار شو دورت بگردمم
حورا_چیه چیشده
یگانه _هیچی پاشو الان جا میمونیاا😂
حورا_ساعت چنده؟؟؟؟؟
یگانه_3
حورا _اوه اوه دیر شددد کهههه
یگانه_اره پاشو سریع اماده شو همه رفتن سمت ماشین
تو ام با موتور بابات میای
حورا_باشه باشه
یگانه_ من میرم سمت ماشین
سریع رفتم شلوار بگ طوسی و شومیز مشکیمو و شال مشکیمو پوشیدم و سریع یکم کرم پودر زدم و رفتم پایین
چادرمو گذاشتم تو کولم
دیدم همه نشست تو ماشینا
و منتظر منن
< امیر محمد >
حدود ساعت 3و ربع بود همه منتظر حورا بودیم
انگاری اون قرار بود با باباش با موتور بیان .
سرم خیلی درد میکرد با اعصبانیت گفتم چقدر دیگه باید صبر کنیم ؟؟؟؟
تا این که دیدم اومدش
چقدر خوشگل شده بود...
وقتی دیدمش با این که قبلش اعصبانی بودم ولی یه لبخند به لبم اومد...
خیلی خوشگل شده بود...خیلیی
#مینی_رمان
《لحظه های پر از راز 》
پارت¹⁵
<حورا>
رفتم پایین و با یه احساس گنگی که قراره روی موتور بشینم رفتم...
امیرمحمدُ دیدم که داره نگاه میکنه.😅🤏
یهو لپام گل انداخت
سریع سوار موتور شدم و رفتیم👍
بعد چند ساعت که تقریبا صبح شده بود رفتیم لب مرز و با یه وَن راهی شدیم.
"امیر محمد "
بلاخره رسیدیم و باید اماده ی پیاده روی میشدیم.
یه حس و حال خیلی خوبی داشت که با حورا هم سفر شده بودم🥲
"حورا"
هوفف خدایاااا دارم از خجالتت میمیرم جلوی امیر محمددددد🤦♀
یگانه_حوراا؟؟؟ چرا لپات گل انداخته؟😂😏
حورا_حیسسس آروم ترررر
یگانه خب راستش..
یگانه _رو داداشم کراش زدی نه؟
حورا_چی؟؟؟ نه .. اره.. اصلا تو از کجا فهمیدی؟؟؟
یگانه _☺️😂 دختر من دوست صمیمی توامااا از رفتارات فهمیدم😂
حورا_وایییییی
یگانه _اونم فک کنم ازت خوشش اومده
حورا_چییی از مننن؟؟؟؟؟؟
کسرا_ساکتت حوراا همه خوابین و ون🗿
حورا_باشه باشه
حورا_از من خوشش اومده؟؟؟
یگانه_ارع دیگه😅🥺❤️🔥
حورا_واییییییی خدایاااا یعنیییی🥺🫂
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«فَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»
خُدا بخواهد غیرممکن هم ممکن میشود...🌱