#مینی_رمان
《لحظه های پر از راز 》
پارت¹⁵
<حورا>
رفتم پایین و با یه احساس گنگی که قراره روی موتور بشینم رفتم...
امیرمحمدُ دیدم که داره نگاه میکنه.😅🤏
یهو لپام گل انداخت
سریع سوار موتور شدم و رفتیم👍
بعد چند ساعت که تقریبا صبح شده بود رفتیم لب مرز و با یه وَن راهی شدیم.
"امیر محمد "
بلاخره رسیدیم و باید اماده ی پیاده روی میشدیم.
یه حس و حال خیلی خوبی داشت که با حورا هم سفر شده بودم🥲
"حورا"
هوفف خدایاااا دارم از خجالتت میمیرم جلوی امیر محمددددد🤦♀
یگانه_حوراا؟؟؟ چرا لپات گل انداخته؟😂😏
حورا_حیسسس آروم ترررر
یگانه خب راستش..
یگانه _رو داداشم کراش زدی نه؟
حورا_چی؟؟؟ نه .. اره.. اصلا تو از کجا فهمیدی؟؟؟
یگانه _☺️😂 دختر من دوست صمیمی توامااا از رفتارات فهمیدم😂
حورا_وایییییی
یگانه _اونم فک کنم ازت خوشش اومده
حورا_چییی از مننن؟؟؟؟؟؟
کسرا_ساکتت حوراا همه خوابین و ون🗿
حورا_باشه باشه
حورا_از من خوشش اومده؟؟؟
یگانه_ارع دیگه😅🥺❤️🔥
حورا_واییییییی خدایاااا یعنیییی🥺🫂
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«فَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»
خُدا بخواهد غیرممکن هم ممکن میشود...🌱
ولی هیچوقت یادم نمیره...
امشب تو پارک یه دختر کوچولوی ۷ ساله نشست پیشم و گفت
گریه نکن...
دختر خوشگلی مثل تو که نباید گریه کنه...
بعد گفتم حالم بده.. چیکار کنم...
گفت یه دختر خوشگل با این که حالش بده ولی بازم باید لبخند داشته باشه.. حتی اگه ناراحت باشه...
و بغلم کرد...
و در اخر درک یه دختر ۷ ساله از درک خیلیا بیشتره...🥲💔
شبتون بخیر 🌼🫂
سلامی از زاویه ی شمال🥲✨️🌱
خیلی یهویی پیش اومد که بیایم شمال و منتظر یه عالمهههه پست های خوشگل و تابستونی از من باشید🍒🍃💅🏻🎀
پناهگاـہ ܟܿߊࡅ߭وܩܢ"𝐇"✨️🍁🍂
من بعد از این که به بابام گفتم خوابم میاد🙂🤌: