و بعد از اين همه
هنوز بر اين گمانی
كه ناشناسی و پنهان؟
از بوی لباسهايم می فهمند محبوب منی
از عطر تنم می فهمند در آغوشم بوده ای
از دست خواب رفته ام
می فهمند كه تو برآن خواب رفته ای
ديگر نمی توانم پنهانت كنم
از دستخطم
می فهمند
برای تو می نويسم
یک سیب افتاد و جهان از قانون جاذبه باخبر شد
میلیونها جسد افتاد
ولی بشر معنی انسانیت را درک نکرد
اگر زنده ماندم
و روزی باهم در یک خانه چای خوردیم
برایت تعریف میکنم که این روزها
چقدر سخت و دیر و دور گذشت
شبی که دیدمت
عقربه ها دونده های المپیک بودند
حالا که نیستی
مثل بازنشسته های وسط پارک
متفکرانه
دوز بازی می کنند