حسم یه جوریه که انگار یکی بهم گفته "باید یه خبری بهت بدم فقط قول بده به خودت مسلط باشی."؛ ولی بعدش سرشو انداخته پایین و زده زیرِ گریه.
من گمان میکردم که برای دلباخته کردنش باید لبخند بر لبانش بنشانم، ولی هربار که میخندید
این من بودم که عاشقش میشدم.
به یاد قدیم، یه فور میزنید؟
https://harfeto.timefriend.net/17224282172895
-جهتارسالتگچنلتون🤌
و دو قطب من قلبی است که شب بر روی تخت حریر عشقبازی میکند؛
و عقلی که صبح، حکم قتل معشوقهاش را صادر میکند.
تکه کاغذی لهیده
با سطرهایی شسته شده
در جیب پیراهنی که از خشکشویی برگشته است
شاید این همان شعری بود
که می توانست
سرنوشت من، تو و جهان را عوض کند.
وضعیتِ نسل ما، حالِ همون آدمیه که دوستاش رفتن مسافرت و نذاشتن بفهمه، حالِ همون آدمیه که دوست صمیمیش با یکی دیگه صمیمی شده، همون آدمی که جلو کلی آدم، فروشنده بهش گفته موجودی کافی نیست، آدمی که پیام داده «دیگه نمیخوام باهات باشم» و جواب گرفته هرجور راحتی.