هیچ²
یه افسانه هست که میگه: فرشته هایی که عاشق یک انسان میشن بالهاشونو در ازای رسیدن به معشوقشون از دست
یه افسانه هست که میگه: اگه میخواین متوجه بشین قدرت ماورایی دارید یا نه کافیه برید پیش یه درخت و سعی کنید با چشم بسته بهش نگاه کنین،
یه سری تصاویر جلوی چشماتون شکل میگیره راجب قدرتتون یا قدرت هاتون؛!
من یه تخت خواب دارم که خانواده هر چیز بی مصرف و بلااستفاده ای رو میندازن روش، پدرم کمربند، برادرم کتاباش، مادرم کیف و خودمم آخر شبها خودمو میندازم روش و میخوابم
سمت راست شکمم درد میکند.
دیشب تا صبح نخوابیدم.
ظهر چهار ساعتی بیهوش شدم.
بیهوش شدن بهتر از خوابیدن است.
کابوس و رویا ندارد .
چیزی از آن نمیفهمی.
نفهمیدن بهتر از فهمیدن است.
نوع آرامشش دلچسبتر است.
سرم را روی بالش میگذارم ؛ در آن فرو میرود.
سرم بین پارچه و پر گم میشود.
گم شدن بهتر از پیدا شدن است.
پهلوی راستم درد میکند.
چشم چپم زیباتر است.
چپ بهتر از راست است.
چشم هایم را میبندم.
نور چراغی که خاموش نکردهام با سیاهی پلکهایم مبارزه میکند.
نمیدانم نور
بهتر از سیاهی است یا سیاهی بهتر از نور.
به هرحال ، ندانستن بهتر از دانستن است.
گچپژ
https://daigo.ir/secret/9530841100
حالا که مهدی نیست، بیاین نظرتونو درمورد هیچ بگین🙏
-https://eitaa.com/HHEECCH
ولی حواسمون به کسی که
که شبا وقتی به فکره یکی دیگهایم
گوشیو تو بغلمون میچلونیم
و با بغض میخابیم
با نگرانی نصف شب میاد پتو رو میندازه رومون
تا از سرما بدن درد نگیریم باشه
اومد کنارم نشست ؛ بی مقدمه شروع کرد گفت :خاطره هاش داره نابودم میکنه . !
برگشتم سمتش
گفتم :تا جایی که من میدونم تو اصلا ندیدیش،چجوری خاطره داشتی باهاش!؟
گفت :مگه قراره هر خاطره ای که اتفاق بیوفته دیده باشیش؟
من کلی خاطره تو ذهنم هر شب باهاش میساختم
کلِ تهران رو باهم زیر پا گذاشتیم
باهم دعوا کردیم
آشتی کردیم
ما حتی بستنی هم سمت هم پرت میکردیم
از انقلاب تا ولیعصر پای پیاده،رو به آفتاب تو پیاده رو ها میرفتیم . .
تو چی میدونی از خاطره!؟
من تو ذهنم کلی خاطره قشنگ ازش دارم
که ترس از دست دادن دارم
سرمو پایین انداختم و تو دلم گفتم حق داری خاطره ها آدمو نابود میکنن.
انگار که فکرای تو ذهنم برای هر موضوع یه کلاف کاموا باشن و یه گربه به قصد بازی بهمش ریخته باشه، حالا اون بازیشو کرده رفته و من موندم با کلی افکار توهم گره خورده ی نامرتب؛!
مرگ که فقط دفن شدن زیر خاک نیست، همین که هر روز آرزوها و هدفامون از دیدمون محو و غیر قابل دسترس میشن، یعنی مُردیم..
کاش میشد قلب و مغزمو در بیارم و مثل لباسی که تازه شسته شده بپیچونمش و تموم آبشو بچلونم تا تموم غم و فکرام بریزه رو زمین؛ بعدش هم بتکونمشون و بزارم سرجاشون.
این روز ها، خنثی ترین هاست.
مثل مزهی ملس؛ نه شیرین، نه ترش.
مثل ساعت پنج صبح؛ نه هوا روشنه، نه تاریک. نه روزه، نه شب.
مثل نق زدن و بغض بچه؛ نه میتونی گریه کنی، نه حالت خوبه.
درست مثل رنگ طوسی؛ نه تیره، نه روشن.
مثل آسمون ابری؛ نه میباره، نه صافه.