در دنیای واقعی
مردم همیشه میگویند وقتی اتفاق وحشتناک میافتد اندوه و درماندگی و دردی که در قلبمان حس میکنیم
"با گذشت زمان کمتر میشود"
اما حقیقت ندارد.
اندوه و دردِ از دست دادن همیشگی است
اما اگر قرار باشد برای همهی عمر آنها را با خودمان حمل کنیم، طاقتمان تمام میشود.
غم و اندوه فلجمان میکند.
بنابراین، در نهایت، اندوههایمان را بسته بندی میکنیم و جایی میگذاریم.
مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است'
دلش چنین میخواست، اما کو جرات؟
این است آدمیزاد، دست کم دو گونه
زندگانی میکند!
یکی آن که هست و دیگری آن که میخواهد.
-محموددولتآبادی
وسط دعوا و بگو و مگو یهو میگفت:
" دستامو بگیر! "
عادتش بود، تا می دید بحث داره بالا میگیره همین بساط بود.
فرقی نمیکرد پشت گوشی باشه یا وسط چت باشیم
یا اینکه رو در رو
میگفت دستامو بگیر
و بعد خودش زودتر دست به کار میشد و دستامو میگرفت میون گرمی دستاش
و بعدش انگار دلمون قرصتر می شد
آروم تر میشدیم
یادمون می رفت سر چی حرفمون شده بود اصلا
یه بار که اصلا قصد کوتاه اومدن نداشتم سرش داد زدم و گفتم بس کنه این بازی تکراری مزخرفو، مثلا چی میخواد حل بشه با گرفتن دستاش
یادم نمیره هیچوقت جوابشو، گفت:
ببین توی هر رابطه ای بحث و اختلاف نظر و سلیقه و دعوا هست. ولی مهم تر و قوی تر از همه ی اینا عشق و محبتیه که دلارو وصل میکنه به هم.
یه وقتایی اونقدر پُریم از گلایه های ریز و درشت که یادمون میره این آدمی که جلوی رومونه عشقمونه، اگه بحث و احیانا دعوا و جدلیم هست بخاطر حل شدن مشکلات یه رابطه ست، نه منحل کردنش
یه وقتایی که حس می کنم داره اون نخ اتصاله پاره میشه
حرمتا توی مرز شکسته شدنه
داریم میرسیم به جایی که نباید
همون موقع میگم دستمو بگیر و محکمم بگیر که نه ترس رفتن تورو داشته باشم و نه فکر رفتن به سر خودم بزنه.
میگم بگیری دستامو که یادمون بیفته ما وصلیم به هم.
نباید از این فاصله دور تر شیم
نمی تونیم که دور تر شیم
دستاتو میگیرم که یادم بیاد کجای زندگیمی که یادت بیاد کجای زندگیتم
دستاتو میگیرم که یادمون بیاد این جنگا برای با هم بودنمونه
قرار نیست که با هم بجنگیم . .
وقتی انگشتامو گره می زنم لابلای انگشتات تازه یادم میفته که این دستا قرار نیست بذارن زمین بخورم و اگه زمین خوردم بلندم میکنن. یادم میاد که قرار نیست وقتی دستمون توی دست همه زمین بخوریم
و هنوز زوده برای از پا افتادن...
یه وقتایی که حس میکنم دیگه آخر راهیم میگم دستامو بگیر تا دوباره و از نو شروع کنیم
درست از سر خط.
حالا یه وقتایی من به جای اون میگم ولش کن اصلا این حرفارو، بیا این راهو هم با هم و شونه به شونه ی هم بریم و این جریانارم باهم بگذرونیم از سر ، پس . .
دستامو بگیر لطفا
دلش با من نیست این را خوب میدانم
فقط اینم منم که بی او
خسته ام
تکه تکه ام
متلاشیام..
دستهایش را به تخت فلزی گوشه اتاق میبندم و بدون توجه به تقلاهایش به سمت کمد میروم و هر طور شده همهی آنها را از مَغزم بیرون میکشم و در آنجا جا میدهم. کلید را دو بار میچرخانم تا مطمئن شوم در کمد کاملاً قفل شده است.
لباسهایم را میپوشم، چمدانم را برمیدارم و آن خاطرات حبس شده درون کمد و افسردگی بسته شده به تخت را فراموش میکنم و میروم تا در پی خوشحالی بگردم!
پیشنهاد خودش بود بیایم همین فست فود کنار دانشگاه، منم که گشنه م بود رو هوا زدم پیشنهادشو
من همه ی هوش و حواسم پیش سیب زمینی سرخ کرده ها بود و اون حواسش به من انگار، سر که بلند کردم دیدم دست به سینه نشسته و داره با لبخند نگاهم می کنه، دهنم پر بود، سر تکون دادم که یعنی چیه؟!
لبخندش عمیق تر شد
- هیچی! فقط کنار لبت سسی شده، پاکش کن
گمونم گونه هام از خجالت رنگ گرفتن، با دستمال کاغذی صورتمو پاک کردم و خیره به لیوان دوغم پرسیدم:
+ نمیخوری غذاتو؟! گشنه ت بودا
نفس کشید، عمیق.
- چرا، می خورم
زیر چشمی حواسم به حرکاتش بود، فقط داشت با غذاش بازی می کرد، توی دلم شروع کردم به شمردن، یک، دو،س... به حرف اومد
- می دونی؟!
وقتی یکیو دوست داری همه چیز عوض میشه، قضیه فرق می کنه دیگه...
موفقیتش توی هر زمینه ای بیشتر از موفق بودن خودت می چسبه، وقتی توی جمع می درخشه انگار مدال لیاقتشو به سینه ی تو زدن، وقتی باعث لبخندشی خودت خوشحال تری، وقتی ازت کمک می خواد حالت خوبه یا وقتی هواشو داری این خودتی که احساس
قدرت می کنی، یا...
یا چه جوری بگم، حتی تماشای غذا خوردن کسی که دوستش داری از اینکه خودت غذا بخوری لذت بخش تره
ضربان قلبم بالا گرفته بود، جرئت نداشتم نگاهش کنم که مبادا چشمام لو بده حال و روز دلمو! آدمِ دل دل کردن نبود، سکوت من مرددش کرده بود. لابد میترسید احساس من چیزی نباشه که فکرشو می کنه، اون مغرور بود و من خجالتی
- میدونی این که کسی رو دوست داشته باشی حس خیلی لذت بخشیه، ولی دوست داشته شدن از جانب همون آدم محشره، فوق العاده ست، خودِ خودِ بهشته اصلا
یعنی میخوام بگم نه اینکه منتی سر کسی باشه ولی دوست داشتن بار سنگینیه، یه نفر به تنهایی نمیتونه به دوش بکشدش اگه دلش گرم نباشه
نفسشو سنگین داد از ریه هاش بیرون
- هووووف
هر آدمی یه روزی بالاخره از دوست داشتنی که دوست داشته شدن توش نباشه خسته میشه
دوست داشتن آدمی که جلوم مثل یه بچه ی مظلوم و کتک خورده نشسته بود چیزی نبود که! من براش جونمم میدادم و این درست همون واقعیتی بود که خودش خبر نداشت
سعی کردم نگاهش نکنم، من خجالتیِ بی دست و پا قلبم اومد توو دهنم اما روم نشد بگم آدم فقط از کسی که دوستش داره و از جنس دوست داشتنش خوشش میاد کمک میخواد و دلش میره که عشقش، عزیزش هواشو داره، آدم برای اونی که دلش باهاشه از موفقیتاش میگه که افتخار کنه بهش و کنار اونی که دوستش داره میخنده و خوشحاله...
هیشکی با کسی که دوستش نداره این وقت روز نمیره غذا بخوره که کنار لبشو سسی کنه که عشقش بهش بخنده که کیلو کیلو قند توو دلش از اون لبخند آب شه با اینکه خجالت کشیده هوارتا
به جای همه ی این حرفا اما یه تیکه از غذامو با همون دستایی که نامحسوس میلرزید سس زدم و گذاشتم جلوش و چشمای متعجبشو فاکتور گرفتم و هزار بار مردم و زنده شدم تا گفتم:
+ شروع کن
این بار من میخوام بشینم به تماشا کردنت،
آخه دیدن غذا خوردن عشقت بیشتر میچسبه تا اینکه خودت غذا بخوری .
#مناسب_پادکست