دارم پس میزنم خودمو
یه حجم عظیمی از من توو منه.
چند سالی هست که میجنگه باهام و هربار شکستم میده.
آخرین بار امشب بود.
برام نامه فرستاد.
فازشو سر ادبی نوشتنش نفهمیدم.
برام نوشته بود:
سلام.
با توجه به اینکه ما شما را به رسمیت نمیشناسیم
لطفا حداکثر تا چهل و هشت ساعت آینده این بدن را به مقصد بی نهایت ترک کنید.
باتشکر.
-گچپژ، یاداشت های پاره/1401
جنگ پايان خواهد يافت
و رهبران با هم گرم خواهند گرفت
و باقى میماند آن مادر پيرى كه چشم به راه فرزند شهيدش است
و آن دخترِ جوانى كه منتظرِ معشوقِ خويش است
و فرزندانى كه به انتظار پدر قهرمانشان نشستهاند
نمیدانم چه كسى وطن را فروخت
اما ديدم چه كسى بهاى آن را پرداخت
هیچ²
دارم پس میزنم خودمو یه حجم عظیمی از من توو منه. چند سالی هست که میجنگه باهام و هربار شکستم میده. آخ
این روزا کتاب میخونم و فیلم میبینم
نمیدونم با کدوم دیالوگ باید همزاد پنداری کنم
اون بخش عاشقانه
اون بخش مطرود جامعه بودن
اون بخش تسلط به احساس
یا تیزر مستند تیمارستان و کمپ
اما بخش پررنگ ذهنم در حال حاضر اینه:
«سرم را نذر استشمام بوی گیسویی کرده بودم که شیشه عطرش را در خیابان به دست باد سپرده بود»
-گچپژ، یاداشت های پاره/1403
سال ها بعد
از ما به عنوان سر سخت ترین مردمان یاد
خواهد شد، در دلمان امید کشته شده بود
اما باز ادامه می دادیم
برای رسیدن به روزهای روشنی که فردایش
از امروزش تاریک تر بود.
گفتن سرتو گرم کن یادت میره
منم بیرون رفتم
عصرا خودمو قهوه دعوت کردم
شبا پاستا
با آدمای جدید آشنا شدم
درس خوندم
ورزش کردم
فیلم و سریال دیدم
آهنگ گوش کردم و باهاش قدم زدم
رفتم خرید
با دوستام وقت گذروندم
سیگار کشیدم
نوشتم
خوابیدم
خندیدم
کتاب خوندم
اتاقمو مرتب کردم
کلاسای مختلف رفتم
می دونی چی شد؟
به خودم اومدم دیدم
بیرون همون جاهایی رو رفتم که با تو رفته بودم
همون کافیشاپی خودمو قهوه و پاستا دعوت کردم که پاتوقمون بود به تموم آدمای جدیدی که باهاشون آشنا شدم از تو گفتم
همون کتابای کمک درسی رو خوندم که تو بهم داده بودی
همون ورزشیو کردم که مورد علاقت بود
فیلماییو دیدم که هر لحظش منو یاد تو مینداخت.
آهنگایی رو گوش کردم که باهم گوش می کردیم
و تو همون کوچه ای بار اول دیدمت قدم زدم
رفتم خرید لباسایی رو خریدم که تو دوست داشتی بپوشم
به دوستام خاطراتم با تورو گفتم
سیگار کشیدم خودمو کنارت تصور کردم
راجب تو نوشتم
خوابیدم خواب تورو دیدم
بیدار شدم خوشحال ازینکه خواب تورو دیدم خندیدم
کتابی رو برای بار صدم خوندم که بهم هدیه داده بودی
اتاقمو برای این مرتب کردم که شاید یه روزی بیای
کلاسای مختلف رفتم که بعدا هرچی یاد گرفتم و برات تعریف کنم.
بعدش دیدم همه ی این مدت که گفتن سرتو گرم کن
بازم سرم با تو گرم بوده
و حواسم پرت تو بوده و دوباره مثل همیشه همه چی بی اثر بوده.
#مناسب_پادکست
زندگی بیتفاوت ترین جریانی است که درحال تجربهاش هستیم. بیتفاوت به حال ما و موقعیت ما، پیش میرود.
بعد از اين همه هنوز بر اين گمانی
كه ناشناسی و پنهان؟
از بوی لباسهايم میفهمند محبوب منی
از عطر تنم میفهمند بامن بودهای
از دستِ خواب رفتهام میفهمند كه تو برآن خواب رفتهای
از امروز ديگر نمیتوانم پنهانت كنم
از دستخطم میفهمند برای تو مینويسم