3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از ی نظر دلم نمیخواد پاک بشن اما از نظر دیگ میتونم دوباره ببینمشون:)
تو✨
یه سوال فنی برام پیش اومده دخترای تو خوابگاه گل برفی پریود نمیشن؟نواربهداشتی نمیخوان؟ اگه میخوان چطور میگن به گروگان گیرا؟ میدونی دست خودم نیس ذهن مریض و منحرفی دارم😂
_-_-_-_-_-_-_-_
وای خدا نکشت🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣خاداااا
نمیدونم
شاید دارن تو اتاقشون بعدم وضعیت اضطراریه مجبورن بگن😂😂💔
{''خونھدرختے''}
روز پنجاه و نهم~✨ _فاطمهههه _چت با دوست دبستانممم _املت مشتی _سریالم _تابستون اومده اما من ندیدمش💔
روز شصتم~✨
_دختر داییم
_گوشیم
_ناهار
_سیرابی
_عمینا
هدایت شده از {''خونھدرختے''}
همه ما افرادی معمولی هستیم. خسته کنندهایم، شگفت انگیزیم، همه ما خجالتی هستیم، شجاعیم، قهرمانیم، بیپناهیم ...
فقط به روزش بستگی داره!(':
شبتون خوش فردا روز خوبی داشته باشید:))))))🌙✨
{''خونھدرختے''}
پارت دوم✨❤️ #سرنوشت_رویایی با دقت به تدریس خانم کارتر گوش میسپردم و نکات مهم را یادداشت میکردم . ب
پارت سوم❤✨
#سرنوشت_رویایی
رو بهروی من نشست . خیره نگاهم کرد . از نگاه خیرهاش متعجب شدم و لب باز کردم:
-خب فرشته نجات اسمی هم داره؟
+بله که داره! من هادسون(Hudson) هستم و شما؟
-چه اسم زیبایی! خب من آتنهام .
+خب چرا امروز صبح انقدر عجله داشتی آتنه؟
-من دانش آموز منظبطی هستم ولی خب صبح به دلیل اینکه آلارم ساعتم مشکل پیدا کرده بود دیر از خواب بیدار شدم . برای همین تمام راه رو تا مدرسه دویدم .
+خیلی عجله داشتی برای همین پرسیدم .
میتونم یک سوال بپرسم آتنه؟
-البته بپرس راحت باش .
+نظرت درمورد دوستی چیه؟
-خب خیلی عالیه! دوستیِ سالم؟
+البته من معتقدم این کار های اشتباهن .
-خب پس..
آروم دستم را جلو بردم و دوباره لب باز کردم:
-دست دوستی بدیم؟
دستش را جلو آورد و در دستانم گذاشت .
+بسیار خب پس ما الان دوتا دوست هستیم درسته؟
-بله
لبخندی زد و شروع کرد به خوردن وعدهی ناهار .
بعد از اتمام وعدهی ناهار با هم به سمت در خروجی رفتیم .
از آنجایی که من با عجله آمده بودم ، به کل دوچرخه را فراموش کردم .
با لب هایی آویزان و غرق در دریای غم به رو بهرو خیره شدم .
هادسون متوجه حال پریشانم شد و زبانش را در دهان چرخاند:
+آتنه اتفاقی افتاده؟
در دنیای غمانگیز خویش غرق بودم که با صدای هادسون به خود آمدم!
-ها؟چی؟آره نه یعنی نه .
خب چرا حقیقتش من صبح دوچرخه نیاوردم الان نمیدونم چطور باید این همه راه رو برگردم .
هادسون خنده ای سر داد و گفت:
+آخه این ارزش داره چشمای به این قشنگی رو بخوای
غمگین کنی؟
با خجالت بهش نگاه کردم .
-خب الان چطوری برگردم خونه؟
+میشینی پشت دوچرخه من میرسونمت خاطره هم میشه!
همراه با لبخند تک تک کلماتش را بیان میکرد .
لبانم کش آمد و با ذوقی زیاد رو به هادسون کردم و لب گشودم:
-یعنی میخوای منو برسونی؟واقعا؟
+چرا که نه باعث افتخارم هم هست .
قفل دوچرخهاش را باز کرد و روی صندلی مخصوص خود نشست .
لبخندی زد و به پشت خود اشاره کرد .
به سمت دوچرخه حرکت کردم و به آرامی پشت او نشستم .
هادسون لب برای سخن گشود:
+خب آتنه به نظرم اگر نمیخوای با زمین یکی بشی منو بگیر چون مسیر سراشیبی زیادی رو طی میکنه .
کمی تردید کردم دستم را تا نصف راه بردم ولی درآخر پشیمان شدم .
-نه اینطوری راحتترم
حرکت کرد . احساس خوبی داشت . نسیم خنکی به صورتم میخورد و باعث لرزه خفیفی در بدنم شد .
حِینِ لذت بردن از مناظر تکانی شدید خوردم و از ترس زیاد با شتاب و قدرت خود را به هادسون چسباندم .
هادسون لبخندی زد که از دیدم دور نماند .
قلبم خود را با شتاب زیادی به دیواره سینهام میکوبید . شاید میخواست از آنجا فرار کند .
کمی بعد دوچرخه ایستاد و ایست مطلق دوچرخه اطلاع از رسیدن من به مقصد میداد .
به قلم آیلا .
@HOME_TRE