eitaa logo
{''خونھ‌درختے''}
87 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
973 ویدیو
9 فایل
. میـگـن خـــدا نــوره ✨ قـلبـت کـه بـشـکـنـه .... راه واسـه نـفـوذ نـور بـیـشـتـر میـشـه و خـــدا محـکـم‌ تر بـغـلـت مـیـکـنـه 🫂🤍 .
مشاهده در ایتا
دانلود
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از ی نظر دلم نمیخواد پاک بشن اما از نظر دیگ میتونم دوباره ببینمشون:)
تو✨ یه سوال فنی برام پیش اومده دخترای تو خوابگاه گل برفی پریود نمیشن؟نواربهداشتی نمیخوان؟ اگه میخوان چطور میگن به گروگان گیرا؟ میدونی دست خودم نیس ذهن مریض و منحرفی دارم😂 _-_-_-_-_-_-_-_ وای خدا نکشت🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣خاداااا نمیدونم شاید دارن تو اتاقشون بعدم وضعیت اضطراریه مجبورن بگن😂😂💔
ووی خدا ی روزه گل برفی ندیدم🙂😂 امان از روزی ک ی هفته منتظرش بشینم
آیلا امشب نذاری ب فنا میری😄
هدایت شده از {''خونھ‌درختے''}
همه‌ ما افرادی معمولی هستیم. خسته کننده‌ایم، شگفت انگیزیم، همه‌ ما خجالتی هستیم، شجاعیم، قهرمانیم، بی‌پناهیم ... فقط به روزش بستگی داره!(': شبتون خوش فردا روز خوبی داشته باشید:))))))🌙✨
{''خونھ‌درختے''}
پارت دوم✨❤️ #سرنوشت_رویایی با دقت به تدریس خانم کارتر گوش میسپردم و نکات مهم را یادداشت میکردم . ب
پارت سوم❤✨ رو به‌روی من نشست . خیره نگاهم کرد . از نگاه خیره‌اش متعجب شدم و لب باز کردم: -خب فرشته نجات اسمی هم داره؟ +بله که داره! من هادسون(Hudson) هستم و شما؟ -چه اسم زیبایی! خب من آتنه‌ام . +خب چرا امروز صبح انقدر عجله داشتی آتنه؟ -من دانش آموز منظبطی هستم ولی خب صبح به دلیل اینکه آلارم ساعتم مشکل پیدا کرده بود دیر از خواب بیدار شدم . برای همین تمام راه رو تا مدرسه دویدم . +خیلی عجله داشتی برای همین پرسیدم . میتونم یک سوال بپرسم آتنه؟ -البته بپرس راحت باش . +نظرت درمورد دوستی چیه؟ -خب خیلی عالیه! دوستیِ سالم؟ +البته من معتقدم این کار های اشتباهن . -خب پس.. آروم دستم را جلو بردم و دوباره لب باز کردم: -دست دوستی بدیم؟ دستش را جلو آورد و در دستانم گذاشت . +بسیار خب پس ما الان دوتا دوست هستیم درسته؟ -بله لبخندی زد و شروع کرد به خوردن وعده‌ی ناهار . بعد از اتمام وعده‌ی ناهار با هم به سمت در خروجی رفتیم . از آنجایی که من با عجله آمده بودم ، به کل دوچرخه را فراموش کردم . با لب هایی آویزان و غرق در دریای غم به رو به‌رو خیره شدم . هادسون متوجه حال پریشانم شد و زبانش را در دهان چرخاند: +آتنه اتفاقی افتاده؟ در دنیای غم‌انگیز خویش غرق بودم که با صدای هادسون به خود آمدم! -ها؟چی؟آره نه یعنی نه . خب چرا حقیقتش من صبح دوچرخه نیاوردم الان نمیدونم چطور باید این همه راه رو برگردم . هادسون خنده ای سر داد و گفت: +آخه این ارزش داره چشمای به این قشنگی رو بخوای غمگین کنی؟ با خجالت بهش نگاه کردم . -خب الان چطوری برگردم خونه؟ +میشینی پشت دوچرخه من میرسونمت خاطره هم میشه! همراه با لبخند تک تک کلماتش را بیان میکرد . لبانم کش آمد و با ذوقی زیاد رو به هادسون کردم و لب گشودم: -یعنی میخوای منو برسونی؟واقعا؟ +چرا که نه باعث افتخارم هم هست . قفل دوچرخه‌اش را باز کرد و روی صندلی مخصوص خود نشست . لبخندی زد و به پشت خود اشاره کرد . به سمت دوچرخه حرکت کردم و به آرامی پشت او نشستم . هادسون لب برای سخن گشود: +خب آتنه به نظرم اگر نمیخوای با زمین یکی بشی منو بگیر چون مسیر سراشیبی زیادی رو طی میکنه . کمی تردید کردم دستم را تا نصف راه بردم ولی درآخر پشیمان شدم . -نه اینطوری راحت‌ترم حرکت کرد . احساس خوبی داشت . نسیم خنکی به صورتم میخورد و باعث لرزه خفیفی در بدنم شد . حِینِ لذت بردن از مناظر تکانی شدید خوردم و از ترس زیاد با شتاب و قدرت خود را به هادسون چسباندم . هادسون لبخندی زد که از دیدم دور نماند . قلبم خود را با شتاب زیادی به دیواره سینه‌ام میکوبید . شاید میخواست از آنجا فرار کند . کمی بعد دوچرخه ایستاد و ایست مطلق دوچرخه اطلاع از رسیدن من به مقصد میداد . به قلم آیلا . @HOME_TRE