نکاتی در مورد پاسخ گویی به امتحان مجازی
۱) از بسته اینترنتی خود اطمینان حاصل کنید.
۲) مدت زمان آزمون را در نظر بگیرید
۳) با خودکار آبی ، خوانا و به ترتیب به سوالات پاسخ دهید .
۴ ) عکس ارسالی از برگه امتحانی با کیفیت و در نور کافی گرفته شود.
۵) قبل از امتحان حتما لیست حضور و غیاب را تایید کنید .
✳️هر کس در زمان مقرر قادر به پاسخگویی به امتحانات نیست ،بعد از امتحانات ترم به صورت حضوری از او امتحان گرفته خواه
قشنگ ترین بنبستی که
تو زندگیم هیچوقت
دوست نداشتم
ازش برگردم بغل توئه.
🙂🧸
𝓓𝓸𝓿𝓸𝓶 𝓼𝓱𝓪𝓴𝓱𝓼𝓮 𝓶𝓸𝓯𝓻𝓪𝓭 𝓶𝓪𝓷
هدایت شده از 🛍🎁گالری آنلاین حلما 🎁🛍
البته
سر صبحم
اینقدر اسم قشنگتونو صدا میکنه
که به غلط کردن میوفتین😂🚶🏻♀
هدایت شده از ["تَنهآدُومْشَخصِمُفرَدِمَنْ³"]
اصلا بهتره آدم کسی رو نداشته باشه و تنها باشه، تا کسیرو داشته باشه و تنها باشه
🙂🧸
𝓓𝓸𝓿𝓸𝓶 𝓼𝓱𝓪𝓴𝓱𝓼𝓮 𝓶𝓸𝓯𝓻𝓪𝓭 𝓶𝓪𝓷
پارت چهارم❤✨
#سرنوشت_رویایی
سرم را از روی شانهی هادسون برداشتم و به اطراف خیره شدم .
با تعجب به اطراف نگاه کردم . ما لب ساحل بودیم و حتی نزدیک به خانه هم نبودم .
با چشمانی گرد رو به هادسون کردم:
-هادسون ما کجاییم؟
+خب مگه ندیدی؟ما ساحلیم!
-خب نه منظورم اینه که اینجا چیکار میکنیم؟
هادسون با لبخند ادامه داد:
+خب میخواستم روز اول دوستیمون رو باهم بیایم ساحل . دوست نداری؟ میخوای برگردیم؟
-نه نه خیلی خوبه .
از دوچرخه پایین آمدم و با ذوق به سمت دریا رفتم .
چند ماه بود که به دلیل درس های زیاد سمت ساحل و دریا نرفته بودم .
هادسون در جیب پالتواش دست کرده بود و من را با لبخند خیره نگاه میکرد .
درحال دویدن در آب بودم که ناگهان انگشت بزرگ پایم به جسم محکمی برخورد کرد . بخاطر درد زیادی که در پایم پیچید اشک در چشمانم جمع شد و خود را در آب رها کردم .
هادسون با عجله به سمتم آمد و کنارم نشست .
+آتنه حالت خوبه؟
به آبی که خونی شده بود خیره شدم و نگاهی به هادسون کردم .
هادسون آرام پاهایم را بالا آورد و نگاهی به آن کرد سپس چسب زخمی از جیب پالتویش بیرون آورد و به انگشتم زد .
رو به من گفت:
+خب دیگه الان خوب میشی .
لبخند زد و ادامه داد :
+تا تو از آب بیای بیرون من میرم و برمیگردم .
سرم را جنباندم و با چشم اورا بدرقه کردم .
ناگهان یاد آن شئ سخت و محکم افتادم و مانند دیوانه ها در آب به دنبال آن میگشتم که چشمم به سنگ بزرگ و درخشان افتاد .
آرام دستانم را داخل آب بردم و سپس آن را بیرون کشیدم .
نگاهی به سنگ کردم و با کنجکاوی آن را بررسی میکردم .
سنگ را بغل کردم و لنگ لنگان از آب بیرون آمدم .
اثری از هادسون نبود . نگران به اطراف نگاه کردم ولی کسی نبود . آرام به سمت محل پارک دوچرخه هادسون رفتم و درکمال تعجب دوچرخه هادسون را دیدم .
حین بررسی اطراف کسی دستش را روی چشمانم گذاشت . فکر میکردم که هادسون باشد برای همین با ذوق نامش را صدا زدم و برگشتم .
از چیزی که دیدم تعجب کردم . او متیو بود که با ناراحتی به من مینگریست .
-سلام متیو . تو اینجا چیکار میکنی؟
•سلام . خب اتفاقی اومدم به ساحل و تورو دیدم . ولی مثل اینکه تنها نیستی و کسی باهات اومده .
بین حرف های متیو ، هادسون را دیدم . او در دستان خود دو آبمیوه را قرار داده بود و به سمت من میآمد .
هادسون جلوتر که آمد متوجه متیو شد و لب باز کرد:
+آتنه معرفی نمیکنی؟
-چرا که نه . متیو همکلاسی و هم نیمکتی من در کلاس فیزیکِ .
+خوشبختم متیو . منم هادسون هستم .
به قلم آیلا .
@HOME_TRE