قشنگ ترین بنبستی که
تو زندگیم هیچوقت
دوست نداشتم
ازش برگردم بغل توئه.
🙂🧸
𝓓𝓸𝓿𝓸𝓶 𝓼𝓱𝓪𝓴𝓱𝓼𝓮 𝓶𝓸𝓯𝓻𝓪𝓭 𝓶𝓪𝓷
هدایت شده از 🛍🎁گالری آنلاین حلما 🎁🛍
البته
سر صبحم
اینقدر اسم قشنگتونو صدا میکنه
که به غلط کردن میوفتین😂🚶🏻♀
هدایت شده از ["تَنهآدُومْشَخصِمُفرَدِمَنْ³"]
اصلا بهتره آدم کسی رو نداشته باشه و تنها باشه، تا کسیرو داشته باشه و تنها باشه
🙂🧸
𝓓𝓸𝓿𝓸𝓶 𝓼𝓱𝓪𝓴𝓱𝓼𝓮 𝓶𝓸𝓯𝓻𝓪𝓭 𝓶𝓪𝓷
پارت چهارم❤✨
#سرنوشت_رویایی
سرم را از روی شانهی هادسون برداشتم و به اطراف خیره شدم .
با تعجب به اطراف نگاه کردم . ما لب ساحل بودیم و حتی نزدیک به خانه هم نبودم .
با چشمانی گرد رو به هادسون کردم:
-هادسون ما کجاییم؟
+خب مگه ندیدی؟ما ساحلیم!
-خب نه منظورم اینه که اینجا چیکار میکنیم؟
هادسون با لبخند ادامه داد:
+خب میخواستم روز اول دوستیمون رو باهم بیایم ساحل . دوست نداری؟ میخوای برگردیم؟
-نه نه خیلی خوبه .
از دوچرخه پایین آمدم و با ذوق به سمت دریا رفتم .
چند ماه بود که به دلیل درس های زیاد سمت ساحل و دریا نرفته بودم .
هادسون در جیب پالتواش دست کرده بود و من را با لبخند خیره نگاه میکرد .
درحال دویدن در آب بودم که ناگهان انگشت بزرگ پایم به جسم محکمی برخورد کرد . بخاطر درد زیادی که در پایم پیچید اشک در چشمانم جمع شد و خود را در آب رها کردم .
هادسون با عجله به سمتم آمد و کنارم نشست .
+آتنه حالت خوبه؟
به آبی که خونی شده بود خیره شدم و نگاهی به هادسون کردم .
هادسون آرام پاهایم را بالا آورد و نگاهی به آن کرد سپس چسب زخمی از جیب پالتویش بیرون آورد و به انگشتم زد .
رو به من گفت:
+خب دیگه الان خوب میشی .
لبخند زد و ادامه داد :
+تا تو از آب بیای بیرون من میرم و برمیگردم .
سرم را جنباندم و با چشم اورا بدرقه کردم .
ناگهان یاد آن شئ سخت و محکم افتادم و مانند دیوانه ها در آب به دنبال آن میگشتم که چشمم به سنگ بزرگ و درخشان افتاد .
آرام دستانم را داخل آب بردم و سپس آن را بیرون کشیدم .
نگاهی به سنگ کردم و با کنجکاوی آن را بررسی میکردم .
سنگ را بغل کردم و لنگ لنگان از آب بیرون آمدم .
اثری از هادسون نبود . نگران به اطراف نگاه کردم ولی کسی نبود . آرام به سمت محل پارک دوچرخه هادسون رفتم و درکمال تعجب دوچرخه هادسون را دیدم .
حین بررسی اطراف کسی دستش را روی چشمانم گذاشت . فکر میکردم که هادسون باشد برای همین با ذوق نامش را صدا زدم و برگشتم .
از چیزی که دیدم تعجب کردم . او متیو بود که با ناراحتی به من مینگریست .
-سلام متیو . تو اینجا چیکار میکنی؟
•سلام . خب اتفاقی اومدم به ساحل و تورو دیدم . ولی مثل اینکه تنها نیستی و کسی باهات اومده .
بین حرف های متیو ، هادسون را دیدم . او در دستان خود دو آبمیوه را قرار داده بود و به سمت من میآمد .
هادسون جلوتر که آمد متوجه متیو شد و لب باز کرد:
+آتنه معرفی نمیکنی؟
-چرا که نه . متیو همکلاسی و هم نیمکتی من در کلاس فیزیکِ .
+خوشبختم متیو . منم هادسون هستم .
به قلم آیلا .
@HOME_TRE