eitaa logo
{''خونھ‌درختے''}
87 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
973 ویدیو
9 فایل
. میـگـن خـــدا نــوره ✨ قـلبـت کـه بـشـکـنـه .... راه واسـه نـفـوذ نـور بـیـشـتـر میـشـه و خـــدا محـکـم‌ تر بـغـلـت مـیـکـنـه 🫂🤍 .
مشاهده در ایتا
دانلود
قشنگ ترین بن‌بستی که تو زندگیم هیچوقت دوست نداشتم ازش برگردم بغل توئه. 🙂🧸 𝓓𝓸𝓿𝓸𝓶 𝓼𝓱𝓪𝓴𝓱𝓼𝓮 𝓶𝓸𝓯𝓻𝓪𝓭 𝓶𝓪𝓷
صبح بخیر
حیح
ب طرف باغ
هدایت شده از 🛍🎁گالری آنلاین حلما 🎁🛍
البته سر صبحم اینقدر اسم قشنگتونو صدا میکنه که به غلط کردن میوفتین😂🚶🏻‍♀
{''خونھ‌درختے''}
مال من بود اومد مین مین چجوریه حذف برای همه🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اصلا بهتره آدم کسی‌ رو نداشته باشه و تنها باشه، تا کسی‌رو داشته باشه و تنها باشه 🙂🧸 𝓓𝓸𝓿𝓸𝓶 𝓼𝓱𝓪𝓴𝓱𝓼𝓮 𝓶𝓸𝓯𝓻𝓪𝓭 𝓶𝓪𝓷
پارت چهارم❤✨ سرم را از روی شانه‌ی هادسون برداشتم و به اطراف خیره شدم . با تعجب به اطراف نگاه کردم . ما لب ساحل بودیم و حتی نزدیک به خانه هم نبودم ‌. با چشمانی گرد رو به هادسون کردم: -هادسون ما کجاییم؟ +خب مگه ندیدی؟ما ساحلیم! -خب نه منظورم اینه که اینجا چیکار میکنیم؟ هادسون با لبخند ادامه داد: +خب میخواستم روز اول دوستیمون رو باهم بیایم ساحل . دوست نداری؟ میخوای برگردیم؟ -نه نه خیلی خوبه . از دوچرخه پایین آمدم و با ذوق به سمت دریا رفتم . چند ماه بود که به دلیل درس های زیاد سمت ساحل و دریا نرفته بودم . هادسون در جیب پالتواش دست کرده بود و من را با لبخند خیره نگاه میکرد . درحال دویدن در آب بودم که ناگهان انگشت بزرگ پایم به جسم محکمی برخورد کرد . بخاطر درد زیادی که در پایم پیچید اشک در چشمانم جمع شد و خود را در آب رها کردم . هادسون با عجله به سمتم آمد و کنارم نشست . +آتنه حالت خوبه؟ به آبی که خونی شده بود خیره شدم و نگاهی به هادسون کردم . هادسون آرام پاهایم را بالا آورد و نگاهی به آن کرد سپس چسب زخمی از جیب پالتویش بیرون آورد و به انگشتم زد . رو به من گفت: +خب دیگه الان خوب میشی . لبخند زد و ادامه داد : +تا تو از آب بیای بیرون من میرم و برمیگردم . سرم را جنباندم و با چشم اورا بدرقه کردم . ناگهان یاد آن شئ سخت و محکم افتادم و مانند دیوانه ها در آب به دنبال آن میگشتم که چشمم به سنگ بزرگ و درخشان افتاد . آرام دستانم را داخل آب بردم و سپس آن را بیرون کشیدم . نگاهی به سنگ کردم و با کنجکاوی آن را بررسی میکردم . سنگ را بغل کردم و لنگ لنگان از آب بیرون آمدم . اثری از هادسون نبود . نگران به اطراف نگاه کردم ولی کسی نبود . آرام به سمت محل پارک دوچرخه هادسون رفتم و درکمال تعجب دوچرخه هادسون را دیدم . حین بررسی اطراف کسی دستش را روی چشمانم گذاشت . فکر میکردم که هادسون باشد برای همین با ذوق نامش را صدا زدم و برگشتم . از چیزی که دیدم تعجب کردم . او متیو بود که با ناراحتی به من می‌نگریست . -سلام متیو . تو اینجا چیکار میکنی؟ •سلام . خب اتفاقی اومدم به ساحل و تورو دیدم . ولی مثل اینکه تنها نیستی و کسی باهات اومده . بین حرف های متیو ، هادسون را دیدم . او در دستان خود دو آب‌میوه را قرار داده بود و به سمت من می‌آمد . هادسون جلوتر که آمد متوجه متیو شد و لب باز کرد: +آتنه معرفی نمیکنی؟ -چرا که نه . متیو همکلاسی و هم نیمکتی من در کلاس فیزیکِ . +خوشبختم متیو . منم هادسون هستم . به قلم آیلا . @HOME_TRE