روز شصت و سوم~✨
_فامیلای بابام خیلیاشون نیومدن:/
_گل برفی
_گوشی
_دختر داییم
_دختر داییم مامانم(هم سنیم)
_خندیدن
_پیراشکیییی
_ایگووو عمینا
پارت پنجم❤✨
#سرنوشت_رویایی
متیو با ناراحتی که دلیلش را نمیدانستم رو به هادسون کرد و گفت:
•همچنین . خب من باید برم از دیدنتون خوشحال شدم .
متیو قدم های بلند بلندی برمیداشت و این باعث شد زودتر از موعود از دیده من محو شود .
+خب خب یه آبمیوه خنک برای آتنه بانو گرفتم که حالش خوب بشه .
آبمیوه را از دستانش گرفتم و لبخندی زدم .
-میگم هادسون . من توی دریا یک سنگ پیدا کردم ولی با بقیه سنگ ها فرق میکنه خیلی زیباتر و درخشانتر از بقیه سنگ ها است .
+میتونم ببینم؟
سنگ را از کیف درآوردم و به سمت هادسون گرفتم . چشمان هادسون برق زد و گفت:
+این سنگ خیلی درخشانِ . به نظر من باید سنگ خاصی باشه چون من تا به حال همچین سنگی رو ندیدم .
سرم را به نشانه تایید جنباندم .
بعد از کمی عزم رفتن کردیم . هادسون مرا به خانه رساند و رفت .
تمام مدت به سنگ خاص فکر میکردم . در اینترنت مقاله هایی برای سنگ های درخشان پیدا کردم ولی این سنگ ناشناخته بود و هیچ اثر و اطلاعاتی از آن نبود .
در حال بررسی آن بودم که صدای زنگ در خانه آمد . در را باز کردم و بعد از کمی پدرم و همکار و دوست چندین سالهاش به خانه آمدن .
مانند همیشه درمورد مسائل کاری صحبت میکردند و من چیزی نمیفهمیدم . پس از پذیرایی از آنها پدرم اشاره کرد که من نیز در جمعشان بنشینم .
پس از اینکه نشستم پدرم گفت:
°آتنه جان ، ایشون رو که میشناسی همکار من هستن . آقای پائولو یه پروژه سیاسی دارن که مربوط به پرنده ایرانی ها میشه و از اونجایی که عزیزدردونه من تو هک کردن بسیار حرفهای تصمیم گرفتیم این موضوع رو با تو درمیان بزاریم . بقیش رو میزارم به عهده هری .
آقای پائولو لب باز کرد و گفت :
*خب آتنه من همه زندگی تورو میدونم چون وقتی پاهای کوچکت رو توی این دنیا گذاشتی زیر نظرم بودی تا الان که فقط هجده سال سن داری . سنت کمه ولی نمرههای توبی داری بنابراین کارت هم خوبه . ایرانی ها یک پرنده ساختن که خیلی پیشرفتس ما میخوایم اون رو بگیریم و ایرانی هارو خلع سلاح کنیم . کمک میکنی؟
کمی فکر کردم . به نظرم بد نبود که زندگیم از یکنواخت بودن در بیآید . بهتر است که هادسون را نیز درجریان بگذارم و با کمک او این مسئولیت را به عهده بگیرم .
-قبول میکنم ولی من یک شریک هم دارم .
*ایرادی نداره ولی پولی که من میدم تغییر نخواهد کرد .
سری تکان دادم و اندیشیدم .
از دید هادسون:
وقتی برای اولین بار آتنه را دیدم دلم را بهکل از دست دادم . هنگامی که به او درخواست دوستی دادم و او قبول کرد انگار که در ابر ها قدم برمیداشتم . چشمان سیاهش مجذوب کننده عالم است و من در آن سیاهی غرق میشوم .
امروز که از قصد به روی چالهای عمیق رفتم تا دستان گرمش را احساس کنم لبخندی از روی دیوانگیم زدم .
وقتی از ترس تا آخر مسیر سرش را روی شانهام گذاشته بود و یا وقتی که او را به ساحل بردم و ذوق را در چشمان سیاهش دیدم .
همهی اینها باعث شد دلم به لرزه در بیآید .
اما وقتی میدیدم که با متیو صحبت میکند قلبم از حرکت میایستاد و تنها جوابی که برای این احساسها پیدا میشود عشق است . آری من عاشق آتنه شدم در نگاه اول به چشمان سیاهش .
با صدای تلفن همراهم دستانم را به سمت آن کش آوردم . ارتباط را برقرار کردم و صدای زیبای آتنه را از آن سوی خط شنیدم .
آتنه:
-سلام خوبی؟ هادسون کار مهمی باهات دارم . وقتت خالیِ؟
با ذوق سیخ در جایم نشستم و گفتم :
+البته که برای خانمی مثل شما وقت من همیشه خالی است .
خندهای از ته دل کرد .
پس از کمی مکالمه تلفن را قطع کردم و آن را روی قلبم جای دادم .
میخواهم سعی کنم آتنه را عاشق خود کنم طوری که چشمان سیاهش تا ابد تنها به خود من خیره شود .
لبخندی زدم و از جا برخاستم تا کمی خود را برای ملاقات با آتنه آراسته کنم .
بعد از حمام رفتن کوتاهی به سمت کُمُد لباسهایم رفتم .
....
به خود در آینه خیره شدم و لباسهایم را بررسی کردم .
پیرهن چهارخانه سفید و مشکی به همراه کت لی به روی آن .
شلوار لی و کتانی جُردن .
لبخندی به خود زدم و دستانم را برای برداشتن عطر خوشبویم جلو بردم .
بعد از زدن عطر به سمت در خروجی رفتم و به سمت محل قرار به راه افتادم .
بعد از کمی به کافهای با چیدمان و ترکیب زیبا رسیدم .
به قلم آیلا.
@HOME_TRE