eitaa logo
{''خونھ‌درختے''}
87 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
974 ویدیو
9 فایل
. میـگـن خـــدا نــوره ✨ قـلبـت کـه بـشـکـنـه .... راه واسـه نـفـوذ نـور بـیـشـتـر میـشـه و خـــدا محـکـم‌ تر بـغـلـت مـیـکـنـه 🫂🤍 .
مشاهده در ایتا
دانلود
{''خونھ‌درختے''}
شب آخرین امتحانم نشستم بینوایان میبینم🙂😂
ولی واقعا فانتین خیلی خاصه🙂✨
اون موهای قشنگ و دندونای سفیدشو به خاطر دخترش داد(: این مهر مادریھ(:!
{''خونھ‌درختے''}
شب آخرین امتحانم نشستم بینوایان میبینم🙂😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اوکی
روز چیزی بود
{''خونھ‌درختے''}
روز شصت و پنجم~✨ _گل برفیییییییحخخثهثهتثتتیذسذسس _متروووو⁦ಥ‿ಥ _من کارتم شارژ داشت:/ _اتوبوس _سوپ _ن
روز شصت و ششم~✨ _اومدم بنویسم گل برفی😂 _کیدراما _شاید نظرم عوض شد و تابستونو ادامه دادم:/ _خواب بعد از ظهر _گلوم بهتر شد _همینا:/
هدایت شده از {''خونھ‌درختے''}
همه‌ ما افرادی معمولی هستیم. خسته کننده‌ایم، شگفت انگیزیم، همه‌ ما خجالتی هستیم، شجاعیم، قهرمانیم، بی‌پناهیم ... فقط به روزش بستگی داره!(': شبتون خوش فردا روز خوبی داشته باشید:))))))🌙✨
{''خونھ‌درختے''}
پارت ششم✨❤ #سرنوشت_رویایی با دیدن آتنه که دست تکان میداد به سویش راه افتادم . قلبم بی‌قرار در سی
پارت هفتم❤✨ دید هادسون: نمیدانم چرا انقدر استرس داشت . نگرانی در چشمان سیاهش به وضوح مشخص بود . تعجب کردم و به او خیره شدم . نگاهش به دختری با چهره‌ای آشنا ختم میشد . دخترک ناشناس با لبخند مرموز به آتنه نگاه میکرد . نگرانیم بیشتر شد . دیگر طاقت نیاوردم و بالاخره لب گشودم: +آتنه اتفاقی افتاده؟ -نه یعنی آره . بیخیال . +بسیار خب . در حال گشتن دلیل مناسبی در ذهنم بودم که حرف آتنه رشته افکارم را پاره کرد . -خب هادسون دیروقته . من باید برم . اومده بودم درمورد اون موضوع صحبت کنم که کردم . خب دیگه در ادامه حرفش از جا بلند شد و شال‌گردنش را درون کیفش جا داد . +باشه هرطور راحتی . فقط من با ماشین اومدم صبر کن برسونمت . -نه دیگه ممنون . +هرطور مایلی . -خداحافظ هادسون . +خدانگهدار . من هم بعد از برداشتن وسایل از کافه خارج شدم و به سمت خانه راه افتادم . از دید آتنه: خدایِ من ! وقتی با هادسون دوست شدم میخواستم اطلاعات بیشتری از او داشته باشم و همین باعث شد که بفهمم هادسون طرفداران زیادی دارد . طرفدار درست نیست درواقع باید بگویم خاطرخواه . قطع به یقین ناتالی به خاطرخواه‌های هادسون میگوید و ممکن است این موضوع به گوش پدرم برسد . ... صبح با صدای آلارم ساعت از خواب بیدار شدم . لباس مناسب مدرسه را پوشیدم و با دوچرخه به راه افتادم . وقتی به مدرسه رسیدم متوجه هادسون شدم ولی هادسون متوجه حضور من نبود و این یک خبر خوشحال کننده بود . به کلاس رفتم و فهمیدم هادسون کلاسش را تغییر داده و به کلاس ما آمده و این هم بد بود و هم خوب . حین کتاب خواندن کسی دستش را به روی میز من کوبید . وحشت زده سرم را بالا بردم و متوجه نگاه های کلاس به خود شدم . ناتالی ! می‌دانستم هرگز ساکت نمی‌شیند . چشمانم رنگ سوال گرفت و به او نگاه میکردم . ناتالی لبخند مرموزی زد و به رویِ یک میز رفت و سخن گفت: ناتالی: •خب خب همه‌ی کلاس توجه کنن . آقای هادسون هم توجه کنه . دیروز که به کافه رفتم بودم متوجه یک اتفاق عجیب شدم و انقدر اون اتفاق عجیب بود که چشم‌های خودم رو باور نداشتم . کمی مکث کرد و ادامه داد: •میدونین چی دیدم؟ دیدم آتنه دختری که تا الان دست دوستی به هیچکس رو نداده با یک پسر تو کافه نشسته و سرگرم بگو بخند شده . به قلم آیلا @HOME_TRE
عااااح