{''خونھدرختے''}
روز شصت و پنجم~✨ _گل برفیییییییحخخثهثهتثتتیذسذسس _مترووووಥ‿ಥ _من کارتم شارژ داشت:/ _اتوبوس _سوپ _ن
روز شصت و ششم~✨
_اومدم بنویسم گل برفی😂
_کیدراما
_شاید نظرم عوض شد و تابستونو ادامه دادم:/
_خواب بعد از ظهر
_گلوم بهتر شد
_همینا:/
هدایت شده از {''خونھدرختے''}
همه ما افرادی معمولی هستیم. خسته کنندهایم، شگفت انگیزیم، همه ما خجالتی هستیم، شجاعیم، قهرمانیم، بیپناهیم ...
فقط به روزش بستگی داره!(':
شبتون خوش فردا روز خوبی داشته باشید:))))))🌙✨
{''خونھدرختے''}
پارت ششم✨❤ #سرنوشت_رویایی با دیدن آتنه که دست تکان میداد به سویش راه افتادم . قلبم بیقرار در سی
پارت هفتم❤✨
#سرنوشت_رویایی
دید هادسون:
نمیدانم چرا انقدر استرس داشت . نگرانی در چشمان سیاهش به وضوح مشخص بود .
تعجب کردم و به او خیره شدم . نگاهش به دختری با چهرهای آشنا ختم میشد . دخترک ناشناس با لبخند مرموز به آتنه نگاه میکرد .
نگرانیم بیشتر شد . دیگر طاقت نیاوردم و بالاخره لب گشودم:
+آتنه اتفاقی افتاده؟
-نه یعنی آره . بیخیال .
+بسیار خب .
در حال گشتن دلیل مناسبی در ذهنم بودم که حرف آتنه رشته افکارم را پاره کرد .
-خب هادسون دیروقته . من باید برم . اومده بودم درمورد اون موضوع صحبت کنم که کردم . خب دیگه
در ادامه حرفش از جا بلند شد و شالگردنش را درون کیفش جا داد .
+باشه هرطور راحتی . فقط من با ماشین اومدم صبر کن برسونمت .
-نه دیگه ممنون .
+هرطور مایلی .
-خداحافظ هادسون .
+خدانگهدار .
من هم بعد از برداشتن وسایل از کافه خارج شدم و به سمت خانه راه افتادم .
از دید آتنه:
خدایِ من !
وقتی با هادسون دوست شدم میخواستم اطلاعات بیشتری از او داشته باشم و همین باعث شد که بفهمم هادسون طرفداران زیادی دارد .
طرفدار درست نیست درواقع باید بگویم خاطرخواه .
قطع به یقین ناتالی به خاطرخواههای هادسون میگوید و ممکن است این موضوع به گوش پدرم برسد .
...
صبح با صدای آلارم ساعت از خواب بیدار شدم .
لباس مناسب مدرسه را پوشیدم و با دوچرخه به راه افتادم .
وقتی به مدرسه رسیدم متوجه هادسون شدم ولی هادسون متوجه حضور من نبود و این یک خبر خوشحال کننده بود .
به کلاس رفتم و فهمیدم هادسون کلاسش را تغییر داده و به کلاس ما آمده و این هم بد بود و هم خوب .
حین کتاب خواندن کسی دستش را به روی میز من کوبید .
وحشت زده سرم را بالا بردم و متوجه نگاه های کلاس به خود شدم .
ناتالی !
میدانستم هرگز ساکت نمیشیند . چشمانم رنگ سوال گرفت و به او نگاه میکردم . ناتالی لبخند مرموزی زد و به رویِ یک میز رفت و سخن گفت:
ناتالی:
•خب خب همهی کلاس توجه کنن . آقای هادسون هم توجه کنه . دیروز که به کافه رفتم بودم متوجه یک اتفاق عجیب شدم و انقدر اون اتفاق عجیب بود که چشمهای خودم رو باور نداشتم .
کمی مکث کرد و ادامه داد:
•میدونین چی دیدم؟ دیدم آتنه دختری که تا الان دست دوستی به هیچکس رو نداده با یک پسر تو کافه نشسته و سرگرم بگو بخند شده .
به قلم آیلا
@HOME_TRE
تو✨
وینچزو یا پنت هاوس یا آجوشی من یا وقتی تو خواب بودی یا هتل دلونا
_-_-_-_-_-_-_
راستش فقط هتل دل لونا رو دیدم:/😂
هتل دل لونا قشنگ بود خوشم اومد
آجوشی من ،درامه و خیلی علاقه ندارم
وقتی تو خواب بودی ....
بیشتر معمایی و دادستانی و این چیزاس
پنت هاوس رو خواهرم دیده میگ قشنگه
وینچنزو هم تعریفشو زیاد شنیدم
تو✨
فاطی بیا پی #همونفاطیکهیکیازممبراسوخودشمیدونه #همونیامکهخودتمیدونی🥲
_-_-_-_-_-_-_-_
فاطمه برو پیویش🙂
{''خونھدرختے''}
تو✨ وینچزو یا پنت هاوس یا آجوشی من یا وقتی تو خواب بودی یا هتل دلونا _-_-_-_-_-_-_ راستش فقط هتل د
پنت هاوس ببینی قراره نفرین کنی نویسنده رو بزرگوار💔🙂