eitaa logo
{''خونھ‌درختے''}
87 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
974 ویدیو
9 فایل
. میـگـن خـــدا نــوره ✨ قـلبـت کـه بـشـکـنـه .... راه واسـه نـفـوذ نـور بـیـشـتـر میـشـه و خـــدا محـکـم‌ تر بـغـلـت مـیـکـنـه 🫂🤍 .
مشاهده در ایتا
دانلود
راس میگمممم بیا پی توضیح بدم چ غلطی کنم
651K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای نه این خیلی حقه خادا😂🙂💔
خیلی خب دیگ😂
{''خونھ‌درختے''}
روز شصت و ششم~✨ _اومدم بنویسم گل برفی😂 _کیدراما _شاید نظرم عوض شد و تابستونو ادامه دادم:/ _خواب بعد
روز شصت و هفتم~✨ _تابستان دوست داشتنی ما _کیدراما _دختر داییم _کلاس انگلیسی _دیدین جوکر با دختر داییم😂خیلی باحال بود ببینینش _شلغم _کباب _حالم داره بهتر میشه _شاید تصمیم اینکه چالش متانویا رو شروع کنم _همینا:)
https://eitaa.com/samavy/539 خواهش میکنم😂😂 با حقام پیانو بزن😂😂💔
فردا آخرین روز دی ماهه:( ماه من ماه من.... زود تموم شد خیلی زود شب بخیر ....
تو✨ پارتتت جدید میخامممممممممممممممممممممممممممم _-_-_-_-_-_-_ می‌زارم الان
{''خونھ‌درختے''}
پارت هفتم❤✨ #سرنوشت_رویایی دید هادسون: نمیدانم چرا انقدر استرس داشت . نگرانی در چشمان سیاهش به وضو
پارت هشتم❤✨ (ادامه سخنان ناتالی) •با خودم گفتم شاید قوم و خویشش باشن ولی یادم افتاد بچه لوس کلاس از هرنظر تک بچه‌اس . اون پسر به سمت عقب برگشت . میدونین کی بود؟ آب دهانم را به سختی قورت دادم . •هادسون ! بله درسته همون پسری که امروز بخاطر آتنه انتقالی گرفت و اومد تو کلاس ما . دیگر نایی نداشتم . اگر بیشتر ادامه میداد از حال میرفتم . به اطراف نگاه کردم و درمورد پخش این حرف در مدرسه فکر میکردم . با فکر اینکه پدرم بفهمد حالم بدتر شد و دیگر نتوانستم خود را کنترل کنم . کمی به اطراف نگاه کردم و چشمانم به چشمان هادسون خورد . هادسون نگران نگاهم کرد . آن لحظه فقط برای خودم دعا میکردم و از مسیح میخواستم به من کمک کند . چشمانم سیاهی رفت و در دنیای سیاه خویش غرق شدم . از دید هادسون: حال فهمیدم که چرا آتنه در کافه آرام و قرار نداشت . به چشمان سیاهش که در غم رها شده بود نگاه کردم . رنگ به رخسار نداشت . نگاهش که به نگاهم تلقی پیدا کرد ضربان قلبم از هزار نیز گذر کرد . چشمانش کم سو شدن نگرانش شدم . در کسری از ثانیه چشمانش بسته شد و از حال رفت . با عجله بلند شدم و به سوی نیمکت او رفتم . ابتدا نبضش را گرفتم . نمی‌دانم درست بود یا نه ولی او به احتمال زیاد از استرس زیاد از حال رفته بود . آبمیوه‌ای که امروز صبح مادرم برای من آماده کرده بود را از کوله‌ام درآوردم . آتنه را در بغل خورد قرار دادم و سرش را نگه داشتم . کمی آبمیوه به او خوراندم . لحظه صبر کردم . به‌هوش نمی‌امد . تصمیم گرفتم کمی با او صحبت کنم شاید بتواند هوشیاریش را به دست بی‌آورد . +آتنه ، عزیزم چشم‌های سیاهت رو باز کن . ببین منتظر نگاهتم . آتنه ، من قلبم ضعیفه بلند شو دیگه . پلک هایش کمی تکان خورد . خوشحال شدم و ادامه دادم . +آتنه چشم‌های خوشگلت رو نشونم بده . کم کمَک پلک‌هایش را باز کرد و انگار با باز کردن پلک‌هایش قلبم جان گرفته بود و خود را محکم‌تر در سینه‌ام میکوبید . به قلم آیلا @HOME_TRE