{''خونھدرختے''}
روز شصت و ششم~✨ _اومدم بنویسم گل برفی😂 _کیدراما _شاید نظرم عوض شد و تابستونو ادامه دادم:/ _خواب بعد
روز شصت و هفتم~✨
_تابستان دوست داشتنی ما
_کیدراما
_دختر داییم
_کلاس انگلیسی
_دیدین جوکر با دختر داییم😂خیلی باحال بود ببینینش
_شلغم
_کباب
_حالم داره بهتر میشه
_شاید تصمیم اینکه چالش متانویا رو شروع کنم
_همینا:)
فردا آخرین روز دی ماهه:(
ماه من
ماه من....
زود تموم شد
خیلی زود
شب بخیر ....
تو✨
پارتتت جدید میخامممممممممممممممممممممممممممم
_-_-_-_-_-_-_
میزارم الان
{''خونھدرختے''}
پارت هفتم❤✨ #سرنوشت_رویایی دید هادسون: نمیدانم چرا انقدر استرس داشت . نگرانی در چشمان سیاهش به وضو
پارت هشتم❤✨
#سرنوشت_رویایی
(ادامه سخنان ناتالی)
•با خودم گفتم شاید قوم و خویشش باشن ولی یادم افتاد بچه لوس کلاس از هرنظر تک بچهاس . اون پسر به سمت عقب برگشت . میدونین کی بود؟
آب دهانم را به سختی قورت دادم .
•هادسون ! بله درسته همون پسری که امروز بخاطر آتنه انتقالی گرفت و اومد تو کلاس ما .
دیگر نایی نداشتم . اگر بیشتر ادامه میداد از حال میرفتم .
به اطراف نگاه کردم و درمورد پخش این حرف در مدرسه فکر میکردم .
با فکر اینکه پدرم بفهمد حالم بدتر شد و دیگر نتوانستم خود را کنترل کنم . کمی به اطراف نگاه کردم و چشمانم به چشمان هادسون خورد . هادسون نگران نگاهم کرد .
آن لحظه فقط برای خودم دعا میکردم و از مسیح میخواستم به من کمک کند .
چشمانم سیاهی رفت و در دنیای سیاه خویش غرق شدم .
از دید هادسون:
حال فهمیدم که چرا آتنه در کافه آرام و قرار نداشت . به چشمان سیاهش که در غم رها شده بود نگاه کردم . رنگ به رخسار نداشت .
نگاهش که به نگاهم تلقی پیدا کرد ضربان قلبم از هزار نیز گذر کرد . چشمانش کم سو شدن نگرانش شدم .
در کسری از ثانیه چشمانش بسته شد و از حال رفت . با عجله بلند شدم و به سوی نیمکت او رفتم .
ابتدا نبضش را گرفتم . نمیدانم درست بود یا نه ولی او به احتمال زیاد از استرس زیاد از حال رفته بود .
آبمیوهای که امروز صبح مادرم برای من آماده کرده بود را از کولهام درآوردم .
آتنه را در بغل خورد قرار دادم و سرش را نگه داشتم .
کمی آبمیوه به او خوراندم .
لحظه صبر کردم .
بههوش نمیامد . تصمیم گرفتم کمی با او صحبت کنم شاید بتواند هوشیاریش را به دست بیآورد .
+آتنه ، عزیزم چشمهای سیاهت رو باز کن . ببین منتظر نگاهتم . آتنه ، من قلبم ضعیفه بلند شو دیگه .
پلک هایش کمی تکان خورد . خوشحال شدم و ادامه دادم .
+آتنه چشمهای خوشگلت رو نشونم بده .
کم کمَک پلکهایش را باز کرد و انگار با باز کردن پلکهایش قلبم جان گرفته بود و خود را محکمتر در سینهام میکوبید .
به قلم آیلا
@HOME_TRE
{''خونھدرختے''}
تو✨ https://eitaa.com/HOME_TRE/11577 تبریک به منم این ژانر و داد #INFP
شاید باورت نشه ولی منم یک INFP هستم🙂😂
{''خونھدرختے''}
😐💔ما تا درس ۱۲ امتحان دادیم اسماعیل صفوی اولین شاه صفوی بود خیلیم خوب بود اینطوریَم نگو://
هرکس ی نظر داره😎💃🏻
من خوشم نمیومد ازش🤤