{''خونھدرختے''}
خب میگفتی من میرم یا ن از مامانت نباید ی سوال میپرسیدی؟:/
خب اغلب خودشون میگفتن کیا میان:///
{''خونھدرختے''}
من ی درونگرام ولی خیلی دوست دارم از اتفاقات روزم برای مامانم بگم ولی اونا گوش نمیدن:))) بعد میگن چرا
بیا به خودوم بگو
پس من اینجا چیکارم😌☕️
{''خونھدرختے''}
تو✨ کلاس چندمی؟ _-_-_-_-_-_-_ با اجازتون... نهم:)
اجازه نمیدم برگرد هشتم😂
هدایت شده از {''خونھدرختے''}
دوباره ساعت صفر
و غزل غزل باران
شروع نم زده ی جاده های بی پایان
دوباره وصل و فراق و قرار عاشقی و
تمام خاطره هایی که میشود اکران . . .
{''خونھدرختے''}
دوباره ساعت صفر و غزل غزل باران شروع نم زده ی جاده های بی پایان دوباره وصل و فراق و قرار عاشقی و
🙂♥️🍂شبتون آروم و پر از یاد خدا!
پارت شانزدهم❤✨
#سرنوشت_رویایی
در راه آهنگی پخش شد که به زبان فارسی بود .
باب دلمی بس که تورو خوب کشیدن
چشمای تو تهرونو به آشوب کشیدن
باب دلمی بس که دل انگیزه نگاهت
خطاطی ابروتو چه مطلوب کشیدن
دور من و موهای تو نیزار کشیدن
نای من و موهای تو بر دار کشیدن
هم موی من هم قد بالای تو رعنان
همسایه و همزاد سپیدار کشیدن
از دست تو توو سینه ی من هلهله بر پاست
نگاهی به آتنه کردم که همزمان او هم به سمت من برگشت و وقتی متوجه نگاه من شد سرش را پایین انداخت .
انگار درختی رو پر از سار کشیدن
دست منو به موی تو محتاج کشیدن
چشماتو شبیه شب معراج کشیدن
شیرینی آشور لبت قند فریمان
خلخال و خطو خال لبت خطه گیلان
انگار که بابلسرو تا نور کشیدن
شیرازه چشماتو سیانور کشیدن
از دست تو تو سینه ی من هلهله بر پاست
انگار درختی رو پر از سار کشیدن
دست منو به موی تو محتاج کشیدن
چشماتو شبیه شب معراج کشیدن
...
فهمیدن کلماتش راحت نبود ولی بسیار موسیقی و متن زیبایی داشت .
پس از کمی به یک برج رسیدیم .
در اینترنت تصویرش را دیدهبودم .
"برج میلاد"
با آتنه از ماشین پایین آمدیم و دوباره دستانش را گرفتم .
انگشتانش یخ بود و دستان من گرم . یک تضاد شیرین .
با هم قدم برمیداشتیم و شانه به شانه هم راه میرفتیم .
کمی بعد به دلفیناریوم برج رسیدیم .
به داخل رفتیم و مستقر شدیم . دلفینها آکروبات بازی میکردن و آتنه ذوق میکرد .
از ذوق او قلبم به تپش افتاده بود .
پس از چند ساعت گردش با علی از برج میلاد خارج شدیم و به سمت ماشینها رفتیم .
علی کمی مکث کرد و حرفی زد:
ببخشید آقا هادسون
+بله علی آقا
*شرمنده من یه خواهش دارم .
+راحت باش علیجان .
*میخواستم اگر میشه دخترخالهام زینب خانم هم همراه ما بیان ادامه راهرو .
آتنه بهجای من پاسخ داد:
خیلی خوب میشه که . منم تنها نمیمونم .
سری تکان دادم و علی گفت زینب خانم چند دقیقه دیگه به ما ملحق خواهد شد .
علی از ما جدا شد و به دنبال زینب رفت .
نگاهی به آتنه کردم و در دلم قربان صدقهاش رفتم .
+آتنه
سرش را بالا آورد و نگاهم کرد .
-جانم
لبخندی زدم و ادامه دادم:
+به نظرت چیمیشه؟
-چیچی میشه؟
+منظورم مسئلههای سایبری و هک ایرانِ
-آها . میگم هادسون یه سوال؟
+بپرس عزیزم .
-نمیدونم چرا ولی دلم نمیخواد این ماجرا رو شروع کنم . یعنی من از ایران خوشم اومده با اینکه فقط یک هفته از اومدن ما گذشته ولی احساس میکنم که همینجا بزرگ شدم و قد کشیدم .
به قلم آیلا
@HOME_TRE