رمان: به همین سادگی
خلاصه: میگفت نباشم؛ چون حس میکرد سادگیاش این روزها خریدار ندارد؛ اما داشت، من خریدار بودم
همهی سادگیهای عاشقانهاش را.
قدم زدم کنارش در جاده های سادگی، تا بفهمد من فقط عشق را با یک رنگ کنارش میپسندم، آن هم
به رنگ سادگی.
اصلا سادگی یعنی زندگی؛ یعنی خودت باشی و او دور از همهی حرفهایی که نمی ارزد حتی به گوش
کردن. دور از لذتهایی که فقط برای چند ثانیه و گذرا است و فقط زرق و برق دنیا.
اصلا سادگی؛ یعنی خو د خو د عاشقی
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت1
به نام خداوندی که در همین نزدیکیست.
قلبم بی وقفه میتپید. باز دلم برای دیدنش در لباس مشکی محرمیش ضعف میرفت، با اینکه محرم امسال با
همهی سالها فرق داشت و میتونستم دزدکی دیدش نزنم، کاری که سالها بود انجام میدادم. درست از اون شبی
که توی همین اتاق صداش رو شنیدم و نفهمیدم چرا قلبم به تپش افتاد و درونم آتیش به پا شد که با یک مشت و
دو مشت آب خنک هم حالم جا نیومد، تازه با سلام کردن و دیدنش فقط کم مونده بود پس بیفتم و خودم اصلا
نفهمیدم چرا این احساسهای تازه در من جون گرفته. آره دقیقا از همون شب لعنتی شروع شد این دزدکی دید
زدنهایی که برای یه دختر سنگین و متین زشت بود و بیحیایی؛ ولی امان از قلب سرکشم که نمیگذاشت اینکار
رو تکرار و تکرار نکنم.
با دو انگشتم کمی لایه کِر کِره فلزی پرده قهوه ای رنگ و رو رفته رو باز میکنم، در حد کمی که فقط من
ببینم بدون جلب توجه. نگاهم روش ثابت موند و وای به قلب بیقرار و عاشقم. دست برنمیداشت از این کوبش و
خودم نمیفهمیدم حالا چرا؟ حالا که محرمش شده بودم، چرا؟!
نه هنوز هم نه، هنوز جرأت نمیکردم برم نزدیک، با اینکه دیگه عادی بود این نزدیک شدن. نه هنوز نمیتونستم
برم بتکونم خاک روی لباس مشکیش رو که حاصل جابهجایی دیگها از زیر زمین به حیاط بود و من هر سال چه
قدر دلم میخواست این کار رو بکنم و یه خسته نباشید چاشنی کارم؛ ولی نه نمیشد؛ نمیشد. هنوز هم عشق من
تنها سهم خودم بود و میدونستم اگر برای همه طبیعی باشه رفتارهای عاشقانه و از ته قلبم؛ ولی چین میفته بین
پیشونیش و چشم غرههاش من رو نشونه میره اگه وسط نامحرمهای حیاط پیدام بشه.
حیاط پر از هیاهو بود، پر از صدای صلوات و پر از دودی که از کنده های تازه آتیش گرفته بلند شده بود و عطر
اسپند میداد و من چه قدر دوست داشتم این بو رو که پر از دود بود و پرآرامش.
با خم شدنش نگاه گرفتم از این همه هیاهو؛ چون اصل نگاهم فقط مال اون بود، کسی که نه تنها از نگاهم، بلکه
از خودم هم فراری بود و من نمیفهمیدم چرا؟! بعد از سه هفته عقد کردن و محرم بودن!
خاک شلوارش رو تکوند. اواخر پاییز بودیم ولی هوا عطر و سرمای زمستونی داشت؛ اما امیرعلی فقط همون یه
پیراهن مشکی تنش بود نه کت و نه بافت.
از عطیه شنیده بودم که امیرعلی گفته لباس زیادی توی عزاداریها دست و پاگیرش میشه و من فقط از عطیه
شنیده بودم، خواهر کوچیک امیرعلی؛ دوست و دختر عمه ی من و من هر سال چه قدر نگران بودم که نکنه سرمابخوره. حالا هم کم نشده بود این دل نگرانیها و بیشتر شده بود بعد از خوندن اون خطبه عقدی که حس خوبی به
قلبم ریخت و امیرعلی اخم نشست رو صورتش و همون اخم جرأت گرفت از من که نشون بدم این دلنگرانیم رو و
باز هم سکوت کرده بودم و سکوت.
آه پر صدایی کشیدم. صدای دسته های عزاداری که از خیابون رد میشدن من رو به خودم آورد. با صدای طبل و
سنجی که دلم رو لرزوند و مداحی که با نوحه سراییش از واقعه کربلا رد اشک گذاشت توی چشمهام، یه اشک
واقعی.
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت2
امیر علی سر بلند کرد رو به آسمونی که به غروب میرفت و گرفته بود و به نظر من سرخ. اشک روی صورتش رو
دیدم و دلم ضعف رفت برای این اشکهای مردونه که غرور نداشتن و پای روضه های سید الشهدا)ع( بیمحابا غلت
میخوردن رو گونه هایی که همیشه ته ریش داشت. انگشتهام کشیده شد و پرده با صدای بدی به هم خورد و
دست من از روی پیراهن مشکی چنگ زد قلبی رو که باز هم بیقراری میکرد طبق برنامه ی هر سالهش، با همهی
تفاوتی که توی این سال بود. روی تخت فلزی وا رفتم و چادر مشکیم سر خورد روی شونه هام. برای آروم کردن
قلب بیقرارم از بس لبه های چادر رو توی مشتم فشار داده بودم، خیس شده بود. چه قدر حال امروزم پر از گریه
بود؛ چون یه قطره اشک بدون گذر از چشم مهام افتاد و گم شد توی تار و پود چادرم.
تقه ای به در خورد و بعد صدای بابابزرگ که یاالله میگفت برای ورود به اتاق خودشون. دستی روی چشمهای پر از
اشکم کشیدم و قبل از ریزششون سد کردم راهشون رو و صدای پر بغضم رو صاف.
دستگیرهی در به طرف پایین کشیده شد و بابابزرگ داخل اتاق شد،با آستینهای بالا زده و دستها و صورت خیسش ، که
نشونه ی این بود که وضو گرفته و اومده برای نماز اول وقتش، مثل همیشه.
لبخندی به روم پاشید.
- خوبی بابا؟
به زور لبخندی زدم، لعنت به چشمهایی که همیشه لو میدادن گریه کردنم رو؛ چون قبل از حتی یه قطره اشک
سرخ میشدن و پر از شبنمهای براق. بابابزرگ هم حاال دقیق توی صورتم و چشمهام بود و امروز دوباره میپرسید
احوالم رو.
پیشگیری کردم از سوالها و باز ادامه دادم اون لبخند کذایی رو.
-ممنون... اذون دادن؟
بابابزرگ نگاه از صورتم گرفت و بعد از کمی مکث انگار فکر میکرد چی پرسیدم گفت:
_الان که نه...
اذان از مسجد نزدیکی خونه بابابزرگ بلند شد و حرف بابابزرگ نیمه موند و به جاش لبخند زد و
حرفش رو این طور تموم کرد:
_دارن اذون میدن
اینبار لبخند پرمحبتی روی لبهام نشوندم و به سر و صورت سفید شدهی بابابزرگ نگاه کردم و چادرم رو
سرم مرتب.
- پس من میرم وضو بگیرم، شما هم راحت نمازتون رو بخونین.
بابابزرگ رفت سمت سجادهش که همیشه بوی گلاب میداد و توی طاقچه اتاق بود و <<باشه بابا>>یی گفت، من
هم از اتاق بیرون اومدم.
نسیم خنکی به خاطر باز بودن در کوچیک راهرو که به حیاط راه داشت به داخل خونه میزد، به همراه بوی اسپندی
که غلیظی عطرش کمتر شده بود و صدای اذون واضح تر و آرامش میپاشید به دلم.
با صدای قل خوردن دیگ فلزی وسط حیاط، بی هوا روی پاشنه پا چرخیدم و اول از همه نگاهم روی دیگ فلزی
شسته شده ثابت موند که قِل میخورد و رد خیسی از خودش روی موزاییک های حیاط میذاشت.
باز هم نگاه چرخوندم روی امیرعلی که زیر لب قرآن میخوند و مسح سر میکشید. برای ثانیه ای نگاهمون گره
خورد و دل من باز هری ریخت. با مکث دست راستش پایین اومد و کنارش افتاد و چینی بین ابروهای مردونه اش
جا خوش کرد. نفس عمیقی کشید و نگاه زیر افتاده اش رو دوباره رو به من ولی نه مستقیم به چشمهام؛ اما همین
کافی بود که من لبخند بزنم گرم و دوستانه و برای امیرعلی هم همین لبخند کافی بود تا غلظت بده اخمش رو و
لب بزنه:
_برو تو خونه.
من زجر کشیدم، قلب بیتابم فشرده و فشرده تر شد؛ ولی چون دیدم نگاه منتظرش رو برای رفتنم،
لبخندم رو حفظ کردم ولب زدم:
-باشه چشم
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت3
باز هم با چرخیدنم چنگ زدم قلبم رو که باز بیتاب بود و در حال پس افتادن.
خانوم ها از غریبه و آشنا در حال باز کردن تای چادرنمازهای رنگی بودن که مادر بزرگ کنار مهرهای کربلا که دلم
سخت، تنگِ بو کردن عطرشون بود و گوشه ی هال مرتب چیده شده بود، بودن و یک به یک نماز میبستن.
مطمئن بودم نامحرمی بین خانومها نیست؛ برای همین چادر از سرم کشیدم و سنجاقِ ریزِ زیرِ گلوم رو که برای
محکم نگه داشتن شال مشکی روی سرم بهش زده بودم رو شل کردم و فرق باز کردم برای وضو.
سلام آخر نماز رو دادم، دست بردم و با تسبیح خاکی سجاده مامانبزرگ که عطر تندتری از مهرهای کربلائی
داشت، تسبیحات حضرت زهرا (س) را گفتم که عجیب آرومم میکرد. سوگند به بزرگی خدا، حمد و سپاسش و
سوگند به پاکیش بعد از این همه دلهره و سردرگمی؛ چون همیشه خدا بهترین دوست و پناه بود و به حرف خودش
از رگ گردن نزدیکتر.
دونه های تسبیح هنوز با ذکر صلوات بین انگشتهام دونه دونه میافتاد که صدای مامانبزرگ از حالت آرامش
بیرونم کشید و ولوله به پا کرد توی وجودم.
-بیا امیرعلی مادر... محیا اینجاست، تو هم بیا برو پیش خانومت نمازت رو بخون.
تسبیح فشرده شد توی دستم و گوشهام تیز برای شنیدن صدای امیرعلی و جوابش.
_ نه مامانبزرگ میرم توی حیاط، شاید خانومها بخوان اونجا نماز بخونن درست نیست.
با گفتن التماس دعا به مامانبزرگ ودور شدن صداش بغض درست شدهی کهنه سرباز کردو بزرگ و بزرگتر شد. بهونه بود، به جون خودش بهونه بود، فقط نخواست من رو ببینه. فقط نخواست کنار من نماز
بخونه، نمازی که با همه ی وجود بود و باز من دلم میرفت براش.
بغضم ترکید و باز هم چشمهام پر از اشک شد. صدای بلند شدن مداحی که از ضبط صوت پخش میشد و تو
همهی خونه طنین انداخته بود دامن زد به هقهق بیصدام. چشمهام باز هم قرمز بود و پر از گریه، برای همین
خلوت کردم با خودم دور از بقیه، درست تو حیاط خلوتِ پشت آشپزخونه، درست جلوی دیگ مسی پر از یخ و
نوشابه های شیشه ای که مال شام و نذری امشب بود، برای مهمونهایی که پای دیگ نذری شله زرد صبح عاشورا
تا خود صبح اینجا بودن و دست کمک.
با دستم یخها رو زیر و رو کردم، باز هم خاطره ها زنده شدن توی ذهنم. مثل همین امشب بود، نمیدونم چند سال
پیش، فقط میدونم هنوز به سن تکلیف نرسیده بودیم من و امیرعلی که شیش سال اختلاف سنی داشتیم. درست
همین شب آخر روضه بود که من و عطیه با دو دخترعمویی که تقریبا سه یا چهار سال از ما بزرگتر بودن و تک
دخترعمه ی دیگه ام توی همین حیاط خلوت جمع شده بودیم و مسابقه میدادیم، مسابقهای بچگانه مثل سن
خودمون. قرار بود هر کی بتونه تیکهی یخ بزرگ رو تا آخرین لحظه که یک قطره آب میشه بین دستهاش نگه
داره برنده باشه. با کنار کشیدن همه باز هم من با تمام بیحس شدنِ لحظه به لحظهی دستم پافشاری میکردم
برای آب شدن اون تیکه یخ سمج.
هیچوقت نفهمیم چهطوری شد امیرعلی سر از بین ما درآورد، فقط همین تو خاطرم مونده که با همون سن کمش
مردونگی داشت و رفتارهاش بزرگانه بود. با اخم پر از نگرانی انگشتهای سرخم رو باز کرد و تیکه یخی رو که حالاکوچیک شده بود رو برداشت و انداخت توی دیگ روی نوشابهها. من هم بیخبر از این حس الآنم بغض کرده
نگاهش کردم وگرفته گفتم:»داشتم برنده میشدم.»
ناشناس 📪
ادمین هاتون پسر هستن یا دختر 🧸
هم ادمین پسر داریم هم دختر😊
___♡
شما چه رشته های ورزشی دارید؟🩵
کاراته :من در کاراته کمر بند مشکی دان۲ هستم 🥋سنسی هستم
شنا : ناجی درجه ۲ هستم🏊🏻♂
دفاع شخصی: فعلا به علت جنگ تعطیل است 🥋
نینجا :کمر بند قرمز هستم🥇
-------♡
رمانت عالییهههههه🍼
مرسییی اگه ۵ نفر به رمان نظر بدن ادامه می دیم 🫐
__♡
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت4
گره اضافه شد بین گره ی ابروهاش و دستم بین دستهای پسرونهش بالا اومد و گفت:»ببین دستت رو، قرمز شده
و دون دون، داره بیحس میشه دیگه این کار رو نکن.« با اینکه اونشب قهر کردم با امیرعلی و تو عالم بچگی
حس کردم جلوی بقیه کوچیکم کرده و غرورم رو شکسته؛ ولی وقتی بزرگ شدم نفهمیدم چرا این خاطره با من
رشد کرد و پر کرد همه ی ذهنم رو که حتی وقتی از جایخی یخ بردارم لبخند بزنم و یاد امیرعلی بیفتم و تمام
وجودم پر بشه از حس قشنگی که حاصل دل نگرانی اون شبش بود. قلبم فشرده شد باز هم با مرور خاطره هام.
باحرص دستم رو بردم زیر تیکه یخهای بزرگ که سردیش لرزه انداخت به همه وجودم؛ ولی دست نکشیدم، لجبازی
کردم با خودم و با خاطره هام. چشمهام رو فشردم تا اشکی نباشه و یه فکر مثل برق از سرم گذشت که اگه الان
هم امیرعلی من رو میدید باز هم نگران میشد برای من و دستی که هر لحظه بیحس و بیحستر میشد.
-ببخشید محیا خانوم؟
با صدای دختر عموی بابا دست کشیدم از دیگ مسی و لبخند نشوندم به چهره ی یخ زدهم.
_بله
نگاهش رفته بود روی دستم، دست بیحس و قرمزم. شاید به نظرش دیوونه میاومدم چون واقعا کارم دیوونگی بود.
و حاال اثر اون سرما رسیده بود به استخونم و عجیب از درد تیر میکشید. نذاشتم سوالی بپرسه که براش جوابی
نداشتم و پیشدستی کردم.
-چیزی لازم داشتین زری خانوم؟
نگاه متعجبش چرخید روی صورتم.
چادرم رو از روی جعبه های خالی نوشابه برداشتم و روی سرم انداختم. هنوز نگاه زری خانوم به من بود پر از سوال و تعجب.
_زن عمو (مامانبزرگ رو میگفت) باهاتون کار داشتن. من دیدم اومدین اینجا گفتم صداتون بزنم.
-ممنون، ببخشید کجا برم؟
گیج سر تکون داد تا از جوابهایی که خودش به سوالهاش داده بیرون بیاد.
-تو اتاقشون.
لبخندی به صورت زری خانوم پاشیدم و با گفتن با اجازه از کنارش رد شدم. عطیه تنه ی محکمی به من زد.
-معلوم هست کجایی عروس؟
اخم مصنوعی کردم و گفتم:
-صد دفعه گفتم من اسم دارم، بهم نگو عروس.
دست مشت شده اش رو گرفت جلوی دهنش.
-پررو رو ببین ها! من خواهرشوهرتم، هر چی دوست دارم صدات میکنم، عروس.
کلمه ی عروس رو این بار کشیده و مثلا بدجنسانه گفت، خندیدم؛ ولی با احتیاط.
-خب خواهرشوهر حساب بردم.
با دست کمی هلش دادم.
-حاال هم مامانبزرگ کارم داره، بعد میام پیش تو.
نگاهش چرخید روی دستم و لبخندی که از حرف من روی لبش بود روی صورتش ماسید.
-محیا دستت چی شده؟
نگاهی به دستم کردم، قرمزیش مشکلساز شده بود امشب.
-هیچی نیست به یاد قدیمها با یخهای توی دیگ نوشابه ها بازی کردم
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت5
چشمهاش گرد شد و لبخندی روی لبش نشست که بیشک از یادآوری خاطرهها بود.
عطیه: تلافی کردی؟! امیرعلی نبود حالت رو بگیره هر چی خواستی یخهای بیچاره رو با دستت آب کردی، آره؟
تلخ شدم، تلخِ تلخ. یعنی عطیه هم یادش بود از بین اون همه خاطره ی حیاط خلوت، فقط همین خاطرهای که من
توش بودم و امیرعلی و مطمئناً تنها کسی که یادش نبود هم فقط امیرعلی بود. سرم رو تکون دادم، محکم؛
خاطرهها و حرفهای توی سرم که خنجر میکشید روی قلبم رو، از مغزم بیرون کردم. نمیخواستم بغض جدیدم
جلوی عطیه بشکنه.
-من میرم ببینم مامانبزرگ چیکارم داره.
عطیه باشه ای گفت و من با قدم های تند ازش دور شدم.
مامانبزرگ از کمد قدیمی گوشه اتاق کتابهای دعا رو بیرون میکشید.
-کارم داشتین مامانبزرگ؟
با مهربونی به صورتم نگاهی کرد و گفت:
-کجایی مادر! آره.
همونطور که آخرین کتاب دعا رو بیرون می آورد ادامه داد:
-بیا دخترم، اینها رو ببر سمت آقایون بده امیرعلی، الانه که بخوان زیارت عاشورا رو شروع کنن.
قلبم لرزید، این کار رو عطیه هم میتونست بکنه، چرا من... وقتی که امیرعلی خوشحال نمیشد از دیدنم؟!
قبل از هر اعتراضی مامانبزرگ گفت:
-راستی! چرا شوهرت لباس گرم نپوشیده؟
دهن باز کردم بگم به عطیه گفته؛ ولی زبونم رو نگه داشتم که مامانبزرگ باز هم خودش ادامه داد.
-حالا تو باید حواست بهش باشه مادر، اینجوری که سرما میخوره.
قلبم فشرده شد، چندین سال بود من دلنگران سرما خوردنش بودم و همهی حواسم مال اون؛ اما...
با صدای گرفتهای گفتم:
-میگه لباس زیادی دست و پاگیرش میشه تو عزاداریها.
مامانبزرگ شال گردن بافت مشکی رو که حتم دارم دست هنر خودش بود، داد دستم.
-میدونم عزیزم، این حرف هر سالشه؛ ولی حالا این رو تو براش ببر، روی تو رو زمین نمیندازه.
تمام ذهنم پر از پوزخندهایی شد که به من دهن کجی میکردن، امیرعلی روی من رو زمین نندازه؟!
-هوا ابریه، ببر براش دخترم، سرده.
این حرف یعنی اعتراض ممنوع.
قیافه درهمم رو کمی جمع و جور کردم.
-باشه چشم.
-کتابهای دعا رو هم بردار... خیر ببینی دخترم.
هنوز مردد بودم برای رفتن. مامانبزرگ بلند شد و چادر گلدار مشکیش رو مرتب کرد روی سرش.
-هنوز که ایستادی دختر، برو دیگه.
به زور لبخند زدم و قدمهای کوتاهم رو با اکراه برداشتم سمت حیاط. بین شلوغی حیاط با نگاهم دنبالش گشتم.
به دیوار آجری تکیه داده بود و با آقا مرتضی پسرِ عموی بزرگم صحبت میکرد. قلبم بیقراری میکرد، قدمهام رو
با دلهره برداشتم. سرم رو پایین انداختم و محکم چادرم رو گرفتم. با نزدیکتر شدنم سرم بالا اومد، صحبتهاشون
تموم شده بود یا نه رو نمیدونستم؛ ولی حالا نگاهشون رو به من بود و وای به اخم ریز امیرعلی که فقط من
میفهمیدمش.
حس کردم صدام میلرزه از این همه ناآرومی درونم.
نگاه امیرعلی هنوز هم روی من بود و جرأت نمیکردم نگاه بدوزم به چشمهاش که مطمئناً تلخ بود، فقط به تکون دادن سر به نشانه سلام کردن اکتفا کردم.