ناشناس 📪
ادمین هاتون پسر هستن یا دختر 🧸
هم ادمین پسر داریم هم دختر😊
___♡
شما چه رشته های ورزشی دارید؟🩵
کاراته :من در کاراته کمر بند مشکی دان۲ هستم 🥋سنسی هستم
شنا : ناجی درجه ۲ هستم🏊🏻♂
دفاع شخصی: فعلا به علت جنگ تعطیل است 🥋
نینجا :کمر بند قرمز هستم🥇
-------♡
رمانت عالییهههههه🍼
مرسییی اگه ۵ نفر به رمان نظر بدن ادامه می دیم 🫐
__♡
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت4
گره اضافه شد بین گره ی ابروهاش و دستم بین دستهای پسرونهش بالا اومد و گفت:»ببین دستت رو، قرمز شده
و دون دون، داره بیحس میشه دیگه این کار رو نکن.« با اینکه اونشب قهر کردم با امیرعلی و تو عالم بچگی
حس کردم جلوی بقیه کوچیکم کرده و غرورم رو شکسته؛ ولی وقتی بزرگ شدم نفهمیدم چرا این خاطره با من
رشد کرد و پر کرد همه ی ذهنم رو که حتی وقتی از جایخی یخ بردارم لبخند بزنم و یاد امیرعلی بیفتم و تمام
وجودم پر بشه از حس قشنگی که حاصل دل نگرانی اون شبش بود. قلبم فشرده شد باز هم با مرور خاطره هام.
باحرص دستم رو بردم زیر تیکه یخهای بزرگ که سردیش لرزه انداخت به همه وجودم؛ ولی دست نکشیدم، لجبازی
کردم با خودم و با خاطره هام. چشمهام رو فشردم تا اشکی نباشه و یه فکر مثل برق از سرم گذشت که اگه الان
هم امیرعلی من رو میدید باز هم نگران میشد برای من و دستی که هر لحظه بیحس و بیحستر میشد.
-ببخشید محیا خانوم؟
با صدای دختر عموی بابا دست کشیدم از دیگ مسی و لبخند نشوندم به چهره ی یخ زدهم.
_بله
نگاهش رفته بود روی دستم، دست بیحس و قرمزم. شاید به نظرش دیوونه میاومدم چون واقعا کارم دیوونگی بود.
و حاال اثر اون سرما رسیده بود به استخونم و عجیب از درد تیر میکشید. نذاشتم سوالی بپرسه که براش جوابی
نداشتم و پیشدستی کردم.
-چیزی لازم داشتین زری خانوم؟
نگاه متعجبش چرخید روی صورتم.
چادرم رو از روی جعبه های خالی نوشابه برداشتم و روی سرم انداختم. هنوز نگاه زری خانوم به من بود پر از سوال و تعجب.
_زن عمو (مامانبزرگ رو میگفت) باهاتون کار داشتن. من دیدم اومدین اینجا گفتم صداتون بزنم.
-ممنون، ببخشید کجا برم؟
گیج سر تکون داد تا از جوابهایی که خودش به سوالهاش داده بیرون بیاد.
-تو اتاقشون.
لبخندی به صورت زری خانوم پاشیدم و با گفتن با اجازه از کنارش رد شدم. عطیه تنه ی محکمی به من زد.
-معلوم هست کجایی عروس؟
اخم مصنوعی کردم و گفتم:
-صد دفعه گفتم من اسم دارم، بهم نگو عروس.
دست مشت شده اش رو گرفت جلوی دهنش.
-پررو رو ببین ها! من خواهرشوهرتم، هر چی دوست دارم صدات میکنم، عروس.
کلمه ی عروس رو این بار کشیده و مثلا بدجنسانه گفت، خندیدم؛ ولی با احتیاط.
-خب خواهرشوهر حساب بردم.
با دست کمی هلش دادم.
-حاال هم مامانبزرگ کارم داره، بعد میام پیش تو.
نگاهش چرخید روی دستم و لبخندی که از حرف من روی لبش بود روی صورتش ماسید.
-محیا دستت چی شده؟
نگاهی به دستم کردم، قرمزیش مشکلساز شده بود امشب.
-هیچی نیست به یاد قدیمها با یخهای توی دیگ نوشابه ها بازی کردم
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت5
چشمهاش گرد شد و لبخندی روی لبش نشست که بیشک از یادآوری خاطرهها بود.
عطیه: تلافی کردی؟! امیرعلی نبود حالت رو بگیره هر چی خواستی یخهای بیچاره رو با دستت آب کردی، آره؟
تلخ شدم، تلخِ تلخ. یعنی عطیه هم یادش بود از بین اون همه خاطره ی حیاط خلوت، فقط همین خاطرهای که من
توش بودم و امیرعلی و مطمئناً تنها کسی که یادش نبود هم فقط امیرعلی بود. سرم رو تکون دادم، محکم؛
خاطرهها و حرفهای توی سرم که خنجر میکشید روی قلبم رو، از مغزم بیرون کردم. نمیخواستم بغض جدیدم
جلوی عطیه بشکنه.
-من میرم ببینم مامانبزرگ چیکارم داره.
عطیه باشه ای گفت و من با قدم های تند ازش دور شدم.
مامانبزرگ از کمد قدیمی گوشه اتاق کتابهای دعا رو بیرون میکشید.
-کارم داشتین مامانبزرگ؟
با مهربونی به صورتم نگاهی کرد و گفت:
-کجایی مادر! آره.
همونطور که آخرین کتاب دعا رو بیرون می آورد ادامه داد:
-بیا دخترم، اینها رو ببر سمت آقایون بده امیرعلی، الانه که بخوان زیارت عاشورا رو شروع کنن.
قلبم لرزید، این کار رو عطیه هم میتونست بکنه، چرا من... وقتی که امیرعلی خوشحال نمیشد از دیدنم؟!
قبل از هر اعتراضی مامانبزرگ گفت:
-راستی! چرا شوهرت لباس گرم نپوشیده؟
دهن باز کردم بگم به عطیه گفته؛ ولی زبونم رو نگه داشتم که مامانبزرگ باز هم خودش ادامه داد.
-حالا تو باید حواست بهش باشه مادر، اینجوری که سرما میخوره.
قلبم فشرده شد، چندین سال بود من دلنگران سرما خوردنش بودم و همهی حواسم مال اون؛ اما...
با صدای گرفتهای گفتم:
-میگه لباس زیادی دست و پاگیرش میشه تو عزاداریها.
مامانبزرگ شال گردن بافت مشکی رو که حتم دارم دست هنر خودش بود، داد دستم.
-میدونم عزیزم، این حرف هر سالشه؛ ولی حالا این رو تو براش ببر، روی تو رو زمین نمیندازه.
تمام ذهنم پر از پوزخندهایی شد که به من دهن کجی میکردن، امیرعلی روی من رو زمین نندازه؟!
-هوا ابریه، ببر براش دخترم، سرده.
این حرف یعنی اعتراض ممنوع.
قیافه درهمم رو کمی جمع و جور کردم.
-باشه چشم.
-کتابهای دعا رو هم بردار... خیر ببینی دخترم.
هنوز مردد بودم برای رفتن. مامانبزرگ بلند شد و چادر گلدار مشکیش رو مرتب کرد روی سرش.
-هنوز که ایستادی دختر، برو دیگه.
به زور لبخند زدم و قدمهای کوتاهم رو با اکراه برداشتم سمت حیاط. بین شلوغی حیاط با نگاهم دنبالش گشتم.
به دیوار آجری تکیه داده بود و با آقا مرتضی پسرِ عموی بزرگم صحبت میکرد. قلبم بیقراری میکرد، قدمهام رو
با دلهره برداشتم. سرم رو پایین انداختم و محکم چادرم رو گرفتم. با نزدیکتر شدنم سرم بالا اومد، صحبتهاشون
تموم شده بود یا نه رو نمیدونستم؛ ولی حالا نگاهشون رو به من بود و وای به اخم ریز امیرعلی که فقط من
میفهمیدمش.
حس کردم صدام میلرزه از این همه ناآرومی درونم.
نگاه امیرعلی هنوز هم روی من بود و جرأت نمیکردم نگاه بدوزم به چشمهاش که مطمئناً تلخ بود، فقط به تکون دادن سر به نشانه سلام کردن اکتفا کردم.
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت6
_سلام آقا مرتضی.
-سالم محیا خانوم زحمت کشیدین، میخواستم بیام بگم کتابها رو بیارن
سر بلند نکردم و همونطور که خیره بودم به جلد کتاب که بزرگ نوشته بود<<مناجات با خدا>>و دلم رو آروم میکرد،
دستهام رو جلو بردم و آقا مرتضی بیم عطلی کتابها رو از من گرفت بعد هم با تشکر آرومی دور شد از من و
امیرعلی
و من پر از حس شیرین، چه میترسیدم از این تنهایی که نکنه باز با این همه نزدیکی بفهمم چه قدر دوره از من این امیرعلی رویاهام.
-نباید می اومدی توی حیاط، حالا هم برو دیگه.
با لحن خشک امیرعلی، به قیافه ی جدیش نگاه کردم و باز هم بغض بود و بغض که جا خوش میکرد توی گلوم؛
ولی باز هم خودم رو نباختم و به نگاه یخ زدهی امیرعلی، گرم لبخند زدم. شالگردن مشکی رو بیحرف انداختم دور
گردنش که اول با تعجب یه قدم جابه جا شد و بعد اخم غلیظی نشست بین ابروهاش.
زیر لب غر زد:
-محیا!
صدام میلرزید و نذاشتم ادامه بده محیایی رو که دوستانه نگفته بود و من مهربون گفتم:
_میدونم،میدونم ولب هوا سرده این رو هم مامانبزرگ فرستاده.
با حرص و غضب نفس بلندی کشید و دست بلند کرد تا شالگردن رو برداره که باز من اختیار از دستم رفت وبی هوا دست رو لبهی شالگردن و روی سینهاش گذاشتم، قلبم سخت لرزید از این همه نزدیکی.
صدام بیشتر لرزید و بریده گفتم:
_خوا..هش ..خواهش میکنم ..هوا خیلی سرده .
نگاهش لیز خورد روی دستم که از استرس شالگردن رو روی سینهش مشت کرده بودم و این نگاه یعنی باید دستم
رو عقب بکشم. سعی میکردم حفظ کنم آرامش نداشتهام را و دستم سر خورد و چنگ شد روی چادرم و نفهمیدم کی یه
قطره اشک بی هوا از چشمهام چکید درست جلوی پای من و امیر علی.
دیگه کنترل بغض و صدام دست من نبود.
-میدونم اگه بگم به خاطر من، حرف مسخره ایه، پس بذار به خاطر مامانبزرگ دور گردنت باشه.
کلافه پوفی کشید و زیر لب آروم گفت:
_برو تو خونه! درست نیس اینجایی.
نفهمیدم با چه قدمهایی دور شدم از دید امیرعلی که حتی دیدن اشک و صدای پر از بغضم، اخم پیشونیش رو تغییرنداد.
رو به قبله نشستم و تکیه دادم به لبهی تخت. امشب فقط دلم تنهایی میخواست که بشکنم این بغضهایی رو که
دونه دونه راه گلوم رو میبستن.
صدای السلام علیک یا ابا عبدالله ع طنین انداخت تو همه ی خونه و من بی اختیار دستم رو با احترام گذاشتم روی
سینهم و با ادامه ی سلام زمزمه کردم این زمزمه عاشقی رو که برام پر از حرمت بود.
نفهمیدم کی اشکهام روی گونه هام سر خوردن، انگار این روزها حوصله نداشتن توی چشمهام بمونن و حتی اسم
امیرعلی براشون بهترین بهونه بود. دوباره داشت یادم می اومد هر ساله، موقع زمزمه ی همین دعا چقدر آرزو
میکردم امیرعلی رو که حالا مال من بود؛ ولی نبود. زانوهام رو بـغـل کردم و سرم رو روشون گذاشتم و با خودم
فکر کردم یعنی اون روز باید به حرف امیرعلی گوش میکردم؟ تصویر اون روزها داشت توی ذهنم دوباره جون
میگرفت و قلبم مهر تایید میزد که من اشتباه نکردم. برام مثل یه خواب گذشت، یه خواب شیرین که با شیرینی
قبولیم توی دانشگاه یکی شده بود.
نمیدونم مامان بود یا بابا که خواستگاری که همیشه تو رویاهام بود رو مطرح کرد. هر چی که بود قلب من اینقدر
داشت با کوبشش شادی میکرد که از یاد صورتم، سرخ و سفید شدن بره. جلسه اولیه خواستگاری طبق رسم و
رسوم انجام شد و اون شب کسی از من و امیرعلی نظر نخواست، انگار اومدن امیرعلی به خواستگاری و جواب
مثبت من برای اومدنشون مهر تایید بود به همه چیز که همه چی همون شب انجام شد، حتی بله برون. نمیدونم
کی بود که یادش اومد باید من و امیرعلی هم قبل از تصمیمات بقیه با هم حرف بزنیم، شاید هم پیشنهاد خود
امیرعلی بود که منصرفم کنه؛ چون من که مطمئن بودم اگه نظرم رو هم نپرسن من راضی ام به رسیدن آرزوی
چندین و چند سالهام
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت7
یه روز صبح قرار شد من و امیرعلی با هم حرف بزنیم؛ ولی کمی خنده دار به نظر میرسید وقتی قرار عقدکنون واسه
هفته ی بعد گذاشته شده بود! چه استرسی داشتم، تو شهرستان کویری ما رسم نبود که عروس شب خواستگاری
چای ببره و باید سنگین و رنگین فقط یه سلام بکنه و تا آخر هم تو اتاقش بمونه؛ اما اون روز مامان سینی چای رو
داده بود دست من چون خواستگاری نبود و عمه آشنا.
چه خوشحال بودم مثل فیلمها و قصهها دستهام نمیلرزه. عمه با دیدنم کلی قربون صدقهم رفته بود و من چه
لپهام گل انداخته بود؛ چون عمه امروز فقط مامان امیرعلی بود. امیرعلی با یه تشکر ساده چاییش رو برداشت؛ اما
عمه مهلتش نداد برای خوردن و بلندش کرد و دنبال من اومد تا توی پذیرایی با هم صحبت کنیم. سرم رو پایین
انداخته بودم، همیشه نزدیک بودن به امیرعلی ضربان قلبم رو بالا میبرد و حالا بدتر هم شده بودم. دستها و
پاهام انگار تو سطل یخ فرو رفته بودن و برای آروم کردن خودم دستهام رو که زیر چادر رنگیم پنهون کرده بودم،به هم فشار میدادم، شک نداشتم که الان انگشتهام بیرنگ و سفید شده.
-ببینید محیا خانوم...
لحن آرومش باعث ریختن قلبم شد و سرم پایینتر اومد و چسبید به قفسهی سینهام.
به زور دهن باز کردم.
_بفرمایین
امیر علی نفسش رو فوت کرد و من با خودم فکر کردم با تمام استرسی که موقع اومدنش تو چشمهاش دیده بودم چه خوب که آرومه.
-میتونم راحت حرف بزنم؟
فقط سر تکون دادم و سعی کردم نگاهش نکنم، نمیخواستم نگاهم حکم بیحیایی بگیره.
خیلی بی.مقدمه گفت:
-میشه جواب منفی بدی؟
برای چند ثانیه حتی کوبش قلبم هم ایستاد و سریع نگاهم چرخید روی امیرعلی که فکر میکردم شوخی میکنه،
ولی نگاه جدیش قلبم رو از جا کند و بهتزده گفتم:
-متوجه منظورتون نمیشم؟!
کلافگی از چشمهاش میبارید.
-ببین محیا...
مکث کرد و این بار نگاهش مستقیم چشمهام رو نشونه رفت.
_وقتی بدون پسوند میگم محیا که ناراحت نمیشی؟؟
به نشونهی منفی سر تکون دادم، چه حرفی؟! از خدام بود و اگر امیرعلی میدونست با این محیا گفتنش بدون اون
خانومی که همیشه جلوی بقیه بهم میگه، چه آشوبی توی قلبم به پا کرده، دیگه نمیپرسید ناراحت میشم یا نه.
آروم گفت: خوبه.
باز هم با کلافگی دست کشید به موهای معمولی و مرتبش که نه بهشون ژل میزد و نه واکس مو، ساده بود و
ساده و من چه دلم رفته بود برای این سادگی که این روزها دیگه خریدار نداشت.
_ببین محیا!راستش من فکر میکردم همون شب اول به من وتو فرصت حرف زدن بدن ولی متاسفانه همه چیز زود جلو رفت و من انتظارش رو نداشتم. میدونی من اصال قصد ازدواج ندارم. امیدوارم فکر اشتباه نکنی، نه فقط تو محیا
بلکه هیچوقت و هیچکس دیگه رو نمیخوام شریک زندگیم بکنم و اگر اومدم فقط به اصرار مامان و بابا بود که
خیلی هم دوستت دارن.
دیگه حالا قلبم تند نمیزد و انگار داشت از کار می ایستاد.
پریدم وسط حرفش.
-الان من باید چیکار کنم؟ من هیچی از حرفهاتون نمیفهمم.
عصبی بود این رو میشد از نفسهای عمیقش حس کرد.
حرف امیرعلی توی سرم چرخ میخورد و آرزوهام چه زود داشت دود میشد و به هوا میرفت.
_میشه تو بگی نه؟فقط همبن بگو نه. با سردی قطره اشک روی گونهام به خودم اومدم و نفهمیدم باز کی اشک جمع کردم توی چشمهام برای گریه.
با دیدن اشکهام کلافگی هم مخلوط حالتش شد.
_محیاجان!
امیرعلی میخواست من بگم نه و نمیدونست چه ولولهای به پا کرده توی دلم با این جان گفتن بیموقعش که
همهی وجودم رو گرم کرد.
غم زده گفتم:
-حالا؟ الان میشه؟ آخه چرا شما...
نذاشت حرفم رو تموم کنم. انگار فقط به امید به کرسی نشوندن حرفش، پاش رو تو اتاق گذاشته بود.
-نپرس محیا. نپرس، جوابی ندارم. فقط بدون این نه گفتن به خاطر خودته.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم؛ ولی لحنم رنگ و بوی طعنه داشت، بدون اینکه بخوام.
-یعنی من نه بگم به خاطر اینکه برای خودم خوبه؟! یعنی تو این شبهای گذشته هیچکس خوب و بد رو تشخیص نداد و من الان باید تشخیص بدم؟!
بلند شد و نزدیکترین مبل کنار من جا گرفت و قلب من باز شروع کرده بود بیتابی رو.
نگاهم رو از روی میز گرفتم و به صورت امیرعلی که منتظر جواب مثبت من، برای نه گفتن بود،
_ اره محیا، باورکن فقط برای خودته.
زبونم چطور چرخید؛ ولی مطمئناً از قلبم فرمان گرفته بود که گفتم:
_نمی تونم
نفس داغش رو فوت کرد و من با فشردن چشمهام با خودم فکر کردم، عجب حرفایی راجب علایقمان زدیم. از همین اول تفاوت بود توی جواب مثبت من و ناراضی بودن امیرعلی.
_اما محیا....
بلند شدم، بودنم دیگه جایز نبود. من مطمئن بودم به حرفم، به جواب مثبت خواستگاری و جواب منفی امروزم. زیر
لب متاسفمی گفتم و قدم تند کردم سمت بیرون که امیرعلی باز هم پرحرص گفت:
-محیا!
اما من صبر نکرده بودم، آخه این محیا گفتنش دوستانه نبود و من دوست نداشتم برای جواب منفی قانعبشم.
ناشناس
من خوشم امده از این رمانه لطف کنین منم جزو اون۵ نفر کنین⚘️
سلام
خیلی خوشحالم که راضی بودین چشم 🍭
ممنونم از لطقتون🤍🌈
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت8
هفتهی بعد شدم خانوم امیرعلی، درست تو شبی که فرق داشت با همهی رویاهای من. همون شبی که دلم زمزمهعاشقانه میخواست؛ اما فقط حرف از پشیمونی و اشتباه نصیبم شده بود و به جای تجربهي یه آغـوش گرم، یهاخم همیشگی روی پیشونی سهمم بود؛ ولی باز هم ارزید، به داشتن مرد رویاهام ارزید.
من اونشب بین گریههای نیمه شبم هر چی فکر کردم، نرسیدم به اینکه چرا امیرعلی حرف از پشیمونی منمیزنه وقتی چیزی برای پشیمون شدن نبود! من با خودم فکر کردم شاید نفرت باشه؛ اما نه، اون هم نبود، امیرعلیفقط فراری بود از همهی پیوندها و خودش گفته بود؛ ولی نگفت چرا!
با صدای بلند باز شدن در اتاق، از خاطرهها به بیرون پرتاب شدم و گیج به عطیه نگاه کردم که طلبکار و دست به
سینه نگاهم میکرد. نم اشک توی چشمهام رو گرفتم. یه امشب رو دلم جواب پس دادن نمیخواد.
-چیزی شده؟
یه تای ابروش رفت بالا رفت.
-تمام خونه رو دنبالت گشتم، تازه میگه چیزی شده؟
لبخند محوی زدم که سوال بارون نشم و خداروشکر عطیه پاپی من نشد.
-پاشو بریم که شوهر جونت امر کرده هر خانومی که میخواد نذری رو هم بزنه همین الان بیاد که بیشتر آقاها
رفتن استراحت و خلوته.
قلبم تیر کشید، امسال وسط هم زدن دیگ نذری باید چه آرزویی میکردم؟! حالا که امسال آرزوی هر سالهم کنارمبود ولی باز هم انگار نبود.
باشهای گفتم و همراه عطیه بیرون اومدم و به این فکر کردم که امسال باید قلب امیرعلی رو آرزو کنم که با قلبمراه بیاد. برای یک ثانیه نفسم رفت، نکنه امشب امیرعلی آرزویی بکنه درست برعکس آرزو و حاجت من! سرم رو بلند کردم رو به آسمونی که سقف همیشگی حیاط بود.<<خدایا نکنه دعای امیرعلی بگیره، میدونم بهتر از منه و تو
بیشتر دوستش داری؛ ولی میشه این یه بار من؟ یعنی این بار هم من و حاجتهای امیرعلی خواستنم.>>
نگاه از آسمون ابری گرفتم، امشب آسمون هم حال دلش خوب نبود و حق هم داشت. سمت عطیه رفتم
_محیا! داری استخاره میگیری؟
کفگیر بزرگ چوبی رو به دستم داد و من به زحمت تکونش دادم. باز هم دعا کردم و دعا. با همه تغییری که تو نسبتمون پیش اومده بود؛ ولی هنوز هم انگار باید میخواستمش.
یه قطره ی یخ زده، با یه سقوط آزاد روی صورتم نشست. نگاهم رفت سمت آسمونی که بغضش ترکیده بود و اولین
چکهی احساساتش هدیهی من شده بود. انگار امشب شب خاطرهها بود و من توی آسمون سیاه، اون روز رو شفاف
میدیدم. همون روزی که توی حیاط خونهی عمه یه قطره بارون نشست روی صورتم و امیرعلی حرفم رو باور نکرد که میگفتم داره بارون میاد و میگفت وسط حرف زدن حواسم نبوده و آب دهن خودم پریده روی صورتم؛
ولی این جور نبود و واقعا بارون بود. این خاطره خاص نبود، حتی اگه واسه کسی تعریف میکردم شاید ساعتها بهممیخندید؛ ولی من با فکر همین خاطرهها بزرگ شده بودم و هر وقت از آسمون یه ریزه از قطرههاش رو هدیه میگرفتم؛ بیشک یاد امیرعلی می افتادم و با خودم میگفتم امروز هم واقعا قراره بارون بباره.
چهارمین قطرهی سرد بارون با اشک داغم یکی شد و افتاد روی دستم که بیحواس کفگیر چوبی رو میچرخوند و دلم باز دیدن امیرعلی رو میخواست که دیگه مال خودم بود. فقط کمی گردنم رو چرخوندم برای دیدنش، نگاهش گره محکمی به نگاهم خورد؛ اما اون نگاه خاص زود دزدیده شد، پس امیرعلی هم بلد بود بدون فهمیدنم، نگاهم کنه. حالا وقت حاجت خواستن بود، پای دیگ نذری شب عاشورا، زیر بارون و با قلبی که پر از عشق امیر علی بود. خدایا میشه دلش با دلم بشه؟
حاشيهی بلند روسریم رو روی شونهم مرتب کردم و بعد با کلی وسواس کش چادرم رو پشت گردنم انداختم. لبخند
محوی به خودم توی آینه دور چوبی بزرگ که روی در جا خوش کرده بود، زدم. یه هفتهای از شب عاشورا میگذشت و من امیرعلی رو خیلی کم دیده بودم. همیشه بهونه داشت و بهونه؛ ولی حالا قرار بود اولین مهمونی رو با هم بریم خونهی عموی بزرگ امیرعلی، اولین مهمونی کنارِ هم به عنوان تشکر از مهمونهای شب عقدمون و این چه حس خوشایندی بود برام با اینکه میدونستم باز هم امیرعلی...
پوف بلندی کشیدم، همون لبخند محو هم از روی صورتم رفت و به جاش چشمهام تو آینه با یه برق غم خودنماییکرد. با همهی رفتارهای امیرعلی من سعی کرده بود به خودم بیام، انگار دعای شب عاشورام گرفته بود که از خودم
بپرسم چرا من با رفتارهای امیرعلی کوتاه میام و سکوت میکنم؟ بی اونکه حداقل علتش رو بپرسم. حالا که به جواب منفیش نرسیده بود، نباید سهم من سردی رفتارش میشد.
_محیا مامان بدو آقا امیرعلی منتظره.
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت9
با آخرین نگاه به آینه و دلداری به خودم قدمهام رو تند کردم و با صدای بلند از بابا و محمد و محسن، دوتا داداش دوقلوی یازده سالهم خداحافظی کردم. مامان هنوز پای آیفون و کنار ورودی هال منتظرم بود. من هم با گفتن خداحافظ، محکم گونهش رو بـوسـیدم و بعد از خونه زدم بیرون.
پشت در حیاط مکث کردم تا قلب بیقرارم کمی آروم بگیره، زیر لب خدا رو صدا زدم و بعد زنجیر پشت در رو کشیدم برای بیرون رفتن. نگاهش به روبهرو بود و مات، حتی با صدای بسته شدن در هم نگاهش روی من نچرخید، فقط حس کردم دستهاش دور فرمون، کمی محکمتر حلقه شد. آهی کشیدم و رو به آسمون ستاره بارون گفتم :
_برای داشتنش باید پر رویی خرج کنم
روی صندلی جلو نشستم باز هم نگاه ماتش از شیشهه جلو تکون نخورد؛ اما من تصمیمم جدی بود، محیا عزمش رو جزم کرده بود. با محبت لبریز شده از قلبم گفتم:
_سلام خوبی؟ ببخش معطل شدی 😊
برای چند لحظه نگاهش که پرتعجب از این لحن جدیدم بود، چرخید روی صورتم و من هم با لبخند مهربونی نگاهش رو مهمون کردم تا بدونه از این به بعد محیا همینه، هر چی حیا خرج کرده بودم برای شوهرم تاهمینجا کافیه.
به خودش که اومد و باز یادش افتاد باید چین بین ابروهاش بیفته، بیحرف ماشین رو روشن کرد و قلب من مچاله
شد از این کم محلی ها؛ ولی نباید کم میآوردم، نباید.
به در ماشین تکیه دادم و درست شدم روبهروش و لحنم
تراوشی از سرخوشی و سرحالی شد.
-جواب سالم واجبه ها آقا.
باز هم نگاهش به روبهرو بود، بیحوصله و آروم گفت:
-سلام.
لبهام رو مثل بچهها بیرون دادم، داشتم حرص میخوردم دیگه.
-آقا امیرعلی داریم میریم مهمونی.
لحنش انگار با سرمای زمستون قرارداد بسته بود.
-خب؟
-یه نگاه به قیافهات کردی؟
سکوت و سکوت.
-این اولین مهمونیه که داریم با هم میریم.
-تمومش کن محیا!
لحن عصبی و غیردوستانهاش قلبم رو فشردهتر کرد، قصدش کوتاه اومدن نبود انگار.
-تو تمومش کن امیرعلی، هنوز میخوای ادامه بدی؟
با حرص دنده رو عوض کرد؛ چون رگهای برجسته شدهی روی دستش رو دیدم.
_بهت گفتم پشیمون میشی،بهت نگفتم بگو نه؟؟
خوشحالیم زود پرواز کرد و باز هم بغض راه نفس کشیدنم رو میبست. یادآوری این حرف چه دلیلی داشت؟
اون هم الان؟
-چرا گفتی؛ ولی بیدلیل. حداقل دلیلش...
-گفتم بپرسی جوابی نمیگیری. میترسم از روزی که پشیمونی توی چشمهات داد بزنه.
صدام لرزید از بغض... از حرص، از درموندگی.
-چی دیر میشه؟ چرا باید پشیمون بشم؟
لب زد و انگار با خودش بود.
-گفتم نپرس، دیر و زود بهش میرسی و چه دیر...
بغض خفتهام بزرگ و بزرگتر شد و من چه با ترس گفتم:
_ازمن متنفری؟
صدای لرزونم واضح شده بود، برای همین نگاه پر اخمش رو کشید روی صورتم؛ ولی فقط چند ثانیه. بعدهم مشت محکمش روی فرمون نشست، بیهیچ تقصیری دستش رو روی فرمون ماشین مجازات کرد.
صاف نشستم و نگاهم رو به خیابون پیش رومون دادم. حرص خوردنش و عصبی بودنش بیشتر حال و هوام رو بارونی میکرد و دلم رو وادار به پا پس کشیدن که مبادا حرفی بشنوه و بیشتر از این فرو بریزه.
_نه محیا !نه ! .گفتم نه تو نه هیچکس یادت رفته؟
با انگشتهاش روی فرمون ضرب گرفت، یه ضرب آروم و عصبی.
_یادمه ولی دلیل انقد بی معنی بود که من فقط ب همین برداشت میرسم.
-برداشتت رو نگهدار واسه خودت. فقط بدون اشتباه بزرگی کردی که محض فامیل بودن و احترام به نظر بزرگترها بله
گفتی، این جوری حرمتها بیشتر میشکنه. گفتم بگو نه، گفتم.
صداش با جمله آخر بالاتر رفت و من گیج شده، فکر کردم من محض فامیل بودن بله نگفته بودم! من فقط به یه چیز فکر میکردم، اون هم دل خودم که از خوشحالی داشت پس میافتاد.
-اما من...
ماشین رو خاموش کرد و پرید وسط حرفم. امر کرد برای ساکت شدنم؛ اما با احترام.