3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوستان این پست کانال گروه هاتون بزارید 🙏🙏
﷽
﴿بسم رب شهدا و صدیقین﴾
کانال از جنس عاشقان امام حسین
عاشقان امام رضا
عاشقان امام علی
عاشقان کربلا؛»
اینجآمذهبےوغیرِمذهبےدورِهم
جمعشدیمتانوڪرِامامحسین'ع
بآشیم،🙃
خدایاقبولبآشہنوکرۍمابراۍ
حسینـت😭🥀
https://eitaa.com/ftgufrvu
ممنون میشم اگه حمایت کنید👆🌹
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارون صحنت نمنم بهار رو آورد🌧🤍
#نقشبهشت
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت12
حالا وقتشه که باز اخم کنه.
_محیا
حواس هیچکس به ما نبود و همه گرم صحبت شده بودن. نگاهم رو دوختم به دستهامون، این لحظههاروآرزو داشتم. نوازشگونه انگشتهام رو کشیدم روی دست مشت شدش و قلبم رو بیتابتر کردم.و گفتم:
_دستمو برمیدارم ولی اخمات باز کن،یادم رفت از من متنفری!
نمیدونم صدام لرزید یا نه؛ ولی دوباره چرخیدن نگاه امیرعلی رو روی صورتم حس کردم، قلب بیتاب و فشرده شدم، هشدار میداد چشمام آمادهی باریدنه. چقدر سخت بود همهی
تصوراتت بشکنه، همهی رویاهات.
*
عمو احمد دوباره سوئیچ پرایدی رو که تازه خریده بود به جای اون پیکان قدیمی بامزش که من خیلی دوستشداشتم و کلی خاطره، داد به امیر علی و رو به من گفت:
-محیا جان، خونه ما نمیای دخترم؟
مثل بچهها از خوشی امشب داشتم عقب جلو میشدم و کنار عطیه ایستاده بودم.
-نه مرسی عموجون. دیگه دیروقته، میرم خونه.
عمه نزدیکم اومد و دست روی سرشونم گذاشت.
-خب بیا بریم شب خونه ما بمون عمه، من خودم به هادی زنگ میزنم.
نمیدونم چرا خجالت کشیدم و لپهام گل انداخت و همین باعث خندهی بلند عطیه شد.
-اوه حالا چه خجالتی هم میکشه! خوبه یه شب درمیون خونهی ما میخوابیدی. حالا که بهتره دیوونه، دیگه نامحرم هم نداری.
حس کردم همهی صورتم داغ شد و همزمان با عمه به عطیه چشم غره رفتم. راست میگفت، شبهای زیادی
خونهی عمه میموندم، به خصوص تابستونها. یا عطیه میاومد خونمون یا من میرفتم اونجا؛ ولی حالا حس
غریبی داشتم. عمه از من طرفداری کرد.
_حالا بچم باحیاست تو خجالت بکش.
عطیه بامزه خندش رو جمع کرد و چشمکی به امیرعلی که درست روبهرومون بود زد، تازه فهمیدم امیرعلی حسابی کلافه شده از این حرف نامربوط عطیه و تعارف عمه. میموندم دیگه امشب دیدنم، زیادیش میشد. عمهدستدورکمرمانداخت و محکم بغلم کرد.
-پس، فردا ظهر نهار منتظرتم
پوف کشیدن آروم امیرعلی رو شنیدم؛ چون همهی فکر و ذهنم شده بود عکسالعملهاش، انگار دیدن من اون هم دو وعده پشت سر هم واقعا دیگه ته ته عذاب بود. اومدم مخالفت کنم که عمه یه بــوسه محکم کاشت روی گونم.
-نه نیار عمه. یه ماهه عقد کردین، اینقدر درگیر مراسم خونهی بابا و روضه بودیم که نشدهدرستعروسمروپاگشا کنم منتظرتم.
خندم گرفت، یه دفعه عمه برام شد مادرشوهر و انگار عطیه هم همفکر من شده بود که گفت:
_دیگه نمی تونی نازبکشی،این دعوت رو شخص مادرشوهرش فرمان داد.
عمو احمد بلند خندید و باز من بودم و لپهام که هی سرخ و سفید میشد، عمه هم جای من عطیه به چشم غره انداخت و گفت:
من برای محیا همیشه عمه ام.
عطیه با خنده ابرو بالا مینداخت و باز نگاهش به امیرعلی بود و من دلم خواست با یه نیشگون از خجالت حرفی که قراربود بزنه در بیام و نشد .
-بیا تحویل بگیر. مامانت طرف عروسشه؛ ولی غصه نخور داداش، من هستم. یه خواهرشوهر بازی دربیارم براشکیف کنه.
معلوم بود امیرعلی از این تخس بازیهای عطیه خندش گرفته؛ ولی سعی میکرد نخنده که مبادا من به خودم بگیرم.
-بس کن عطیه، نصفِ شبه...
به اجبار نگاهش چرخید روی من و من امشب مدیون همهی اجبارها بودم.
-بریم محیا؟
مهربون نگاهش کردم و کاش همیشه یه اجبار روی سرش بود تا من حسرت نخورم برای شنیدن اسمم از زبونش،به این شیرینی.
-آره، بریم.
دوباره تو بـغـل عمه فشرده شدم و واقعاً خداحافظی کردیم.
*
امیرعلی آرنجش رو به لبهی شیشه تکیه داده بود و سرش رو به دستش، نگاه متفکرش هم به روبهرو بود و
خیابونایی که خلوت بودن. از این سکوت لب چیدم و صدام کمی بچگانه بود:
_قهری؟
جوابم فقط یه نیمنگاه بود، که نفهمیدم جوابش آره بود یا نه.
-الان داری نقشه میکشی چطوری فردا از دستم فرار کنی؟
صاف شد، دستش حلقه شد دور فرمون و فقط یه کلمه.
-نه!
-اگه خیلی از من متنفری حداقل دو تا داد سرم بزن تا دلت خنک بشه.
نگاه جدیش چرخید روی صورتم، با یه چین اضافه بین ابروهاش و جای یه اتو خالی.
-این جمله چیه تکرار میکنی؟! من کی همچین حرفی زدم؟
نگاهم رو از چشماش که بیتابم میکرد گرفتم و دوختم به انگشتام که توی هم میپیچوندمشون.
-لازم نیست بگی. اخم همیشگیپیشونیت وقتی با منی، خواستت برای نه گفتنم و رفتارت؛ همهی اینها نشون میده.
پوزخندی زد و چه درد داشت برای من.
-اگه ازت متنفر بودم دلیلی نداشت بیام خواستگاری.
-شاید تو به خاطر حرمت بزرگترها اومدی.
دنده رو عوض کرد؛ چون سرعتش کمتر شده بود و من هم به ذوق مسخرهی توی دلم لبخند زدم.
-خب آره، به خاطر حرمتها اومدم؛ ولی دلیل نمیشه به اینکه ازت متنفرم که اگه اینجوری بود میتونستم یه کلمه بگم تو رو نمیخوام و خلاص.
براق شدم، چه زود حرفهاش رو فراموش کرده بود و داشت خودش رو تبرئه میکرد.
- خب چرا؟ چرا خودت نگفتی و اومدی خواستگاری و از من خواستی بگم نه وقتی که همه چی جدی شده بود؟!
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت13
کلافه نفسی کشید و گرمای نفسش<ها> شد سمت من و وای از دل من.
-چون اگه میگفتم تو رو نمیخوام مامان یکی دیگه رو کاندید میکرد و من فکر کردم تو رو راحتتر میتونم راضی کنم که بگی نه.
حرف از یکی دیگه زدن به نظرم خوشایند نبود و چه قدر تلخ گفتم:
-آخه چرا...
پرید وسط حرفم و نذاشت کمی حسادت دلم رو آروم کنم.
-گفتم نپرس چرایی رو که حالا دیگه مفهمومی نداره.
-اونوقت اگه من میگفتم نه، دیگه عمه بیخیال ازدواج کردنت میشد؟
-بالاخره آره؛ چون چیزی بهش ثابت میشد که من دنبالش هستم و چه بد میشه اگه بعدها به چشم بیاد.
لحنم خود به خود مظلوم شد و ترسیده، از چی مطمئن بود که من درکش نمیکردم؟
-بهم بگو چرا! خواهش میکنم.
نگاهش چرخید و نفوذ کرد توی چشمهام. نگاهش، وای به نگاهش که قلبم رو از جا کند. بیاخم بود، جدی نبود؛ولی سریع از من این نگاه رو دزدید؛ چی میشد این نگاه تا ابد برای من میموند، حتی اگر آب بشم زیر این نگاه که لمس عاشقی رو توی من زنده میکرد.
-زود پشیمون میشی دختردایی، مطمئنم.
قلبم خیلی بیتابی میکرد، صدام هم پای دلم لرزید.
_ولی من مطمئنم پشیمون نمیشم،حتی مطمئن تر از تو .
باز هم نگاهش چرخید؛ اما من دیگه جرأت نکردم سر بلند کنم و با یه خداحافظیِ زیر لبی تقریباً از ماشین فرار
کردم و اصلا نفهمیدم که جواب خداحافظیم رو شنیدم یا نه
۰۰۰۰۰۰۰۰
حرارت ملیح آفتاب صبح زمستونی گونم رو نوازش میکرد، نفس عمیقیکشیدم.سردی هوا هم گاهی لذت داشت،گاهی خیلی هم خوب بود؛ چون میتونست حرارت درونم رو کم کنه و التهاب درونم رو فروکش؛ التهابی که حاصل آشوب فکری دیشبم بود و نتیجهای که باز هم من رو رسونده بود به اینکه حتی فکر کردن به امیرعلی هم من رو بیتاب میکنه و دلتنگ. چه لحظهشماری که برای امروز صبح کردم و دیدنش و این هوای سرد، خیلی ماهرانه استرسم رو کم میکرد؛ من هم بــوسم رو فرستادم برای خدا.
سر و صدای دوقلوها امکان کشیدن نفس عمیق دوم رو از من گرفت و نگاهم ثابت شد روی محمدی که شبیه بابابود و محسنی که شبیه مامان.
-شما دوتا دیگه کجا؟
محمد ابرو انداخت بالا امروز اصلاحوصلهی خوشمزه بودنش نداشتم.
-خونه عمه، مشکلیه؟
چشمام رو ریز کردم و شد یه چپ چپ خوشگل رو به هردوشون.
-اونوقت کی گفته شما دو تا هم دعوتین؟
محسن صداش لوس شد، هر دو شون یه پا خاله زنک بودن.
-وا! محیاجون، خونهی عمه که دعوت نمیخواد.
صورتم رو با چندش جمع کردم.
-نمیدونم کی بهتون گفته بانمکین.
بابا همون موقع بیرون اومد، طبق عادت سوئیچ ماشینش رو میچرخوند. من هم خوشحال شدم دهن باز محسن
بسته شد و من خودم رو لوس کردم.
-بابا جون خودم با آژانس میرفتم، روز جمعهای روز استراحتتونه.
روی پیشونی بابا چین مصنوعی افتاد و یه لبخند واقعی پدرانه روی لبهاش.
-این یعنی دختر بابا از الان تعارفی شده؟
محمد اوفی کشید و دست به کمر شد، نگاه طلبکارش رو به من بود.
-نخیر باباجون؛ این یعنی این یکی یدونه باز داره خودش رو لوس میکنه.
محسن هم دهنش رو کج کرد و گفت:
_خودشیرین
بابا همراه من چشمغرهای به هردوشون رفت و با ریموت در ماشینش رو باز کرد، منم<حسودی> بارشون کردم ورفتم صندلی جلو بشینم.
-آی خانوم مامان هم داره میاد.
گیج به محسن نگاه کردم.
-مامان؟!
محمد دیگه روی صندلی عقب کنار شیشه جا گرفته و قیافش پیروزمندانه بود.
-بله مامان. دسته جمعی میخوایم بریم در خونهی عمه تحویلت بدیم، بعد خودمون بریم دوردور. آخ چه صفایی داره حالابیرون رفتن، چه خوب شد عروسش کردن، نه محسن؟
محسن منتظر شد من بشینم تا اون هم کنار شیشه بشینه، عادت داشتن من رو وسط بذارن.
-آره ولی دعاش رو باید به جون امیرعلی بکنیم که از شر این دردونه راحتمون کرد.
با اعتراض و باز هم به سبک دردونه بابا بودن گفتم:
-بابا...
مامان که بیرون اومده بود فرصت به بابا نداد و اینبار اون طرفدارم شد.
_این حرفارو نزنین خوبیت نداره،دخترمم اذیت نکنین.
لحن تند مامان روشون تاثیر نکرد، تازه با خندهی ریزی به هم چشمک زدن و من دست به سینه روی صندلی عقب نشستم. ترجیح دادم با بحث کردن همین اول صبحی روزم رو خراب نکنم.
۰۰۰
برای دور شدن ماشینِ بابا دست تکون دادم و همون لحظه عطیه در رو باز کرد و با دیدنم دست به کمر شد
-وا چه عجب، نمیاومدی دیگه. دست مامانم درد نکنه با این عروس آوردنش، تا لنگ ظهر میخوابه.
پوف بلندی از دهنم در اومد، عطیه هم لنگهی محسن و محمد بود.
-جون من بیخیال شو دیگه عطی جون، دقت کردی جدیداً داری میری تو جلد خواهرشوهرهای غرغرو؟!
با کیفم زدم به بازوش که تلافی الان و دیشب با هم درآد.
-حالا هم برو کنار، اگه همینجا بمونم تا شب میخوای برام دست به کمر سخنرانی کنی.
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت14
بازوش رو ماساژی داد و من اصلا نگاه سنگینش رو به روی مبارکم نیاوردم.
-دستت هرز شده باید درستش کنم. صد دفعه هم بهت گفتم اسمم رو کامل بگو، شانس آوردی امیرعلی اینجا نبود وگرنه حالت رو بد جا میاورد؛ میدونی که بدش میاد اسمها رو مخفف بگن.
ضربان قلبم بالا رفت، انگار با حرفِ شیطون عطیه تازه یادم افتاد امروز به عنوان خانوم امیرعلی پاگشا شدم؛ به
عنوان یه تازه عروس و جای مامان خالی بود تا خانمی بودن من رو از بدو ورودم تماشا کنه. شیطنتم خوابید و پنچر
شدن یه دفعهای من، دل عطیه رو خنک کرد.
-نگو از داداشم حساب میبری! جون من؟!
لحن بامزهاش باعث شد کمی بخندم و برای فرار از جواب دادن، بچگانه زبونم رو نشونش بدم.
-نه بابا. من؟ عمراً.
رفتم سمت آشپزخونه و قهقهی خنده عطیه تو حیاط پیچید.
-آره جون خودت. خلاصهی آمار کارها و حرفهای که امیرعلی ازشون متنفره رو خواستی با کمال میل حاضرمبهت بگم که جلوش سوتی ندی. میشناسیش که! اخمهاش از صد تا دعوا و کتک بدتره.
با اینکه به حرفهای عطیه میخندیدم؛ ولی با خودم گفتم راست میگه، اخم کردنش خیلی جذبه داره و این روزها فقط شده سهم من.
عطر قیمههای خوشمزه و معروف عمه همه جا پیچیده بود، به خصوصآشپزخونه که دل آدم دیگه ضعف میرفت.
-سلام عمه جون.
عمه با صدای من کفگیر چوبی رو که داشت باهاش کفِ روی برنجها رو میگرفت کنار گذاشت و چرخید.
-سالم عمه، خوش اومدی.
جلو رفتم و یه بـوس من روی گونه عمه کاشتم و یه بـ ـوس عمه روی گونم کاشت.
-ببخشید که دیر اومدم، وظیفم بود زودتر بیام کمکتون.
عمهنگاهیبهبرنجش انداختکهمباداوا بره.
-برو دختر، خوشم نمیاد تعارفی بشی. تو هم مثل عطیهای دیگه، میدونم اول صبحتون ساعت دهه. تو همون
محیایی برام، پس مثل عروسهایی که غریبی میکنن نباش.
با ذوق اینکه همه چی مثل سابق بود، دوباره محکم گونه عمه رو بـوسـیدم، صدای خنده عمه با صدای عمو
احمد قاطی شد.
-به به، چه خبره اینجا؟
-سلام عمو جون.
عمو احمد، سینی به دست پر از فنجونهای خالی نزدیکتر شد.
-سالم بابا، خوش اومدی.
کیفم رو روی کابینتها گذاشتم و سینی رو گرفتم.
-ممنون. خوبین؟
عمو احمد با یه لبخند سینی رو به دست من سپرد و من باورم شد همون محیام.
-مرسی باباجون خوبم.
آستین تا زدم و همون لحظه مشغول آبکشی فنجونها شدم، عمه اومد مانعم بشه که نذاشتم.
-این قدر بدم میاد از این عروسهای چاپلوس.
عمو احمد به عطیه که با قیافه حسودش به من نگاه میکرد خندید و این خنده برای عطیه گرون تموم شد،
یواشکی باز زبونم رو براش درآوردم. عادت کرده بودم به این کارهای بچگونه، بخصوص وقتی طرف حسابم عطیه
بود و مثل یه خواهر.
-بیا برو چادر و کیفت رو بذار توی اتاق شوهرت، من بقیش رو میشورم.
دستهای خیسم رو با لبهی چادرم خشک کردم.
-حالاکه تموم شد.
عمو احمد همونطور که به این دعوای چشم و ابرو اومدن من و عطیه نگاه میکرد، دست روی شونه من گذاشت.
-دستت درد نکنه بابا، خوب شد اومدی وگرنه این عطیه تا فردا صبح هم این سینی تو اتاق میموند هم نمیاومد
جمعش کنه که حالا برای من چشم و ابرو هم میاد.
عطیه چشمهاش گرد شد و من از ته دل به چشمک بامزه و پدرانه ی عمو احمد خندیدم. چه حس خوبی بود که از
شب عقدمون برای عمو شده بودم یه دختر نه عروسش. حس میکردم به اندازه عطیه دوستم داره و چه قدر دلگرممیشدم از این حس طرفداری و شوخیهای پدرانه ی دور از خونهی خودمون.
با تنه زدن به عطیه چادر و کیفم رو برداشتم و با چاپلوسی تموم گفتم:
-خواهش میکنم عموجون، وظیفم بود.
صدای پرحرص عطیه رو پشت سرم شنیدم.
-این رو راست میگه.
***
منتظر وسط حیاط ایستادم، نمیدونستم وارد شدن به اتاق امیرعلی بدون اجازش کار درستیه یا نه که عطیه بیرون اومد و با کشیدن دستم من رو سمت اتاق امیر علی برد و در رو باز کرد.
چادرم رو از سرم کشیدم و نگاهم رو دور تا دور اتاق سادهی امیرعلی چرخوندم، روی طاقچه پر از کتاب دعا و سجاده و قرانش بود.
_چیهمثل چنار وسط حیاط ایستادی؟ از این به بعد بار و بندیلت رو اینجا پهن میکنی، فهمیدی؟
عطر امیرعلی رو که توی اتاق پیچیده بود نفس کشیدم.
-از این بابت خدا رو شکر میکنم.
عطیه بیخیال روی زمین نشست و به بالشت قرمز مخمل کنار دیوار تکیهداد.
-پس استخاره کردنت وسط حیاط چی بود؟
_استخاره نکردم. خواستم در بزنم که جنابعالی مثل یابو من رو کشوندی تو اتاق.
-اولا یابو خودتی، بعدش هم اتاق شوهر در زدن نمیخواد که! باید یهویی بری تو اتاقش، شاید با دیدن بعضیصحنهها روح و روانت شاد بشه.
جیغ زدم و یه کتاب کوچیک از کتابخونه قدی کنارم برداشتم و سمتش پرت کردم.
-عطیه! گمشو بیرون، بیادب.
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت15
قاه قاه میخندید، کتابی که کنارش افتاده بود رو برداشت و من هیچ وقت نشونه گیریم خوب نبود.
-خب راست میگم دیگه. بعدش هم عرضه داری با زبونت دفاع کن، این کتابها بهجون امیرعلی بنده. الان سرم زخم میشد میگفت به درک، کتاب نازنینش رو وارسی میکرد که یه وقت صفحاتش اوخ نشده باشن.
دکمههای مانتوم رو دونه دونه باز کردم.
-چقدر خوب میکنه.
نیمخیز شد و کتاب رو دوباره توی کتابخونه فسقلی کنج اتاق جا داد.
-آره چقدر هم خوب میکنه؛ چون اول پوست تو رو میکنه بعد من رو.
-حالا کم حرف بزن. فعلا که خودش نیست، میدونی کجاست؟
لحن خندونش فروکش کرد.
نگاه دزدیدم و رفتم سمت جالباسیِ اون کنج اتاق، درست کنار در ورودی. آخه از کجا باید میفهمیدم؟ دیشب که رسما از ماشین و از نگاه امیرعلی فرار کرده بودم و الان با اتاق خالیش فهمیده بودم نیست. مگه امیرعلی با منحرف هم میزد که بگه، کجا قرار بوده بره؟!
چادر و مانتوم رو درست روی لباس آبی فیروزهای امیرعلی به جالباسی آویز کردم .
-نه نمیدونم، چیزی نگفت .
با سکوت عطیه به صورت متفکرش نگاه کردم.
-نگفتی کجاست؟
شونههاش رو بالا انداخت و نگاهش رو دوخت به قالیلاکی رنگ کف اتاق، حالتهاش به طرز واضحی تغییر کرد.
_رفته کمک عمو اکبر،بعضی وقتا جمعه ها میره اونجا.
به جمله عطیه کمی فکر کردم و یه دفعه چیزی توی ذهنم جا پاش رو ثابت کرد! یعنی رفته بود غسالخونه؟ کمک عمو اکبر؛ یعنی رفته بود کمک؟
قلبم سست شد و نمیدونم عطیه توی نگاهم چی دید که پرسید:
_محیا خوبی؟مگه امیرعلی بهت نگفته بود؟
حس میکردم ضربان قلبم کند شده و هوای اتاق سرد. فقط سر تکون دادم به نشونه منفی و با بیحالی روی زمین با بـغـلزدن پاهام که مبادا لرزشش به چشم بیاد، نشستم.
-ناراحت شدی محیا؟
سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. به دیوار گچی تکیه دادم، مستقیم به چشمای عطیه نگاه نکردم.
-نه، فقط اینکه نمیدونستم، یکم شوکه شدم.
پاهاش رو توی بغلش جمع کرد، خودش هم حال و روزی شبیه من داشت.
-بابا بیخیال، من که از خودتم. راستش رو بخوای من اصلا این کار امیرعلی رودوست ندارم؛ ولی خب اعتقادهای خاص خودش رو داره، اگه تو هم دوست نداری بهش بگو تمومش کنه.
صدام حسابی گرفته بود و خودم نمیفهمیدم چه مرگمه! دلخورم از نگفتنش یا از رفتنش؟
-چرا آخه؟
عطیه براق شد و کمی از بالشت پشت سرش فاصله گرفت.
-چرا؟ از وقتی بهت گفتم امیرعلی کجا رفته رسماً داری پس میافتی. من رو فیلم نکن محیا، میدونم از مرده میترسی.
-ترس من ربطی به امیرعلی نداره.
_ولی اون شوهرته!
شوهر! امیرعلی شوهرم بود، چه کلمهی غریبی که هنوز باورش نداشتم و باور نمیکردم تا وقتی که اینقدرباامیرعلی غریبم.
-نفیسه اگه بفهمه امیرعلی این کار رو میکنه حتما دیگه خونهی ما هم نمیاد.
با پرسش نگاهش کردم و اون پرحرص کمی صاف شد و بالشت قرمز پشتش مچاله.
-چه ربطی داره؟!
نفس پرحرصی کشید، این رفتارهاش داشت من رو عصبی میکرد.
-دیشب بهت گفتم چرا خونه عمو نمیاد.
-من هم هر چی فکر کردم به نتیجه نرسیدم، خیلی حرفت بیربط بود!
پوزخندی زد که یه جورایی تلخ بود، تلخی بالاتر از شکالت 80 درصد.
-شغل عمو دیدگاه خوبی تو جامعه نداره. دروغ چرا، من هم توی مدرسه خجالت میکشیدم بگم عمو چیکارهست؛ولی حالا نه. اما خب نفیسه دوست نداره؛ چون عمو با مردهها سر و کار داره بدش میاد خونه عمو چیزی بخوره؛یعنی این رو امیرمحمد وقتی عقد کرده بودن بهمون گفت. بعدش هم که رفتن سر خونه زندگیشون خانوم امیرمحمدمون خجالت میکشید از شغل عمو و این رابطه کلا قطع شد.
گیج شده بودم و پر از بهت لبهام کش اومد، صورتم هم ماتش برده بود.
-شوخی میکنی؟
نفس عمیقی کشید، بلکه اون گرفتگی حالش پایین بره و اکسیژن حال خوب به بدنش تزریق کنه.
-نه شوخی نیست. حالا که از خودمون شدی صبر کن یه چیز دیگه هم بهت بگم که یه بار از مامان بابا نپرسی، نشون نمیدن؛ ولی من میفهمم چه دردی رو تحمل میکنن.
-چی میخوای بگی درست حرف بزن ببینم.
نگاهش غم گرفت و من از سردیش کمی بیشتر جمع شدم.
-یادت باشه هیچوقت از مامانم نپرسی چرا این قدر کم نفیسه و امیرمحمد رو میبینی،نگو چقدردلت برایامیرسام تنگه.
بی اختیار بین ابروهام چین چین شد، شاید از ناراحتیِ مخلوط با پرسش عمیق.
-داری گیجم میکنی عطیه،درست حرف بزن.
نگاه دزدیدازچشمهام ومن از این حس پنهونش خوشم نیومد
-امیرمحمداز شغل باباهم خجالت میکشه،نه اینکه خودش...به هر حال نفیسه خانومشه.
ناباورخندیدم، یه خنده عصبیوکوتاه.
- شغلعمودیگه چرا؟باورنمیکنم!
پوفیکرد،هوایدرونیشزیادی گرفته بود.
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت16
_ تازه نفیسه به امیرعلی هم طعنه میزنه و این طعنههامستقیم میشینه تو قلب مامان و من.
انگار یکی ذهنم رو خط خطی میکرد و همزمان قلبم رو میون مشتش .
_چرا الان میگی؟
لبخند دردناکی روی صورتش جا خوش کرد.
-نمیشه همه جا گفت محیا. نمیشه همه جا و جلوی همه داد زد پسری که با زحمت بزرگش کردی حاال خجالت میکشه کنارت بمونه، عوض افتخار کردن و دستبوسی. گاهی باید آبروداری کرد .
باور این حرفها سخت بود و هضمش سختتر.
_علی پسر بزرگ عمو اکبر استاددانشگاهه و عالیهدخترعموممخ کامپیوتر و مهندس ی شرکت؛ ولی همچین با افتخاراز زحمتای عمو و زنعمو حرف میزنن که آدم کیف میکنه؛ اما داداش ما به جای اونا، هم از کار باباش خجالت میکشه هم قید عموش رو زده.
احساس خفگی میکردم، شال سبز رنگم رو از سرم کشیدم و موهای کوتاهم رو بههم ریختم؛ هر وقت کلافه بودم و عصبی این عادتم بود.چشمهایی رو که نمیدونستم کی به اشک نشسته رو دوختم به عطیه که حالا لبخند میزد؛ ولی چشمهاشپر از درد بود.
_خل شدی میخای کچل شی و شوهرت به اندازی به جون من؟
لبخند ماتی زدم و حال دلم هماهنگی با منحنی روی لبم نداشت، همین موقع صدای زنگ گنجشکی تو خونه پیچید و عطیه از جا بلند شد.
-بدو شوهر جونت اومد.
لرزش بیاختیار قلبم رو حس کردم، باز کار امروز امیرعلی یادم افتاد و حس غریبی به جونم افتاده بود.
با لحن تخس عطیه چشمام رو به صورتش دوختم و همه بدنم گرم شد.
_منبرمتوهمیکمباشوهرتخلوتکندرستنیساینجاباشم.
براق شدم و با یه حرکت پریدم سمتش؛ ولی لحظهی آخر نفهمیدم کی پشت امیرعلی سنگر گرفت و من دستهام گره شد بین دستهای امیرعلی که متعجب بود. نگاه هردومون به هم قفل شد و قلب من جایی مابین سینم به بیقراری افتاد.
-چه خبره؟ چی شده؟
نگاه بیتابم رو از چشمهاش گرفتم و به عطیه که لبخند دندوننمایی میزد، اخم کردم و اون جای من گفت:
- هیچی داداش، چیزی نیست که.
چشمکی پشتبند حرفش کرد و من دلم خواست قبل از دورشدنش، یکی بزنمش برای خنک شدن دلم. با تکون خوردن دستم دوباره به امیرعلی نگاه کردم و تازه یادم افتاد فاصلم با امیرعلی به قدر دو انگشته و دستهام هنوز گرو دستهای سرد و یخش. عجیب بود که هنوز این فاصله حفظ شده و عقب نکشیده بود. سرم رو بالا گرفتم،
نگاهش روی موهای نامرتبم بود.
هی بلندی گفتم و دستهام رو محکم از دستهاش بیرون کشیدم. دقیقا بیآبرو شده بودم، موهام رو با دستمشونهوار مرتب کردم. لبخند گذرایی روی صورت امیرعلی نشست و از کنارم رد شد و رفت سمت جالباسی. توی دلم بدو بیراهی به عطیه گفتم و جلوی آینهای که با قاب چوبیطلاییرویدیوارنصبشدهبودایستادم و برایمطمئن شدن از مرتبی موهام، به خودم نگاه کردم. فقط یه ثانیه شد که من نگاهم از توی آینه، روی دستهام که هنوز موهام رو شونه میزدن ثابت موند، دستهایی که هنوز سرمای دستهای امیرعلی رو داشت؛ ولی قلبم رو گرم
کرده بود. وای از ذهنی که بیهوا براش چیزی یادآوری میشه؛ یعنی امیرعلی با این دستاش مرده شسته بود؟!
لرزش خفیف تنم رو حس کردم و خدا رو شکر امیرعلی درگیر لباس عوض کردنش بود.
_نخودنذریمیخوری؟
چون توی فکر بودم تکون بدی خوردم و حالانگاه امیرعلی مستقیم به خود خودم بود و البته کمی متعجب. نگاهش کردم و تو ذهنم به تحلیل حرفش نشسته بودم و اون جلو اومد. یه قدم، دوقدم و بعد دستش رو که صاف بود و پر از نخود نذری باال آورد و جلو صورتم.
-چی شد؟! میخوری؟
ضربان قلبم تحلیل میرفت و نگاهم ثابت شده بود روی سفیدی پوست دستش و نفهمیدم چطوری زبونم چرخید وگفتم:
_نگفتهبودیمیریکمکعمواکبر!
نگاه بهتزدش چشمام رو نشونه رفت. خیره شد توی چشمهام و باز من کم آوردم و نگاهم رو دوختم بهدستام که از هیجان این نزدیکی و نگاه بدون اخم امیرعلی، همدیگه رو بـغـلکرده بودن و رنگشون به سفیدی میزد.
-کی بهت گفت؟
صداش ناراحت بود و گرفته، سر به زیر گفتم:
-عطیه، کاش خودت بهم میگفتی.
پوزخندی زد و من ربط این پوزخند رو تو این موقعیت درک نکردم.
-اون روز مهلت ندادی و زود از پذیرایی خونتون فرار کردی، وگرنه میگفتم که حالا مجبور نباشی مردد باشی.
چشمام رو به صورت درهمش دوختم، نمیدونم ازحرفم چی برداشت کرد که طعنه میزد.
_کی گفتهمن مرددم فقط دوست داشتم خوت بگی همین!
ابروش بالا پرید و دستش از جلوی صورتم جمع شد، فهمیدم دلخوره و من میخواستم از بین ببرم تردیدی رو کهروی قلبم سایه انداخته بود.
نگاهش گیج و سوالی بود و توی سرش مطمئناً هزارتا فکر. برای همین به دست مشت شدش با چشمام اشاره کرم:
_فک کنم اونارو ب من تعارف کردی.
پر ازتردید گفت:
-مطمئنی میخوای؟
قیافه حق به جانبی گرفتم تا تردیدها عزم رفتن کنن.
-یادم نمیاد گفته باشم نمیخوام.
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت17
نفس عمیقی کشید و با صدایی که از زور ناراحتی دورگه شده بود گفت:
_منباهمیندستاممردهشستم،شاید خوشتنیاد.
باز هم به خودم لرزیدم و دلم ضعف بدی گرفت. صدایعطیههمتوگوشمپیچید<نفیسهخونه عمواکبر چیزینمیخورهچونبدشمیاد>سرم رو تکون دادم، من دنبال این تردیدها نبودم؛ من نمیخواستم غرق بشم تویخرافات.
نگاهش کردم، گرم و پر از حس ناب دوست داشتن؛ بدون ذرهای از سایهی تردید.
-آقا امیرعلی من میخوامشون. الان این حرف شما چه ربطی داشت؟
نگاهم کرد، این خاصیت نگاهش دلم رو طوفانی میکرد. آهسته کف دستش رو باز کرد و من با اون حس بیقرار،لبهام رو به کف دستش چسبوندم و چند دونه نخود رو همونطور با دهنم برداشتم و خوردم. قلبم به جای بیتابیآرامش گرفته بود، با اینکه سر به هوایی کرده بودم. نگاهش مثل برق گرفتهها شده بود، مشخص بود حسابی از کارم شوکه شده؛ چون با این کارم یه جورایی دستش رو بـوسـیده بودم. لبخند مهربونی به صورتش پاشیدم و با
یه چشمک گفتم:
-میدونستی اولین دفعهای که به من چیزی تعارف میکنی؟ حالا امروز که یادت رفته باید برام اخم کنی و نخود نذری تعارفم میکنی، مگه میشه بگذرم؟!
به شوخی طعنه زدم که یکم به خودش بیاد.
نفسش رو با صدای بلندی فوت کرد و من باز گل کرده بود شیطنتم، وقتی کنار امیرعلی اینقدر به آرامش رسیدهبودم. یه تای ابروم رو بالا فرستادم و کف دستم رو گرفتم جلوی صورتش.
_قبول باشه مال هرکی بود.
چشمهاش بازتر شد و ابروهاش بالا پرید که من هم از ته دل خندهم رو رها کردم. با شیطنت خم شدم.
_ بقیش رو همونجوری بخورم یا میدیش به من؟
دستش رو عقب کشید.معلوم بود خندش رو به خاطر لحن بچگانمکنترل میکنه؛ چون چشماش برق میزد و من با خودم گفتم:فداینگاهخندونت.
مچدستمروگرفتودستمروبالا آوردومن دیگه نه لرزیدم ونهبیقرار شدم، قلبم تند نزد؛ فقط با ضربان منظمش گرمی میداد به همهی وجودم، گرمایی شیرینتر از آبنباتای چوبی کودکانه.همهی نخودها رو ریخت کف دستم، توی سکوت؛ سکوتی که نه من دوست داشتم بشکنه نه انگار امیرعلی. برای من انگار یه رویا بود که بیاجبار نگاه اطرافیان و به میل خودِ امیرعلی دستم بین دستش جا خوش کنه.نخودها رو توی دستم فشردم و به روشون لبخند زدم، انگار اونها هم سهمی داشتناینحسبیدغدغه.
-ممنون.
نگاه آرومش رو دوخت به چشمام، دیگه نمیخواستم نگاه بدزدم فقط خواستم حرف بزنم، حرف بزنه.
_امیرعلی تو نمیترسی از مرده ها؟
خندهی گذرایی به خاطر سوال بچگونم صورتش رو پر کرد و من قطعا امروز از خوشی پس میافتم.
-اولش چرا؛ یعنی دفعه اول خیلی ترسیدم، حالم هم خیلی بد شد.
گردنم رو کج کردم و انگار مهربونی امیرعلی خود به خود داشت لوسم میکرد.
-پس چرا دوباره رفتی؟ یعنی چی شدی که دوست داشتی این کار رو بکنی؟
نگاش رو دوخت به پاش که روی فرش خطوط فرضی میکشید.
برای سفر آخرت و عزیزامون بدن ما رو و وقتی یکی دیگه به جای ما داره این کار رو انجام میده باید ممنونشباشیم رفتم که ترسم بریزه، رفتم تا به خودم ثابت کنم این وظیفهی همهی ماست که عزیزانمون رو غسل بدیم باشیم نه اینکه...
نذاشتم ادامه بده، حس کردم توی صداش حرص و ناراحتی از چیزیه که حالا خوب میدونستم.نگاهش باز چرخید روی صورتم و اینبار لبخندش پررنگتر بود و چی میشد از ثانیه اول محرم شدنمون این نگاه خوش حالت نصیبم مشید.
_ من اگه جای تو بودم همون دفعهی اول سکته ناقص رو زده بودم.
تقهای بهدر خورد و صدای عطیه بلند شد:
-محیا... امیرعلی؟ بیاین نهار، بابا از گشنگی تلف شدیم.خوبه امیرعلی فقط میخواست لباس عوض کنه.
صداش یواشتر شد و :
-محیا بیا،کنفرانسهای دوستت دارم و قربونت برم رو بذار برای بعد. گفتم با شوهرت خلوت کن نه اینکه ما رو از
گشنگی بکشی.
چشمام گرد شد و مطمئن بودم لپهام حسابی رنگ گرفته. حواسم به صدام نبود و بلند با خودم گفتم:
_خفت میکنم عطیه.اخه به توچه منچی به شوهرم میگم..
صدای خندهی ریز امیرعلی بهم فهموند که دارم سوتی میدم اون هم حسابی، بدون اینکه سرم رو بلند کنم رفتم سمت در و ترجیح دادم ساکت بشم.
-من میرم بیرون،تو هم لباسهات رو عوض کن زود بیا،فکر کنم این خواهر جونت حسابی گشنگی به مغزش
فشار آورده؛میرم ادبش کنم.
***
دستهای خیس و یخ زدم رو گرفتم روی بخاری، عمه خیره به پوست قرمز شدهی دستهام گفت:
-بهت گفتم ظرفها رو با آب سرد آبکشی نکن دختر الان زمستونه.
لبخند بچگونهای زدم تا لجبازیم حل بشه.
-آب سرد بیشتر دوست دارم، کیف میده.
عمو احمد به طرز صحبت کردن و جمله بندیم خندید و عمه سرش رو تکون داد.
لبخند دندوننمایی زدم که عطیه هم سریع وارد هال شد و دستهاش رو کنار من گرفت روی بخاری.
ی لحظه نمیدونم چرا دلم میخواست امیرعلی که حسابی توی خودش بود،نگاه گذرایی به دستهام بندازه و من تو
نگاهش دلنگرانی ببینم؛حتی یه اخم اخطار اما دریغ از یه کدومش.