ایلیا هر شب از کنار یک خانهی قدیمی رد میشد؛ خانهای که سالها خالی بود.
اما یک چیز عجیب داشت...
هر شب دقیقاً ساعت ۲:۱۰، چراغ اتاق طبقهی دوم روشن میشد.
یک شب ایلیا تصمیم گرفت وارد خانه شود.
روی میز اتاق، یک نامه و یک ساعت قدیمی بود.
روی نامه نوشته شده بود:
«اگر این را میخوانی، یعنی وارد خانه شدی.»
ناگهان صدای قدم آمد.
پیرمردی در تاریکی ظاهر شد و گفت:
«بالاخره برگشتی...»
ایلیا با ترس گفت:
«منو میشناسید؟»
پیرمرد سرش را تکان داد:
«نه... اما تو شبیه کسی هستی که سالها منتظرش بودم.»
همان لحظه ساعت روی میز روی ۲:۱۰ ایستاد.
چراغ خاموش شد.
وقتی دوباره روشن شد، پیرمرد ناپدید شده بود.
فقط یک جمله روی دیوار مانده بود:
«اگر میخواهی حقیقت را بفهمی، اتاق هفت را پیدا کن.»
ناشناس کانال ساخته شد.
خیلی ممنون میشم استفاده کنید.
نظرات و پیشنهادات >
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3d7puaz&btn=ناشناس.|.هوشمند.𝗔𝗜