eitaa logo
راه ارتباطی با تریتون '-'
58 دنبال‌کننده
194 عکس
36 ویدیو
6 فایل
صندوق پستی برای نامه هاتون از زمین یا افراد گمشده در تریتون نامه های ارسال شده به صندوق پستیه "دفترچه خاطرات گمشده:)" نامه هاتون رو اینجا ارسال کنید : https://daigo.ir/secret/510781389 https://gkite.ir/es/9480635 کانال اصلی @Hwewerbh
مشاهده در ایتا
دانلود
📨 📝 متن پیام : منتظر پارت جدید ویولن دراکو هستم🥲😍 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ اومدم استراحت دارم عین سگ درس میخونم شب میذارمش
📨 📝 متن پیام : کاش یکم بیشتر عکسو فیلم بزاری ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ متوجه نشدم منظورت اینه بیشتر پست بذارم یا ولاگ از خودم ؟
📨 📝 متن پیام : اره معلم ها هم همش مارو از امتحان نهایی میترسونت ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ به نظر من امتحانای نهایی از اونایی که معلما میگرن اسون ترن 😔
📨 📝 متن پیام : و منی که خیلی وقته توی تریتون گم شدم ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ اوه الان دقیقا کجایی ؟ بگو میایم دنبالت
📨 📝 متن پیام : وای خدااا داستانت محشره باورم نمیشه بلاخره یکی مثل خودمو پیدا کردمممم،،، (ذووق)تو حتما یه نویسنده محشر میشی،، باور کن!!💗💗💗🙂 (کریسمس مبارک) ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ وای وایییی مبارککک میخوام داستاناتو بخونم پسسسس تو چقدر مهربونی اخه!
بچه ها بعد یک سال *تقریبا امار زیاد شد 1.2k شدیم
📨 📝 متن پیام : داستان هامو توی ناشناس برات بزارم؟ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ اره اره اگه میخوای بذارم تو کانال ناشناس تا بقیه هم بخونن
📨 📝 متن پیام : لورای عزیز ، میشه یه بیوگرافی کامل تر از خودت بدی. همه دلمون میخواد بیشتر این نویسنده ی درخشان رو بشناسیم. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ وای قلبمممم نمیدونم چی بگم من لورام از تهران چیز بیشتری نمیتونم بگم ولی اگه بخوام کارامو بگم یه خر خون ورزشکارم تقریبا ۹ ساله کاراته کار میکنم بعد عاشق نجوم و نویسندگیم خواننده ی مورد علاقم بیلی و کیپاپ اوتاکوی تیرم ✅🤝 و کیدرما هم دوست دارم
📨 📝 متن پیام : (دریایی که به خروشانی زندگی) پارت ۱ هستم یه دختر که اسمش مارگارته ولی دوستاش مَگی صداش میکنن. چشم های تیره موهای خرمایی تیره که پایینش موج داره. ردای بلند مشکی پوشیده با یه بوت پاشنه دار که خیلی زیبا و اعیانیه. یه کیف رو دوشی بزرگ گلدوزی شده همراهشه و داره از سر سرای بزرگ خارج میشه و با دوستای صمیمیش پچ پچ میکنه. هوا یکم سوز داره و شال گردن مخصوص گروه اش رو انداخته دور گردنش، رنگ های شالگردنش هست : بُرُنزی و سبز تیره.؛ درسته اون توی گروه اسلایترین هست وقتی به نرده های حیات میرسه تو وسط حیاط دراکو ملفوی و بچه های کویدیج اسلایترین رو میبینه و رونالد ویزلی که یهو پرت میشه یه گوشه، هری و هرمیون هم میدوئن سمتش. یه نفس کوتاه میکشه و با خیال تقریبا راحت راه میوفته سمت کلاس معجون سازی پرفسور اسنیپ. بقیه دانش آموزان اون رو اینطوری توصیف میکنن: یه اصیل زاده، یه ملفوی ، یه درسخون و یکی که برعکس پسر عموش کسی و قضاوت نمیکنه یا برای خودش حاشیه نمیسازه و کلاس نمیزاره. سر کلاس روی نیمکت سوم میشینه ، اون به درس معجون سازی علاقه داره پس خیلی مشتاقه تا پرفسور اسنیپ مثل همیشه کاملا جدی و نا مفهوم وارد بشه و شنل بلند و سیاه اش توی هوا معلق بشه و شروع کنه به درس دادن... بعد از پایان کلاس برای استراحت به محوطه جنگل میره، نامه ای که به دراکو داده بود به دستش رسیده بود. و میبینه درست همون جائیه که گفته. میره نزدیک ... ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ وای وای تو عالی مینویسیییییی! ادامشم نوشتی ؟ بفرست بفرستتت بچه هااا؟ اینو بخونید خیلی قشنگه
📨 📝 متن پیام : غم پائیز سخت‌جون‌ترین‌ها رو از پا در می‌اره عزیزم؛ و غربت زمستون، حب رو از پا در می‌اره * لب‌خند یلدات مبارک ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ یلدای تو هم مبارک سنجاقکم :)
بچه ها بچه ها یلدامو جدی قشنگ کردین جدییییی جدیی
📨 📝 متن پیام : (دریایی به خروشانی زندگی) پارت ۲ مارگارت ۷ ساله که همراه لوسیوس و نارسیسا ملفوی زندگی میکنه. پدر و مادر مارگارت، ویلیام و کاترین بلک ، توی یه اتفاق مُرده بودن از اون به بعد مگی توی عمارت خانواده ملفوی زندگی میکرد‌. خیلی وقتا میشد که متوجه رفتار های نا پسند شوهر خاله و خاله اش با بقیه افراد به خصوص ماگل زاده ها داشتن میشد. اما بخاطر اینکه توی اینهمه مدت اونها ازش مراقب میکردن نمیتونست حرفی بزنه. ....... مارگارت توی جنگل های اطراف هاگوارتز کنار دریاچه ی بزرگ منتظر بود. هوا مه آلود بود و روح سبز و کهنه ای فضا رو مطلوب و در عین حال خسته کننده کرده بود. مارگارت: هی دراکو دراکو : سلام مَگ. +صد بار گفتم اینطوری صدام نکن! _ اوه بله درسته بانو مارگارت ملفوی + شنیدم امروز یه داستان جدید درست کردی _ اره، یه تنبیه کوچیک واسه ویزلی! + انگار اونقدر ها هم کوچیک نبوده. خبر دارم رون تا همین نیم ساعت پیش داشت حلزون بالا می‌آورد!!! _حقشه! +کی میخوای از این کار هات دست برداری؟ _اوم تو چرا بهم ملحق نمیشی؟؟ + مسخره نشو _ میشه اینقدر رئیس بازی در نیازی مگی؟؟؟ + واقعا کله شقی! خب راستی برای تعطیلات کی بر میگردیم؟ _نمیدونم ، پدر دقیقا بهم نگفت ولی خب ، خیلی طول نمی‌کشه تا از این دخمه لعنتی بریم بیرون! + اوه برای تو که جذابیت داره هر روز یکی رو اذیت کنی! دراکو لبخندی به نشانه تمسخر زد _ پس من برم +باشه _تو مگه نمیای سالن اسلایترین؟ +عام، نه باید برای آزمون طلسم ها یکم تمرین کنم! _باشه مگ خدافز ......... مگی رفتن دراکو رو نگاه کرد و منتظر شد تا کاملا دور بشه. نمی‌خواست برای آزمون طلسم ها آماده بشه، میخواست تماشا کنه. روی چمن های نم دار دراز کشید. و به آسمون ابری نگاه کرد. احساس خستگی میکرد، بااینکه همیشه هاگوارتز رو به عمارت ملفوی ترجیح میداد ولی الان حال شلوغی مدرسه رو هم نداشت. عمارت ملفوی همیشه پر از تجمل بوده‌. و توش چیزی جز جاه طلبی نمیشد دید. دیوار های ببند و تیره، پنجره های بلند و راهرو های تاریک... این بود عمارت ملفوی. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ وای عالیهههههه