eitaa logo
راه ارتباطی با تریتون '-'
58 دنبال‌کننده
194 عکس
36 ویدیو
6 فایل
صندوق پستی برای نامه هاتون از زمین یا افراد گمشده در تریتون نامه های ارسال شده به صندوق پستیه "دفترچه خاطرات گمشده:)" نامه هاتون رو اینجا ارسال کنید : https://daigo.ir/secret/510781389 https://gkite.ir/es/9480635 کانال اصلی @Hwewerbh
مشاهده در ایتا
دانلود
📨 📝 متن پیام : چرا دیگه رمان دفتر خاطرات گمشده رو ادامه ندادی ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ نت نداشتم الان میذارم
📨 📝 متن پیام : دریایی به خروشانی زندگی پارت ۴ هی بچه هاااااا همه ساکت! صدای پرفسور بود. _یه معلم جدید هم برای درس مراقبت از موجودات جادویی داریم. تشویق کنید!پرفسور روبیوس هاگرید! ملفوی خشکش زده بود: چی؟!واقعا اون گنده بک میخواد بهمون درس بده؟؟ بابام بفهمه اخراجش میکنن و خنده ی پیروزمندانه ای سر داد. از قضا اولین کلاس هاگرید با بچه های گروه گریفیندور و اسلیترین شروع می‌شد. همه بچه ها همراه هاگرید به جنگل رفتن. مارگارت از روز های آفتابی خوشش میومد و به ب نظر خوب میرسید. به محوطه که رسیدن هاگرید برای آوردن موجود جادویی دور شد و بچه ها شروع به صحبت کردند. دراکو با تعجب پرسید اینا رو چطوری باید باز کنیم؟؟؟ در همون لحظه نویل لانگ باتم داشت توسط کتابش خورده میشد! هاگرید گفت : خب معلومه دیگه، باید نوازش اش کنی. دراکو با تعجب به کتاب نگاه کرد و مشغول باز کردن کتاب شد. مارگارت کتابشو گرفت دستش تا باز کردنش رو ب دراکو نشون بده، پشت کتاب رو نوازش کرد و بعدش صدای جیغ مانند کتاب قطع شد و فقط باز شد. دراکو که انگار خوشش اومده بود گفت: عالی بود دختر مگی نیش خند پیروزمندانه ای زد. بچه ها در حال حرف زدن و بودن و صدای حرف زدن پی در پی میومد، دراکو و هری داشتن با هم بحث میکردن که دراکو یهو گفت: _پ..پاتر! اوون چیه پشت سرت؟؟؟؟؟واااااییی دمنتور هااااا !!! هری و بقیه بچه ها با ترس به جایی که دراکو اشاره میکرد نگاه کردن. اما اونجا هیچی نبود، اونم یکی دیگه از شوخی های دراکو بود،اون به همراه نوچه هاش در حال تمسخر هری پاتر بودن‌. مگی که واقعا خنده اش گرقته بود تمام تلاشش رو برای اینکه خودشو کنترل کنه کرد،کتاب توی دستش بود که هاگرید اومد. مگی چشمش به موجودی که همراه هاگرید اومد افتاد و از سر شوق یه لبخند بزرگ روی صورتش ایجاد شد. _دا دا داداممممم!بچه ها این کج منقاره ، اون یه هیپوگریفه!! همه محو تماشای اون جونور بودن. مارگارت که از قبل اسم اون رو توی ذهنش حدس زد آروم گفت : من درباره اشون خوندم! خیلی زیبا هستن ولی احترام براشون ارزش زیادی داره. هاگرید گفت : آفرین خانم جوان! چند نفر از بچه ها که هرمیون گرنجر هم جزوشون بود به مگی نگاه کردن. هرمیون هم خوشحال و هم متعجب به نظر می‌رسید، اینکه یکی که باهوش باشه هم توی اسلیترین پیدا میشه،کسی که بدون تقلب و دقل بازی، واقعا خوبه!! ..... هرمیون و مارگارت شبیه به هم ب نظر میرسیدن و از اونجایی که مگی مثل ملفوی ها ماگل زاده ها رو مسخره نمی‌کرد و نسبت به همه یک دید رو داشت، هرمیون از اون بدش نمی اومد، بلکه هر دوشون دوست داشتن بیشتر با هم آشنا بشن ولی بخاطر شرایطی که هرکدوم توش بودن ، این امکان پذیر نبود ..... ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🗓 = 1402/10/3 🆔 @gkite_ir 🌐 https://gkite.ir
📨 📝 متن پیام : دریایی به خروشانی زندگی پارت ۵ هاگرید یکی رو میخواست که به هیپوگریف نزدیک بشه. و دست بر قضا هری پاتر اون فرد بود ! اون آروم جلو میرفت و کار هایی که هاگرید میگفت رو انجام می‌داد. توی تمام این مدت مارگارت تک تک کار های هیپوگریف رو توی ذهنش تصور می‌کرد. مطمئن بود با این مقدار صمیمیتی که بین کج منقار و هری پیش اومده هری حتما یه پرواز عالی نصیبش میشه!! بعله، هری سوار شد و بالا رفت. و همه داشتن با چشماشون اون رو توی آسمون دنبال میکردن. دراکو هنوز داشت درباره افتخار آفرینی که انجام داده بود حرف میزد. مارگارت نزدیک رفت و با لبخند گفت: _پسر تو واسه این کار بدنیا اومدی! +چی؟ ترسوندن پاتر رو میگی؟ _اره، ایندفعه تونستی شکستم بدی، واقعا نمیتونستم خودمو کنترل کنم! دراکو که خیلی ذوق کرده بود، خواست جذاب تر از حد معمول ب نظر برسه و هم برای خنده و هم برای تایید نظر مارگارت، تعظيم کرد. همون موقع هری اومد پایین، همه بیشتر از همیشه داشتن اونو تشویق میکردن، که دراکو با عجله جلو رفت. مگی گیج شده بود اما انگار میدونست که دراکو میخواد چیکار کنه، سریع رفت دستشو بگیره و نزاره بره سمت هیپوگریف اما تا آستین ردای دراکو رو گرفت،تصمیمش عوض شد، انگار خجالت می‌کشید. انگار توی اون فضای باز ، پرتو های خورشید، هم همه ی بچه ها و حتی با وجود اینکه از بچگی با دراکو بزرگ شده بود، دیوار بلندی بین خودشون حس میکرد، اینکه نزدیک شدن به حریم اون کار اشتباهیه... ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🗓 = 1402/10/3 🆔 @gkite_ir 🌐 https://gkite.ir
📨 📝 متن پیام : دریایی به خروشانی زندگی پارت ۶ و دستش رو عقب کشید دراکو با عصبانیت جلو رفت و بلند گفت : این حیوون مسخره که ترس نداره، هیی بیا جلووو!!! که کج منقار از ترس با منقار تیزش دست دراکو رو خراشید و به سرعت عقب رفت. دراکو روی زمین افتاده بود و گفت : نههههههههه دستمممممم، دستمو از دست دادمم دیگه حسش نمیکنممم،دست عزیزمم هاگرید که گیج شده بود سریع کلاس رو تعطیل کرد و دراکو رو برد پیش خانوم پامفری. بعد از کمی استراحت ، دراکو با دست پانسمان به روال عادی خودش برگشت،البته عادیه که نه ، هر کلاسی که میرفت تمام کار هاشو مینداخت گردن بقیه و فقط درباره اون اتفاق حرف می‌زد. مارگارت دو روز بعد از اون اتفاق فهمید که دراکو برای لوسیوس نامه نوشته و به قول خودشون این بی مسئولیتی مدرسه رو به پدرش خبر داده. لوسیوس هم خواستار مرگ کج منقار شده. مگی با افسوس و نگرانی با خودش گفت _میدونستم بلخره یه کاری میکنه که هاگرید خجالت زده بشه! حس بدی داشت، بخاطر همین به محل استراحت همیشگی اش رفت؛ کنار دریاچه ای که کنار جنگل هست، بعضی روزا هوای اونجا مه و بارونی میشه و بعضی وقتا آفتابی. اما اون لحظه هوا درست مثل حس و حال مگی بود؛ باد سردی اومد و ابر های سیاه رو با خودش آورد، پرتو های خورشید غیب شدند و ابر ها جاش رو با بارون پر کردن. مارگارت احساس می‌کرد اونجا خلوتی برای خودشه، خودشِ خودش، اون مکان به افکار مارگارت گره خورده بود. احساس خشم و خجالت میکرد. اینکه میتونسته مانع مرگ اون هیپوگریف بشه،اگر فقط جلوی دراکو رو می‌گرفت این اتفاقا نمی افتاد... روی سنگ سرد نشست و به تنه درخت تکیه داد.داشت فکر می‌کرد به... ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🗓 = 1402/10/3 🆔 @gkite_ir 🌐 https://gkite.ir
خب کوردلیا عزیز من نبودم بره همین یکم دیر گذاشتم اینارو خیلی قشنگ شدهه ولی فکر کنم داستان اینجوریه که فقط میخوای به فیلم هری پاتر فقط یه شخصیت جدید اضافه کنی . این میتونه جالب باشه ولی نه فقط اینکه یه جور برداشت باشه میدونی چی میگم؟ اتفاقا همونجوری باشه بعد یه ریکشن جدیدم باشه . من نمیدونم ادامه ی داستانو چجوری میخوای بکنی ولی اینکه از دید یه نفر دیگه هم به داستان نگاه میکنی خیلی قشنگش کرده ولی خب اتفاقای جدید هم باید رخ بده 😂🤝 این نظر من بود تا اینجا که من خوندم عالی بودهههههه خیلی خوشم اومدهههههه
📨 📝 متن پیام : تا اینجا نظرت درباره رمان چیه؟ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ عالیهههههههه فقط همون نکته گفتم رو باید در نظر بگیری برای ادامش تا اینجا که اوکی بوده
بچه ها انقدر زیاد نوشتم ایتا به سه تا پیام تبدیلش کرده 😔
📨 📝 متن پیام : ممنون از راهنمایی خیلی خیلی خوبت لورا:))چون من قبلا یه داستانی نوشته بودم درباره همین هری پاتر که تغییراتی توی داستان ایجاد میشد ، اما خب فکر کردم این اشتباهه و برای خواننده جذابیت نداره. اما خب از اینجا به بعد یه نقشه ای دارم واسشش"))) ممنون بابت نظرت ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ واییی خواهش میکنممم مشتاق شدم برای خوندش اگه نوشتیش بفرستتتت
هدایت شده از .ᗰᗷTI.
ـ XXXX: تو عجیب ترین آدمی هستی که تاحالا دیدم ـ INTP, INFP, ENFP, INTJ, ISFP, ENTP: عجیب؟ من عجیب نیستم فقط، افکارم متفاوته.. _ @SherHm _
کوردلیااا؟ ننوشتیش؟؟