eitaa logo
راه ارتباطی با تریتون '-'
58 دنبال‌کننده
194 عکس
36 ویدیو
6 فایل
صندوق پستی برای نامه هاتون از زمین یا افراد گمشده در تریتون نامه های ارسال شده به صندوق پستیه "دفترچه خاطرات گمشده:)" نامه هاتون رو اینجا ارسال کنید : https://daigo.ir/secret/510781389 https://gkite.ir/es/9480635 کانال اصلی @Hwewerbh
مشاهده در ایتا
دانلود
📨 📝 متن پیام : چند وقته نمیتونم بنویسم. متاسفم. و اینکه من کانالی ندارم . ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ وای هر موقع نوشتی بفرست باشه ؟
📨 📝 متن پیام : باشه راستی کسی رمان منو توی کانالی میزاره؟ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ نه فکر نکنم کسی بذاره . فقط تو ناشناس خوندم *اگه هم منظورت اینه که کسی ازت حمایت کنه من تو فکر بودم که داستانتو پارت پارت (اگه خواستی)بذارم چنلم ایدی و اسمتم بگم زیرش یا خواستی ادمین شی خودت بذاری
هدایت شده از Adronitis
کی تصمیم گرفت ما عربی بخونیم؟
📨 📝 متن پیام : @A_dronitis 😭😭😭😭 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🗓 = 1402/10/11 🆔 @gkite_ir 🌐 https://gkite.ir
هدایت شده از Adronitis
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
You drew stars (⭐️)around my scars now I'm bleeding
📨 📝 متن پیام : درباره این تصمیم نگرفتم،ولی ممنون از لطفت. و همین که خودت رمانمو میخونی واقعا برام فرح بخشه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ وای وای هر موقع خواستی بگوو
هدایت شده از ◜𝐷𝘳 𝑅𝘪𝘤𝘬◞
هرکی زنگ زد همون اول بگو شارژم خیلی کمه ممکنه گوشی خاموش شه ، هر جای مکالمه که دیگه حوصلشو نداشتی راحت قطع کن‌ تا آموزش‌های بعدی خدانگهدار :) ‌⊱DrRick-
📨 📝 متن پیام : پارت ۷ از جاش بلند شد. احساس پوچی میکرد. انگار همه چیز تقصیر اون بود...دنبال راه حل می‌گشت. چیزی که بتونه مشکل رو حل کنه.اما بدون هیچ نتیجه ای بلند شد و به سمت قلعه راه افتاد. ............ چشماشو باز کرد. یهو از جا پرید وااااااای! ساعت چندهههههه. دیرش شده بود!!! سریع لباس هاشو پوشید رفت طرف راهرو. صبحانه نخورده رفت به سمت کلاس. وقتی رسید همه بچه ها جمع شده بودن و کسی متوجه اومدن مگی نشد. همون لحظه صدای پرفسور بلند شد: خب بچه هااا شروع میکنیم‌. درس امروز درباره لولوخورخوره ها است. توی این کمدی که میبینید یدونه توش هست! خب اونا معمولا توی فضا های تاریک مثل کمد ، انباری و ... هستن خب کی چیز دیگه ای درباره اشون میدونه؟؟ هرماینی دستش رو بالا آورد : اونها به ترس ما حساس هستن و به شکل چیزی در میان که ما ازشون می‌ترسیم و راه مقابله باهاشون هم... _اینه که بهشون غلبه کنیم،مثل یه جور بازیه، یعنی اینکه ترس رو به حالت خنده داری در بیاریم تا خنثی شه. همه بهش خیره شدن. هرمیون آتیش خشم توی چشماش شعله ور شده بود و داشت به مارگارت نگاه می‌کرد. پرفسور مثل همیشه لبخندی زد و ب مگی گفت : خب...خانمِ ملفوی، درسته؟ خجالت کشیده بود و دستاش یخ کرده بود: بله استاد. _پریدن وسط حرف بقیه درست نیست اما ، اطلاعاتی که بهمون دادین کاملا درسته! ۱۰ امتیاز به گریفیندور و اسلیترین. خب حالا صف بشید، بهتره شروع کنیم... کلاس تموم شد بچه ها در حال خروج از کلاس بودن مارگارت کنار دراکو و کراب و گویل وایستاده بود که هرماینی جلو اومد و نگاه معترضانه ای ب مگی انداخت. مارگارت عصبی شده بود ولی چیزی نگفت. هرمیون با قدم های سنگین از جلوش رد شد و از در بیرون رفت. دراکو پوزخند زد: دختره ی ماگل زاده! فکر نمی‌کرد بتونه باهوش تر از خودشو پیدا کنه! کارت عالی بود مگی ، خجالت زده اش کردی. مارگارت بی توجه ب حرفای دراکو با عصبانیت و حالت معذبی که داشت از کلاس خارج شد. و رفت پاتوق همیشگی اش. ب قدری عصبی بود که برای مدت طولانی ای دندوناش رو ب هم فشرده بود و حالا احساس می‌کرد یکی یه مشت کوبیده توی صورتش. از این طرف به اون طرف میرفت . قلبش تند میزد و با اینکه دستاش یخ کرده بود و گونه هاش بخاطر سرما سرخ شده بود از درون احساس گرمای شدیدی میکرد . همون لحظه صدای پا اومد...فکر کرد دراکوعه.چون فقط اون می‌دانست مگی بیشتر اوقات که توی قلعه نیست میاد اینجا. برگشت تا بهش بگه شرش رو کم کنه اما یهو تعجب کرد. پرفسور لوپین بود. خندید و گفت: دختر جون اینقدر حرص نخور، بجاش بیا اینو بخور. دستش رو آورد جلو، یه تکه شکلات بود. مگی نیش خند زد: همه میگفتن شما مشکلات رو با شکلات حل میکنین. و شکلات رو از دست لوپین گرفت. _ممنون +قابلتو نداره. ... چند لحظه ساکت بودن و به دریاچه نگاه میکردن. +تو آدم باهوشی هستی خانم بلک.ولی لازم نیست اینو ثابت کنی،چون هم توی نگاه اول میشه فهمید و هم اینکه بعدش خودت اینقدر حرص میخوری! مارگارت تعجب کرده بود. _چ...چی؟؟! +میدونم چندین ساله که کسی بهت ... بهت نگفته بلک. ولی تو لایق همچین فامیلی ای هستی.نه ملفوی. _شما از کجا میدونید؟ +ویلیام...مث خودت همیشه حرص میخورد چون بقیه بهش میگفتن خرخونه. مگی حس میکرد که اون نگرانی ها بر طرف شده حس اینکه شبیه پدرشه حال ش رو خوب کرد. _ از کجا همو میشناختین؟ +من و پدرت، میشه گفت به واسته یکی دیگه همو می‌شناختیم. مارگارت بی صدا اشک می‌ریخت. _چند ساله که هیچی درباره اشون نمیدونم. لوسیوس و نارسیسا ب من لطف دارن ولی اونا...هیچ وقت هیچ چیزی از پدر و مادرم رو یاد آوردی نمیکنن. همیشه دلم میخواسته بیشتر درباره اشون بدونم اما انگار این کار یه جرمه! بیشتر دونستن برای من. +نمیخواستم ناراحتت کنم ، ولی میخوام بدونی که نباید بخاطر چیزی که هستی خودتو سر زنش کنی. تو ملفوی نیستی مارگارت! و راه افتاد که بره: راستی، هر وقت خواستی میتونیم همو ببینیم ، حتی توی تایم غیر درسی. من همیشه شکلات دارم! مارگارت دست تکون داد و بلند گفت : ممنونممم. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ وای این قسمت عالیی بودددد مشتاق دیدن رقابتشونم 😂🤝
📨 📝 متن پیام : علاوه بر هری و دراکو مگی و هرمیون نیز رقابت میکنن.😂😃 خوشحالم که خوشت اومده لورا. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ به به ولی حواست باشه که مگی نباید خیلی مهربونیت به خرج بده 😂🐸