📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : درباره ی اینکه رمان ام رو توی کانال بزاری ، خودم خیلی دلم میخواد ولی، مطمئن نیستم که تا کجا میخوام این رمانو ادامه بدم و اینکه میخوام ناشناس بمونم.
چیز دیگه ای هست که درباره این بهم بگی.
#کوردلیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همرو تو پیام بالا جواب دادم 😂
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : خیلی داستان طولانیه و نمیتونم همش رو بگذارم
ولی بخشی از اون رو نوشتم
اسمش ستارگان در مدار ماه هست
«جنگل سبز و بی آلایش، روح مرا فراخوانده بود. پاهای لرزانم را میان علف های سبز فرو بردم و به سوی مدرسه رفتم.
آرام آرام راه میرفتم و منتظر طلوع خورشید بودم.
کتاب هایم در دستم بود و آن ها را به سینه ام می فشردم.
ناگهان پشت سرم صدایی احساس کردم. صدای پای کسی بود که به من نزدیک می شد.....»
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وای وای تا اینجا که عالیه
عاشق کلماتی شدم که به کار بردی
و اینکه خلاصه ی داستان چیه ؟ موضوع یا ژانرش ؟
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : میدونم خیلی طولش میدم چون بعضی وقتا پارت قبلی رو خودمم یادم میره ولی واقعا اندک زمانی رو واسه نوشتن پیدا میکنم.
#کوردلیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من که بیشتر طول میدم 😂😂وای دقیقا من یبار کل داستانو از اول خوندم ویرایش کردم و کلی طول کشید 😔
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : سلامی از صمیم دل بابونه های رقصان لورای عزیز
من همونم که راجع بهت سوال پرسیدم
در مورد اون جمله ، البته!خوشحال هم میشم اگر ازش استفاده کنی!خیلی ممنونم
و در ضمن؛بابت قضاوت نکردن من متشکرم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وای تو چقدر باحالییی بیا بغلم
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : داستان درمورد یک دختر خیال پردازه که از شهر به روستا اومده و کنار عمه اش زندگی میکنه.
اون دختر با هیچکس دوست نمیشد و تنهایی رو ترجیح میداد. ولی یه مدت یک دختر ناشناس رو میدید که اون رو زیر نظر داشت. یک روز در جنگل با یکی از بچه های مدرسه دعوا می کند و از تپه می افتد پایین و طی مدتی بیهوش میشود.
ناگهان با همان کس که او را زیر نظر داشت روبه رو میشود.
پس از چند مدت رفت و آمد با او باهم دوست میشوند.و او میگوید نباید راجع به دوستی به کسی چیزی بگوید..
در پایان داستان پس از چند سال دوستی و اتفاق ها، متوجه میشود که آن دختر فقط خیالات او بوده است و او دوستی نداشته...
به هر حال ممنون لورا!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وایی من یه داستان اینجوری نوشتمممم
خیلی خیلی فرق داره خیلی ولی دوستاشو بقیه نمیتونن ببینن
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : لورا ۳ تا چیز توی ذهنمه ولی اصن وقت نوشتن ندارم و این داره دیوونه ام میکنه.
#کوردلیا
اومدم بهت بگم که میخوام یه رمان جدید رو شروع کنم ولی خب این هم زمان میبره.
خوشحال میشم وقتی اونو نوشتم برات بفرستم و بخونی:)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وای زود بنویسشششش میخوام بخونممم
هدایت شده از Inactif
وینیو.
خب اون اولین اوسیمه.
#oc
وینیو احتمالا اخرین نواده از خاندان اسکاویس،متعادل کننده های صلح و شرارت سرزمین ملمتیومه. اونها تنها عنصر ناپاکی و شرارت خالص هستن.
همه ما مثل مردم سرزمین و راهنما پیرس..فکر میکنم شرارت و تاریکی،نیاز زندگی ما نیست،موجب سختگی بدبختی و...است.
و اینطوره که قرن ها و قرن هاست که اسکاویس ها قبل از رسیدن به سن هجده کشته میشن،این وظیفه راهنمای سرزمینه.
و اونها معمولا با کمک موجودات حیرت انگیز و فوق العاده قلمرو ها،در بدو تولد در زمانی که نوزاد ده روز و ده ساعت و ده دقیقه و ده ثانیه عمر کرده...،اونو میکشن.
ولی سرنوشت این نواده تاریکی...این رسم مهم و حیاتی رو نقض خواهد کرد.
(یوها ها...ها........)
راه ارتباطی با تریتون '-'
لورا از این نویسنده حمایت کن لطفا.
اوکی
با خودش حرف بزنم بعد فردا یادم بنداز پستاشو فور بزنم تو کانال
راه ارتباطی با تریتون '-'
اوکی با خودش حرف بزنم بعد فردا یادم بنداز پستاشو فور بزنم تو کانال
نه لطفااا با خودش حرف نزن اوکی؟
نمیخوام بدونه کار من بوده تورم میشناسه که دوست منی