📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : فصل ۴ :کلبه چوبی
#کوردلیا
وقتی وارد شدم بوی جوشانده و ادویه میآمد.خانه تاریک بود و شیشه ها کِبِره بسته بودند.
کف خانه چوبی بود و زمین خالی از فرش.
مشخص بود که همه چیز هول هولکی چیده شده بودند.
چند قدم به داخل برداشتم و در با صدای جیر جیری بسته شد.
به پله سنگی کنار شومینه اشاره کرد تا بشینم.
نزدیک شدم و متوجه شدم چند سانت دوده روی سنگ هست.
دوباره سرفه ام گرفته بود.
سریع کیفم را باز کردم و اسپری تنفسی ام را استفاده کردم.
توی هوای تیره و روشن غروب بارانی به من خیره شد.
دوباره پرسید : حالت خوبه؟
با سر تائید کردم و وقتی نشستم،چند دیقه به زمین زل زدم.
او مشغول کار های خودش شد و مدام از این اتاق به آن اتاق میرفت.
انگار سعی داشت سریع و سیر به این کلبه ی به هم ریخته سر و سامان بدهد.
بعد از گذشت مدتی، از صدای باران متوجه شدم که شدتش کم شده.
لب پنجره رفتم و سعی کردم آسمان را نگاه کنم.
صدای قدم هایش روی زمین چوبی و خاک گرفته کلبه به سمتم می آمد.
بر گشتم و او رو به رویم ایستاد.
بعد از چند سرفه که باعث شد کمی موذب شوم گفتم : بارون داره بند میاد،من دیگه میرم.
موهایش دیگر خشک شده بود و الان در نور کم هم طلایی به نظر میرسید.
سرش یا تکان داد و لبخندی تحویلم داد.
به سمت در رفتم و در را با صدای جیرجیر لولا هایش باز کردم.
پله های خزه بسته را پایین رفتم و بعد از چند قدم گفتم : ممنونم!
با آسودگی جواب داد : قابلی نداشت!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به به
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : ولم کنید بابا تاحالا با دوچرخه سه گانه برای مسابقه ی صگی تو جاده های سراشیبی پیچ دار همدان تمرین نکردید هر دو تا پاتون سر پیچ باهم بشکنه شدم اوس موسی 🗿*شب و روز برا مسابقه ی پیست تمرین کردم آخرم ندادمش 🤣🤣 البته برای ۴ سال پیشه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عررررر 😂بمیرم براتتت
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : یکم نقد کن و نظرتو بگو لورااا
#کوردلیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خب به نظرم خیلی خفنهه فعلا منتظرم ببینم چرا پسره میگفت داخل خونه نرهههه اولش .
یکم بیشتر جلو بری نظرمو میگمم
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : سلام.من خیلی وقته دنبال این نقاشیای خفن که میزنن به دیوار اتاق میگردم اما چیز جالب پیدا نمیکنم
اگه داری لطفا بزار چنلت:))))
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ببین میخوای نقاشی چاپ کنی؟ مثل پوستر؟ یا میخوای طرح بدم که نقاشی بکشی بزنی به دیوار
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : وای لورا سوزومه رو دیدی🥹 وایبی که این انیمه دارههه
#کاترین
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بلههه بنده اوتاکوامااا
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : https://eitaa.com/HToooo/1914 دوچرخه سه گانه برا مسابقه پیست یکم خطر ناک نبود؟ 🤡
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
😔منکه نمیدانم ایشون باید جواب بدن
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : https://eitaa.com/HToooo/1918 زنجیر ساختن ممنوع بود نمیشد وصل شد اتفاقا بهترین انتخاب بود سرعتش بالاست🦖 پشمام دوچرخه سواری؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به به دو دوچرخه سوار داریم اینجااا
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : وای سوزومههه🥲🥲🥲
#کوردلیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سوتاا😂دایجین
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : فصل ۵ : افکار همانند حباب
#کوردلیا
بعد از مدتی تنهایی متوجه شدم که نیاز دارم با یکی حرف بزنم.
تنها بودن در خانه ای به اون بزرگی خوبی های خودش رو داشت و من تمام وقت در حال خیال پردازی و زندگی در جهان دیگری بودم اما چند جمله حرف زدن هم تاثیر زیادی در روحیه ام میگذاشت.
وقتی پیش پدرم زندگی میکردم با آدم های زیادی در ارتباط بودم.
اما بعد از اتفاق هایی که افتاد خیلی چیز ها عوض شد،حتی خود من.
و من دیگر نتوانستم با آدم های قبل، مثل قبل رفتار کنم.
بعد از چند نفس عمیق و فکر کردن درباره اینکه با پدر تماس بگیرم ، در حالی که به تلفن زل زده بودم دستم را به سمت تلفن دراز کردم.
لحظه ای مکث کردم،چه باید میگفتم؟
حرفی برای زدن نداشتم.آن هم با پدری که بیست و چهار ساعت سرش به کار خودش بود و بعد از گذشت چند هفته به تنها دخترش که توی یک مکان عجیب زندگی میکرد زنگ نزده و حالی از او نپرسیده بود.
اما باید منصف باشم؛پدرم خوب مرا میشناخت.
میدانست که من خیلی حرف نمیزنم و ترجیح میدهم تو حال خودم باشم.
اما وقتی با هم صحبت میکردیم،حتی آن چند جمله ی کوتاه هم سرشار از هر احساسی بود که باعث میشد جاهای خالی زندگیمان به خوبی پر شود.
نفسم را بیرون دادم و شماره را گرفتم.
بعد از چند دقیقه بوق خوردن تلفن قطع شد.
حس نا امیدی پیدا کردم.
حسی که در آن لحظه داشتم به من میفهماند که باید حرف بزنم.اما با در و دیوار که نمیشود حرف زد.
خودم را روی تخت انداختم و ملحفه ی خنک را دور خودم پیچیدم.
در حالت خواب و بیداری ،به نوری که از پنجره میآمد و نسیم ملایم که باعث تکان خوردن حریر پرده میشد نگاه میکردم.
ناگهان جمله ای در ذهنم چیده شد:
قابلی نداشت!
با آن لبخند سرشار از نور و امید.
آن پسری که آن روز در جنگل دیدمش؛
چند لحظه فکر کردم تا دوباره ظاهرش را در ذهنم تصور کنم..اسمش.
حتی اسمش را نمیدانستم.
یکهو از جا پریدم و روی تخت نشستم.
مصمم شدم که دوباره به جنگل بروم،یا هر جایی که میشود او را پیدا کرد.
حس کنجکاوی داشتم،انگار هزاران سوال در من وجود داشت که حتی خودم هم از آنها بی خبر بودم...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
واییی عالی مینویسییی
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : اسمت چیه؟
نورا؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من؟ چرا فکر کردی اسمم نوراعه ؟ چون شبیه لوراعه؟
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : با نورا خوبه من فکر میکردم اسمت فاطمه اس
#کاترین
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نه بابا اسمم فاطمه نیستت
نورا هم نیست