📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : https://eitaa.com/HToooo/1918 زنجیر ساختن ممنوع بود نمیشد وصل شد اتفاقا بهترین انتخاب بود سرعتش بالاست🦖 پشمام دوچرخه سواری؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به به دو دوچرخه سوار داریم اینجااا
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : وای سوزومههه🥲🥲🥲
#کوردلیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سوتاا😂دایجین
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : فصل ۵ : افکار همانند حباب
#کوردلیا
بعد از مدتی تنهایی متوجه شدم که نیاز دارم با یکی حرف بزنم.
تنها بودن در خانه ای به اون بزرگی خوبی های خودش رو داشت و من تمام وقت در حال خیال پردازی و زندگی در جهان دیگری بودم اما چند جمله حرف زدن هم تاثیر زیادی در روحیه ام میگذاشت.
وقتی پیش پدرم زندگی میکردم با آدم های زیادی در ارتباط بودم.
اما بعد از اتفاق هایی که افتاد خیلی چیز ها عوض شد،حتی خود من.
و من دیگر نتوانستم با آدم های قبل، مثل قبل رفتار کنم.
بعد از چند نفس عمیق و فکر کردن درباره اینکه با پدر تماس بگیرم ، در حالی که به تلفن زل زده بودم دستم را به سمت تلفن دراز کردم.
لحظه ای مکث کردم،چه باید میگفتم؟
حرفی برای زدن نداشتم.آن هم با پدری که بیست و چهار ساعت سرش به کار خودش بود و بعد از گذشت چند هفته به تنها دخترش که توی یک مکان عجیب زندگی میکرد زنگ نزده و حالی از او نپرسیده بود.
اما باید منصف باشم؛پدرم خوب مرا میشناخت.
میدانست که من خیلی حرف نمیزنم و ترجیح میدهم تو حال خودم باشم.
اما وقتی با هم صحبت میکردیم،حتی آن چند جمله ی کوتاه هم سرشار از هر احساسی بود که باعث میشد جاهای خالی زندگیمان به خوبی پر شود.
نفسم را بیرون دادم و شماره را گرفتم.
بعد از چند دقیقه بوق خوردن تلفن قطع شد.
حس نا امیدی پیدا کردم.
حسی که در آن لحظه داشتم به من میفهماند که باید حرف بزنم.اما با در و دیوار که نمیشود حرف زد.
خودم را روی تخت انداختم و ملحفه ی خنک را دور خودم پیچیدم.
در حالت خواب و بیداری ،به نوری که از پنجره میآمد و نسیم ملایم که باعث تکان خوردن حریر پرده میشد نگاه میکردم.
ناگهان جمله ای در ذهنم چیده شد:
قابلی نداشت!
با آن لبخند سرشار از نور و امید.
آن پسری که آن روز در جنگل دیدمش؛
چند لحظه فکر کردم تا دوباره ظاهرش را در ذهنم تصور کنم..اسمش.
حتی اسمش را نمیدانستم.
یکهو از جا پریدم و روی تخت نشستم.
مصمم شدم که دوباره به جنگل بروم،یا هر جایی که میشود او را پیدا کرد.
حس کنجکاوی داشتم،انگار هزاران سوال در من وجود داشت که حتی خودم هم از آنها بی خبر بودم...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
واییی عالی مینویسییی
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : اسمت چیه؟
نورا؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من؟ چرا فکر کردی اسمم نوراعه ؟ چون شبیه لوراعه؟
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : با نورا خوبه من فکر میکردم اسمت فاطمه اس
#کاترین
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نه بابا اسمم فاطمه نیستت
نورا هم نیست
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : یکی از دوستام که اتاکو عه تو مدرسه باهام درمورد انیمه حرف میزنه بعد باهم تشنج میکنیم بقیه هم فکر میکنین ما دیوونه ایم😂
#کاترین
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وای دقیقا منم همینممم
کاترین تو چقدر خوبی هم اوتاکویی هم اکسوالللللل
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : نه داداش خوبی از خودتهههه
#کاترین
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
✨😭
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : https://eitaa.com/joinchat/2980578048C8f4724cef5
اگه کتابی دارین که میخواین بنویسید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ام بچه ها :
کوردلیا:
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : سلام دوست داشتنی 🤌🏻
میشه بیشتر داخل کانال اصلیت چیزای فانتزی آرامشبخش بزاری میدونی از اونموقع که وارد کانال شدم خیلی آرامش دارمو قبلاً این امکان نبوده 🔗
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سلام مثلا چی؟
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : https://eitaa.com/Hwewerbh/12519 اون کوچیکه البته گیتار نیست یوکلله ست همه بهش میگن گیتار کوچولو ولی خیلی فرق دارن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اره میدونم دوستم بهم گفته ولی بازم ماهیتش گیتاره😂