eitaa logo
راه ارتباطی با تریتون '-'
58 دنبال‌کننده
194 عکس
36 ویدیو
6 فایل
صندوق پستی برای نامه هاتون از زمین یا افراد گمشده در تریتون نامه های ارسال شده به صندوق پستیه "دفترچه خاطرات گمشده:)" نامه هاتون رو اینجا ارسال کنید : https://daigo.ir/secret/510781389 https://gkite.ir/es/9480635 کانال اصلی @Hwewerbh
مشاهده در ایتا
دانلود
📨 📝 متن پیام : واقعا نمیدونم😂 خواهرم میگه بعدا بزرگ میشی به این روزا میخندی من اصن کافیه دیلی بزنم به مامانمم بگم:*از صبح تا شب سرش تو اون کانال بی صاحابشه*😂 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ جر دقیقااا😂
📨 📝 متن پیام : قول بده تابستون هم کانالت پا بر جا باشه دلم میخواد چنل بزنم همسایه شیممم ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ اوکییییییی سعیمو میکنم
📨 📝 متن پیام : فلورا جان ویدیو هارو از کجا میارییی ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ من بگم؟ اینستا
📨 📝 متن پیام : https://eitaa.com/Hwewerbh/12416 قلبم درد میگه وقتی میفهمم بعد ویدیو قراره بریزه تو قاشق چای خوری و با یه حرکت بخورش😍 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 😂😂😂😂
📨 📝 متن پیام : ادامهههه ی داستاااااننن رو بنویس!!!!!!!!!!! ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ چشممم
📨 📝 متن پیام : ویدئوهای فلورا>>>>> ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ خود فلورا>>>>>>
📨 📝 متن پیام : فیلم سینمایی شبکه پویا امروز 🛐🛐 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ چی بود ؟
📨 📝 متن پیام : چقدر حرف میزنم ببخشید 🙏🗿 فیلم جنگ ستارگان رو دیدی؟ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ وای توروخدااا ببخشیو نکننننن من خیلی خیلی خوشحال میشم وقتی پیام میدی. نه راستش ولی تو کتاب اعجوبه خیلی درموردش حرف میزد تو دیدی؟
📨 📝 متن پیام : مارول فن شدن خیلی سختههههه هزار تا فیلم باید ببینم😂😬 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ اولالا😂والا فیلم دیدن خیلی اسون تر از درس خوندنهههه کاش بدبختیمون دیدن کلی فیلم باشهه
📨 📝 متن پیام : راستی دارم یه داستان جدید مینویسم ولی هیچ تصمیمی واسه آخر داستان ندارم اینطوریه که هر قدم که جلو میرم کلی اتفاق میاد به ذهنم و باید بشینم فک کنم کدومشون قشنگ تره همونو بنویسم. خلاصه که داستانم آینده ای نداره و تو زمان حال هر چی به ذهنم میادو مینویسم. نمیدونم خوبه با خسته کننده. اگر ایرادی نداره فصل اولشو میفرستم اینجا تو بخون نظر بده اگر خوشت اومد و خوب بود هر پارت جدیدی که نوشتم رو برات میفرستم ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ایراد چیه من خیلی خوشحال میشممممممممم اوکیه
📨 📝 متن پیام : فصل ۱: قدم بر خیابان های خلوت تازه به اون روستا رفته بودم.مکان دل انگیزی بود،خونه های شیروانی و درختای اطرافش با صدای پرنده ها اونجا رو منحصر به فرد میکرد. پدرم خونه ای قدیمی رو که خودش از پدر بزرگش به ارث برده بود به من سپرد.برای وقت گذروندن جای خوبی بود.آب و هوای تمیزی داشت و آدمای غریبه و کمی اونجا زندگی می‌کردند. از بین اتاق هایی که عمارت داشت ،اتاق بزرگی رو انتخاب کردم و توش ساکن شدم و وسایلم رو چیدم چیدمان اصلی اتاق کاغذ دیواری قدیمی ور اومده و پرده های سنگین و تیره بود. اتاق پنجره های بزرگی داشت که کل طول اتاق رو میگرفت. وقت طلوع خورشید نور از پرده ها عبور میکرد و به اتاق می‌تابید. این نما با بوی خاکی که همه جای خونه رو پوشانده بود دلنشین بود.من دوستش داشتم. تنها زندگی کردن توی یه عمارت بزرگ و قدیمی که پدرت بهت داده بود مسئولیت ها و سختی های خودش رو داشت. پدرم پیشنهاد داده بود برام خدمتکار بگیره ولی من با کلی تلاش منصرفش کردم. از آدم های غریبه که زیر زیرکی من را می پاییدند و همش نصیحتم می‌کردند خوشم نمی آمد. پس ترجیح دادم برای خرید و کار های خانه خودم به بیرون برم. اولین بار وقتی بعد چند روز پامو از خونه گذاشتم بیرون آسفالت خیابون داغ بود و بیرون خلوت، هر از گاهی هم باد ملایمی می‌وزید که گرمای تابستان رو قابل تحمل تر می‌کرد. خیابان خلوت بود پس با استرس کمتری قدم بر می‌داشتم. آدم ها بهم استرس می‌دادند. چشم های قضاوت گرشان وقتی دست و پا شکسته جوابشان را میدادم واقعا عذاب آور بود. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖