📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : قول بده تابستون هم کانالت پا بر جا باشه دلم میخواد چنل بزنم همسایه شیممم
#کوردلیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اوکییییییی سعیمو میکنم
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : فلورا جان ویدیو هارو از کجا میارییی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من بگم؟ اینستا
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : https://eitaa.com/Hwewerbh/12416 قلبم درد میگه وقتی میفهمم بعد ویدیو قراره بریزه تو قاشق چای خوری و با یه حرکت بخورش😍
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
😂😂😂😂
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : ادامهههه ی داستاااااننن رو بنویس!!!!!!!!!!!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چشممم
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : ویدئوهای فلورا>>>>> #زحل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خود فلورا>>>>>>
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : فیلم سینمایی شبکه پویا امروز 🛐🛐 #زحل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چی بود ؟
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : چقدر حرف میزنم ببخشید 🙏🗿 فیلم جنگ ستارگان رو دیدی؟ #زحل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وای توروخدااا ببخشیو نکننننن من خیلی خیلی خوشحال میشم وقتی پیام میدی.
نه راستش ولی تو کتاب اعجوبه خیلی درموردش حرف میزد
تو دیدی؟
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : مارول فن شدن خیلی سختههههه
هزار تا فیلم باید ببینم😂😬
#کوردلیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اولالا😂والا فیلم دیدن خیلی اسون تر از درس خوندنهههه
کاش بدبختیمون دیدن کلی فیلم باشهه
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : راستی دارم یه داستان جدید مینویسم ولی هیچ تصمیمی واسه آخر داستان ندارم اینطوریه که هر قدم که جلو میرم کلی اتفاق میاد به ذهنم و باید بشینم فک کنم کدومشون قشنگ تره همونو بنویسم.
خلاصه که داستانم آینده ای نداره و تو زمان حال هر چی به ذهنم میادو مینویسم.
نمیدونم خوبه با خسته کننده.
اگر ایرادی نداره فصل اولشو میفرستم اینجا تو بخون نظر بده اگر خوشت اومد و خوب بود هر پارت جدیدی که نوشتم رو برات میفرستم
#کوردلیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ایراد چیه من خیلی خوشحال میشممممممممم
اوکیه
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : فصل ۱: قدم بر خیابان های خلوت
#کوردلیا
تازه به اون روستا رفته بودم.مکان دل انگیزی بود،خونه های شیروانی و درختای اطرافش با صدای پرنده ها اونجا رو منحصر به فرد میکرد.
پدرم خونه ای قدیمی رو که خودش از پدر بزرگش به ارث برده بود به من سپرد.برای وقت گذروندن جای خوبی بود.آب و هوای تمیزی داشت و آدمای غریبه و کمی اونجا زندگی میکردند.
از بین اتاق هایی که عمارت داشت ،اتاق بزرگی رو انتخاب کردم و توش ساکن شدم و وسایلم رو چیدم
چیدمان اصلی اتاق کاغذ دیواری قدیمی ور اومده و پرده های سنگین و تیره بود.
اتاق پنجره های بزرگی داشت که کل طول اتاق رو میگرفت.
وقت طلوع خورشید نور از پرده ها عبور میکرد و به اتاق میتابید.
این نما با بوی خاکی که همه جای خونه رو پوشانده بود دلنشین بود.من دوستش داشتم.
تنها زندگی کردن توی یه عمارت بزرگ و قدیمی که پدرت بهت داده بود مسئولیت ها و سختی های خودش رو داشت.
پدرم پیشنهاد داده بود برام خدمتکار بگیره ولی من با کلی تلاش منصرفش کردم.
از آدم های غریبه که زیر زیرکی من را می پاییدند و همش نصیحتم میکردند خوشم نمی آمد.
پس ترجیح دادم برای خرید و کار های خانه خودم به بیرون برم.
اولین بار وقتی بعد چند روز پامو از خونه گذاشتم بیرون آسفالت خیابون داغ بود و بیرون خلوت، هر از گاهی هم باد ملایمی میوزید که گرمای تابستان رو قابل تحمل تر میکرد.
خیابان خلوت بود پس با استرس کمتری قدم بر میداشتم.
آدم ها بهم استرس میدادند.
چشم های قضاوت گرشان وقتی دست و پا شکسته جوابشان را میدادم واقعا عذاب آور بود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : عام ببین توی فصل اول خیلی داستان مشخص نیست ولی اگر دوست داری پارت های بعد هم برات بفرستم و ازت کمک هم میخوامممم.
#کوردلیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خب ببین خیلی موضوع باحالی داره
ولی یه سوال دارم چون قلمت اول شخصه. یعنی از دیدگاه خود طرف داری مینویسی.
داره اون طرف گذشتهرو تعریف میکنه یا با حال پیش میره؟