📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : سلام میشه بگین چطور چنلم رو تبلیغ کنم به هرکی میگم واسم تبلیغ نـمیکنه من نمیخوام عضو واسه ی چنلم بخرم
میشه شما رایگان برام تبلیغ کنید با تشکر 🌙💗
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لینکت رو بده
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : ببین پسره چشماش توی آفتاب روشنه،قدشم بلنده.
و خب نمیتونم بگم برونگرا است ولی با آدم مورد علاقه اش خیلی خوبه و وقتی نگاهش میکنی میتونی اعتماد و امنیت و امیدواری و همینطور شیطنت رو ببینی
#کوردلیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
والا نمیدونممم
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : اسم دختره رو انتخاب کردم به لطف تو🫶🙏🙏🙏🙏🙏
ربکاااا
#کوردلیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خوبههههه
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : https://eitaa.com/HToooo/1898 شبیه جاناتان لوکاس و توماس نیکلاس رونالد عه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : https://eitaa.com/HToooo/1876 واب اعجوبه؟ پسمام منظورت همون کتاب شگفتیه؟ آخه فقط توی یه نشر اسمش اعجوبه هستش و کمتر بقیه اونو خوندن و نشرش خیلی خوبه نمیدونم دیدی یا نه کنارش نوشته رمان هایی که باید خواند همین پنج روز پیش کتاب لاکی رو خوندم از این نشر خیلی خوبن ولی کم پیدا میشه تو کتاب خونه ها من خودم از بانک کتاب گرفتم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آره آره من این کتابرو الیس برا تولدم گرفتتتت
لاکی موضوعش چی بود؟
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : https://eitaa.com/HToooo/1901 لاکی راجب یه دختره ست که میره ماجرا جویی به همون دلیلی که ماها بچه بودیم از خونه تصمیم میگرفتیم با کوله پشتی فرار کنیم:))) با نامادریش زندگی میکنه البته رابطه شکن خیلی خوبه ها کوتاهه اونقدر طولانی نیست یه کتاب دیگه هم خوندم ازش اسمش بیرون از ذهن ذهن رویایی ؟ یه همچین چیزی بود یکم چند سال پیش مشهور شد خیلی جالب بود راستی کتاب سنگدل رو خونی ؟ خیلیییی معروفه خیلی دوست دارم بخونم ولی نمیدونم خوبه یا نه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
واووو چه باحالللل
نه نخوندم راستش کتابای معروفو زیاد نمیخونم
یه نوعی کتاب دوست دارم
مثلا مغازه ی خودکشی رو خیلیا خوششون اومد ولی به نظر من با داستانش میتونست خیلی قشنگ تر باشه ولی اینطور نبود
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : کتابای معروف مثل کتابخانه ی نیمه شب بفرمایید سم هستم هردو در نهایت میمیرند دختری که به اعماق دریا افتاد من عاشق امید شدم سنگدل و.. خیلی قشنگ بودن ولی واقعا جای کار داشتن ولی خیلی ارزش خوندن داشتن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کتابخانه نیم شب رو قراره از دوستم قرض بگیرم بخونم
سم هستم رو خوندم واقعا غمگینه
هر دو نهایت میمیرند هم همینطور
ولی بقیه رو دوست دارم بخونم
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : هردو در نهایت میمیرند خیلی غمگینه برای دوستم تعریف کردم گفت خفه شو دیگه داره گریه ام میگیره😂 پیدا کردن بدون سانسورش خیلی سخت بود خواهر داشت میخرید شانسی بدون سانسور گیرش اومد هرکیم با سانسور خونده میگه اصن نفهمیدم چی شد
#کاترین
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وای دقیقااااااا 😂
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : https://eitaa.com/HToooo/1903 پشمام تو کی ای؟ یکی بیاد باهم راجب کتابا حرف بزتیم🥲
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : لینک ناشناس هرسیلیا رو میزاری؟؟؟؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ندارم داداش
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : فصل ۲ :روز عادی
#کوردلیا
دکتر گفته بود باید روی روابط اجتماعی ام کار کنم ولی واقعا نشدنی بود، چون من نمیخواستم.
...
چند قدمی برداشتم و به سمت یک مغازه رفتم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم قیافه ام شبیه یک دست و پا چلفتی مضطرب به نظر نرسد.
وسایلی که لازم داشتم را برداشتم و به سمت فروشنده رفتم تا آنها را حساب کند.
مرد نسبتا میانسالی پشت پیشخوان بود.
وقتی داشت خرت و پرت ها را داخل کیسه میگذاشت سنگینی نگاهش رو حس کردم.
سرم رو بالا گرفتم.
وقتی داشت کیسه رو بهم میداد با لحن تندی پرسید: تازه اومدی اینجا؟
خیلی آروم گفتم : آ..آره
سریع و بلند قدم بر میداشتم تا زود تر از سوپر مارکت خارج بشم.
از نوع رفتارش مشخص بود که از آدم های جدید خوشش نمی آمد.
منم همینطور!
چند هفته ای رو اینطور سپری کردم :
صبح ها با نور خورشید بیدار شدن و نگاه های خیره به مکان ها و اشیائ مختلف درون خانه، و هر از گاهی غذا خوردن برای اینکه از ضعف نمیرم.
همیشه از چیز های قدیمی خوشم می آمد .
به نظرم چیز های زیادی را با چشم دیدند و به اندازه پیرزن های فهمیده که در عمارت های لوکس زندگی میکنند جذابیت دارند.
...
هفته سوم از این روند خسته شدم و تصمیم گرفتم به محوطه سبز و جنگلی اطراف روستا سری بزنم.
کوله پشتی که روش کلی پیکسل عجق وجق چسبیده بود رو از ته چمدون در آوردم.
خیلی قدیمی و داغون بود.لبه هاش باز شده بود اما دوستش داشتم.
پیکسل ها هر کدام به یک چیزی مربوط بودند؛بیشترشان دست ساز بود و طرح مکان های فانتزی یا برند های مختلف و شخصیت های مورد علاقه م روش بود.
به این فکر کردم که چه چیزی نیاز دارم، یک بطری آب،ساندویچ آماده و...نگاهم به اسپری تنفسم افتاد.
از روزی که به اینجا آمدم اصلا ازش استفاده نکرده بودم،آیا لازم بود؟
در آن لحظه صدای پدرم با آن چهره ی در هم رفته در ذهنم پدیدار شد: ربکا اسپری تنفسی رو فراموش نکن!
همیشه تذکر میداد آن همراهم باشد.
از وقتی که مشکلم جدی شد فقط یک بار بدون اسپری خانه را ترک کردم.
نفسی بیرون دادم و آن را هم داخل کوله انداختم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖