📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : کتابای معروف مثل کتابخانه ی نیمه شب بفرمایید سم هستم هردو در نهایت میمیرند دختری که به اعماق دریا افتاد من عاشق امید شدم سنگدل و.. خیلی قشنگ بودن ولی واقعا جای کار داشتن ولی خیلی ارزش خوندن داشتن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کتابخانه نیم شب رو قراره از دوستم قرض بگیرم بخونم
سم هستم رو خوندم واقعا غمگینه
هر دو نهایت میمیرند هم همینطور
ولی بقیه رو دوست دارم بخونم
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : هردو در نهایت میمیرند خیلی غمگینه برای دوستم تعریف کردم گفت خفه شو دیگه داره گریه ام میگیره😂 پیدا کردن بدون سانسورش خیلی سخت بود خواهر داشت میخرید شانسی بدون سانسور گیرش اومد هرکیم با سانسور خونده میگه اصن نفهمیدم چی شد
#کاترین
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وای دقیقااااااا 😂
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : https://eitaa.com/HToooo/1903 پشمام تو کی ای؟ یکی بیاد باهم راجب کتابا حرف بزتیم🥲
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : لینک ناشناس هرسیلیا رو میزاری؟؟؟؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ندارم داداش
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : فصل ۲ :روز عادی
#کوردلیا
دکتر گفته بود باید روی روابط اجتماعی ام کار کنم ولی واقعا نشدنی بود، چون من نمیخواستم.
...
چند قدمی برداشتم و به سمت یک مغازه رفتم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم قیافه ام شبیه یک دست و پا چلفتی مضطرب به نظر نرسد.
وسایلی که لازم داشتم را برداشتم و به سمت فروشنده رفتم تا آنها را حساب کند.
مرد نسبتا میانسالی پشت پیشخوان بود.
وقتی داشت خرت و پرت ها را داخل کیسه میگذاشت سنگینی نگاهش رو حس کردم.
سرم رو بالا گرفتم.
وقتی داشت کیسه رو بهم میداد با لحن تندی پرسید: تازه اومدی اینجا؟
خیلی آروم گفتم : آ..آره
سریع و بلند قدم بر میداشتم تا زود تر از سوپر مارکت خارج بشم.
از نوع رفتارش مشخص بود که از آدم های جدید خوشش نمی آمد.
منم همینطور!
چند هفته ای رو اینطور سپری کردم :
صبح ها با نور خورشید بیدار شدن و نگاه های خیره به مکان ها و اشیائ مختلف درون خانه، و هر از گاهی غذا خوردن برای اینکه از ضعف نمیرم.
همیشه از چیز های قدیمی خوشم می آمد .
به نظرم چیز های زیادی را با چشم دیدند و به اندازه پیرزن های فهمیده که در عمارت های لوکس زندگی میکنند جذابیت دارند.
...
هفته سوم از این روند خسته شدم و تصمیم گرفتم به محوطه سبز و جنگلی اطراف روستا سری بزنم.
کوله پشتی که روش کلی پیکسل عجق وجق چسبیده بود رو از ته چمدون در آوردم.
خیلی قدیمی و داغون بود.لبه هاش باز شده بود اما دوستش داشتم.
پیکسل ها هر کدام به یک چیزی مربوط بودند؛بیشترشان دست ساز بود و طرح مکان های فانتزی یا برند های مختلف و شخصیت های مورد علاقه م روش بود.
به این فکر کردم که چه چیزی نیاز دارم، یک بطری آب،ساندویچ آماده و...نگاهم به اسپری تنفسم افتاد.
از روزی که به اینجا آمدم اصلا ازش استفاده نکرده بودم،آیا لازم بود؟
در آن لحظه صدای پدرم با آن چهره ی در هم رفته در ذهنم پدیدار شد: ربکا اسپری تنفسی رو فراموش نکن!
همیشه تذکر میداد آن همراهم باشد.
از وقتی که مشکلم جدی شد فقط یک بار بدون اسپری خانه را ترک کردم.
نفسی بیرون دادم و آن را هم داخل کوله انداختم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام :
فصل ۳: راه فرعی
#کوردلیا
از خانه تا جنگل چند کیلومتر راه بود.
پا به مسیر گذاشتم و حرکت کردم.هوا عالی بود پس تا میتوانستم نفس کشیدم.
صدای جیرجیرک ها سکوت را میشکست و همه چیز سبز بود.
به جایی رسیدم که دور تا دورم را درختان تنومند پوشانده بود.راه به قدری پیچ در پیچ بود که خانه ها دیده نمیشدند. ظهر بود و پرتو های آفتاب،گرم و سنگین از لای برگ درختان عبور میکرد و به کف جنگل میتابید.
هر چی جلو تر میرفتم درخت ها بیشتر و نور خورشید کمتر میشد.چند متر آن طرف تر مسیری خاکی بود،مسیری جدا از راه اصلی.
انتهای آن راه کلبه ای چوبی بود،البته بیشتر شبیه خرابه بود تا کلبه.به نظر نمیآمد کسی آن جا زندگی کند.
دلم میخواست درون آن کلبه را ببینم اما انگار نیرویی نمیگذاشت پا به راه فرعی بگذارم.
در حال تماشای آن مکان بکر بودم که باد تندی وزید و زمین نم دار شد.
پس از چند دقیقه باران شدید شد و مثل شلاق تنه ی درختان را زخمی کرد.
حالا دلیل دیگری برای ورود به آن کلبه داشتم.تا خانه خیلی فاصله بود و اگر پای پیاده تا آنجا میرفتم خیس آب میشدم.
بدون درنگ بلند شدم و قدم های سریعی به سمت راه فرعی برداشتم.
جلوی کلبه ایستاده بودم و خواستم در را هول بدهم و وارد بشم.
در همون لحظه صدایی نزدیک فریاد زد : چیکار میکنی! از اونجا دور شو.
برگشتم و با چشمم صدا را دنبال کردم.
مردی جوان و قد بلند، با چشمانی جدی و نگران.
به بلندی صدای خودش جواب دادم:
من فقط یه جا میخوام تا زیر بارون خیس نشم!
_متاسفم ولی ...
یه نگاهی به من انداخت و یه نگاهی به اطراف.
_...خیلی خوب یه لحظه وایسا.
سریع قدم برداشت تا به سمت در بیاید.
چهره اش از زیر موهای خیسش به سختی معلوم بود.
عقب رفتم و دستپاچه گفتم : ببخشید، من اینجا نمیمونم .میرم خونه.
قلبم تند میزد و نفسم بند آمده بود.
سعی میکردم سرفه نکنم اما نمیشد.
پشت کردم و خواستم آرام بدوئم تا کمتر خیس بشم و سریع تر مسیر را طی کنم.
از پشت سرم گفت : ولی توی این بارون مریض میشی، و فکر نکنم خونه ات توی جنگل باشه.
متوقف شدم و به حرف هایش فکر کردم.
راست میگفت، تا خانه کلی راه بود و من همین الانش هم خیس شده بودم.
برگشتم و به او نگاه کردم . چشمانش دیگر نگران نبودند.لبخند کمرنگی زده بود و خیالش آسوده بود.
_مطمئنی؟ چون...
آرام گفت : آره بیا.
نزدیک شدم و جلوی سرفه هام رو گرفتم.
از جیب سویشرت بلندش یک دسته کلید در آورد و همون طور که چشمش به کلید ها بود گفت :
چرا اینقدر سرفه میکنی؟حالت خوبه؟
همیشه وقتی مردم علت سرفه هایم را میپرسیدند هول میشدم و از جواب دادن به آنها عصبانی میشدم.اما آن روز بدون هیچ استرس و تنشی جوابش را دادم :
اره خوبم،عادیه.مشکل تنفسی دارم.
در همان لحظه صدای جرینگ جرینگ کلید ها قطع شد و او در را هول داد و مرا به داخل دعوت کرد...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عوووووو
زودتر بعدیو بذاررر کنجکاو شدم بقیش چی میشهه
راه ارتباطی با تریتون '-'
https://eitaa.com/Hwewerbh/12477 با سر کله پا نشدی چون:
چرا اتفاقا بچه بودم بلد نبودم با دوچرخه بدون پایه رفته بودیم پارک
بعد خیلی سراشیبی بدی داشت
من مامانم پشتم بود کمکم میکرد یه لحظه گفت وایسا نرو
من نشنیدم رفتم بعد سرعت تند تند شد و اینجوری بودم که مامان بسته دیگه نمیخواد انقدر تندش کنیییی بعد فهمیدم مامانم پشتم نیست
به هرکی جلوم بود میگفتم برید کنار
بعد خوردم زمین پوست زانو با انگشت حلقم قشنگ کنده شد 😔ولی خوب شد
ولی بازم حال میده
راه ارتباطی با تریتون '-'
چرا اتفاقا بچه بودم بلد نبودم با دوچرخه بدون پایه رفته بودیم پارک بعد خیلی سراشیبی بدی داشت من مام
یاد پسر خالم افتادم
گروهی رفته بودیم دوچرخه سواری از سراشیبی که میرفتیم پایین یه دیوار رو به رومون بود و بعد...
بله با سر رفت توی دیوار
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : فصل ۴ :کلبه چوبی
#کوردلیا
وقتی وارد شدم بوی جوشانده و ادویه میآمد.خانه تاریک بود و شیشه ها کِبِره بسته بودند.
کف خانه چوبی بود و زمین خالی از فرش.
مشخص بود که همه چیز هول هولکی چیده شده بودند.
چند قدم به داخل برداشتم و در با صدای جیر جیری بسته شد.
به پله سنگی کنار شومینه اشاره کرد تا بشینم.
نزدیک شدم و متوجه شدم چند سانت دوده روی سنگ هست.
دوباره سرفه ام گرفته بود.
سریع کیفم را باز کردم و اسپری تنفسی ام را استفاده کردم.
توی هوای تیره و روشن غروب بارانی به من خیره شد.
دوباره پرسید : حالت خوبه؟
با سر تائید کردم و وقتی نشستم،چند دیقه به زمین زل زدم.
او مشغول کار های خودش شد و مدام از این اتاق به آن اتاق میرفت.
انگار سعی داشت سریع و سیر به این کلبه ی به هم ریخته سر و سامان بدهد.
بعد از گذشت مدتی، از صدای باران متوجه شدم که شدتش کم شده.
لب پنجره رفتم و سعی کردم آسمان را نگاه کنم.
صدای قدم هایش روی زمین چوبی و خاک گرفته کلبه به سمتم می آمد.
بر گشتم و او رو به رویم ایستاد.
بعد از چند سرفه که باعث شد کمی موذب شوم گفتم : بارون داره بند میاد،من دیگه میرم.
موهایش دیگر خشک شده بود و الان در نور کم هم طلایی به نظر میرسید.
سرش یا تکان داد و لبخندی تحویلم داد.
به سمت در رفتم و در را با صدای جیرجیر لولا هایش باز کردم.
پله های خزه بسته را پایین رفتم و بعد از چند قدم گفتم : ممنونم!
با آسودگی جواب داد : قابلی نداشت!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به به
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : ولم کنید بابا تاحالا با دوچرخه سه گانه برای مسابقه ی صگی تو جاده های سراشیبی پیچ دار همدان تمرین نکردید هر دو تا پاتون سر پیچ باهم بشکنه شدم اوس موسی 🗿*شب و روز برا مسابقه ی پیست تمرین کردم آخرم ندادمش 🤣🤣 البته برای ۴ سال پیشه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عررررر 😂بمیرم براتتت