eitaa logo
بال و پرمون🪽
247 دنبال‌کننده
947 عکس
2.8هزار ویدیو
35 فایل
بـِـنـام حامیِ حامیم 🤍 اینجا دور هم جمع شدیم برای حامیم فن نیستیم، خونواده‌ایم 🫶 اینجا براتون فعالیت می‌کنیم،باهم می‌خندیم وباهم حمایت می‌کنیم✨ تراپی؟ نه ما حامیم رو داریم:) شروع قصه‌مون:۱۴۰۴/۶/۱۹ اگه حامیم رو دوست داری، خودتی و خودت #تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز پارتم داریم😌
خب خب بریم پارت بدیم🤍
ROMAN:_AVAR_ESHGH PART:23 17:15 حامی: صدای تیک تیک ساعت تو گوشم میپیچید جلوی اینه قدی ایستاده بودم و داشتم خودمو نگاه میکردم موهام رو برای امشب درست کردم و کت و شلوارم رو پوشیدم کت و شلوارم که باهاش خیلی خاطره دارم یه کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و کراوات مشکی مامانم کت و شلوار که روش کار شده بود و یه کراپ شیری پوشیده بود با یه کیف بابا حمیدهم یه کت و شلوار خاکستری با پیراهن سفید پوشیده بود همه چیز درست بود ولی تنها چیزی که نمی‌خوردبهم دیگه استرسی بود که داشتم خیلی استرس بدی داشتم که نکنه بابای گندم قبول نکنه یا خود گندم منو نخوادم مامان لیلا:حامی...حامی حامی:بله مامان لیلا:بیاشربت آلبالو بخور حامی: مرسی مامان مامان لیلا: چرا دستات میلرزه؟ حامی :هیچی مامان لیلا: بگو حامی: استرس دارم مامان لیلا:ازینکه بهت بگه نه؟ حامی :آره مامان لیلا:گندم همچین دختری نیس اگه نمیخواستت همون قرار اولتون پست میزد! بابا حمید از اتاق اومد بیرون و دستش رو گذاشتم رو شونه حامی و با خنده گفت: باباحمید: استرس نداره که میریم اونجا میگی من دخترتون رو دوست دارم تموم چیزای که ما از حامی واقعی میدونیم رو میگی راست راستشو میگی مامان لیلا :اره فقط یادت نره بخندی و علاقتو بگی حامی:مرسی بابا حمید: بریم دیگه؟دیر میشه مامان لیلا:شربتتون رو بخورید بریم حامی: شربت و خوردیم و راه افتادیم بریم باید تو راه گل و شیرینی هم میگرفتیم گندم:
ROMAN:_AVAR_ESHGH PART:24 6:00 گندم:تموم کارامو کرده بودم ساعت شیش بود حالا بود که حامی برسه استایلم سفید بود و موهامو حالت داده بودم اوا هم یه کت و شلوار مشکی با کراپ سفید پوشیده بود و موهاشو بسته بود تقریبا مدل موی رها و اوا یکی بود رها هم کت و شلوار سفید پوشیده بود مامان هم یه شلوار کرمی و پیراهن سفید پوشیده بود رهام هم یه کت و شلوار خاکستری روشن و پیراهن مشکی پوشیده بود باباهم یه کت و شلوار سورمه ایی همه اماده بودیم میوه و شیرینی رو روی میز گذاشته بودیم و خونه تمیز تمیز بود همه منتظر بودیم و من پر از استرس که زنگ خونه زده شد سریع رفتم سمت ایفن حامی بود در رو زدم حامی: گل و شیرینی رو توی راه گرفتیم و الان در خونه گندم بودیم بابا حمید:بزنم زنگ رو مامان لیلا :نه بزار خودمو درست کنم بابا حمید :بزنم؟ گندم:نه وایسا !حامی تو درستی حامی :آره مامان بابا حمید: بزنم؟ مامان لیلا:نههه باباحمید:دیگه چیکار دارییی؟ مامان لیلا:حامی باید بزنه بابا حمید:بیا بزن حامی: واییی مامان مامان لیلا:چیه؟ترسیدم حامی:مامان انگشتر گندمو اوردی؟ مامان لیلا:واییی حامییی حامی:مامان نیاوردی؟ مامان لیلا:اوردم برو تووو حامی:باشه حالا میریم حامی:زنگ رو زدم در رو زدم و باز کردن و رفتیم تو سوار آسانسور شدیم و رسیدم به طبقه ۸ زنگ واحد رو زدم و گندم در رو بازکرد با دیدنش قند تو دلم اب شد به پشت‌سرش نگاه کردم یه خانم که فکر کنم خواهرش بود ایستاده بود بعد اون دوستش و بعد مامانش و بعد باباش و در آخر یه پسر ایستاده بود که فکر کنم اون شوهر خواهرش بود گندم: سلام بفرمایید تو(با لبخند و لحن مهربون) مامان لیلا:سلام دخترم باباحمید: سلام گندم: خوش اومدین حامی:نوبت من شد رفتم تو شیرینی و گل رو دادم و........
پارت ۲۳ و ۲۴ تقدیمتون🙂🤍
استایل هارم میفرستم
میسیی🫀
23:23