کودکان عمو را بدرقه کردند .
مشک را بر دوش انداخت .
سوار بر اسب شد .
سمت نهر علقمه ، به راه افتاد .
وعدهای دادهای و راهی دریا شدهای ؛
خوش به حال لب ِاصغر؏ ، که تو سقا شدهای . .
*
آب ، عباس را زیارت کرد .
اسب و مشک هردو سیراب شدند .
آب تشنه ماند !
عباس رفت ، تا عطش خود را با حسین فرو نشاند .
*
دستهایش از پشت با شمشیر زدند .
علمدار ، علمش افتاد ..
مشک را بهسرعت با دندان گرفت ؛
تیری بر مشک نشست .
تیر دوم نگذاشت قطرهاشک از چشمش بیفتد ،
و دیگری بر سینه بنشست ..
ماه ، خورشید را صدا زد :
"برادر ، برادرت را دریاب" ..
پیغام علقمه به نجف بُرد جبرئیل ؛
ای آفتاب ِدین ، قمری داشتی چه شد ؟!