𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
پارت3* #عشق پشت پنجره لیلا ناگهان نگران شد. «شاید اتفاقی باشد.» آرمان
پارت 4*
#عشق پشت پنجره
آرمان گفت:
«چیزی که خیلیها حاضرند برایش دردسر درست کنند.»
ماشین پشت سرشان ناگهان نزدیکتر شد.
یکی از سرنشینها شیشه را پایین کشید.
لیلا با ترس گفت:
«آرمان… فکر کنم اسلحه دارند.»
آرمان آرام گفت:
«کمربندت را محکم ببند.»
و ناگهان سرعت ماشین را بیشتر کرد.
ماشینها در خیابانهای خیس شهر با سرعت حرکت میکردند.
لاستیکها روی آسفالت خیس صدا میدادند.
لیلا دسته صندلی را محکم گرفته بود.
او هرگز چنین موقعیتی را تجربه نکرده بود.
آرمان با تمرکز کامل رانندگی میکرد.
«نگران نباش… از دستشان خلاص میشویم.»
اما در صدایش کمی نگرانی هم بود.
آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت1 ✨🤍
آوا مقابل آینهی قدی اتاقش ایستاده بود. مقنعهی سرمهایاش را با دقتی وسواسگونه صاف کرد و چینهای سرشانهی مانتویش را با دست مرتب کرد. در نظرِ همکاران و شاگردانش، او معلمی بود که با واژهها زندگی میکرد؛ زنی آرام، متین، با لحنی شمرده و نگاهی که همیشه بویِ کتابهای کهنه و عطرهای ملایم میداد. اما پشت این نقابِ «معلمِ ادبیاتِ بیحاشیه»، زنی زندگی میکرد که روحش در طوفانی مداوم بود. او به کوچکترین جزئیات دنیا حساس بود؛ از رقصِ سایهها روی دیوار در ساعت پنج عصر تا لرزشِ صدایِ یک غریبه در خیابان. آوا سالها بود که قلعهای از سکوت دورِ خودش ساخته بود تا حساسیتهایش او را از پا درنیاورند. او در کلاس، به شاگردانش میآموخت که شعر، بیانِ ناگفتههاست، اما خودش سالها بود که بزرگترین حرفهایش را در سینه حبس کرده بود. در میانِ تمامِ روزمرگیهای خستهکننده، او تنها یک پناهگاه داشت: صدای «حامی». وقتی هندزفری را در گوش میگذاشت و فرکانسِ صدای او را میشنید، انگار تکههای شکستهی روحش سرِ جایشان قرار میگرفتند. برای آوا، حامی فقط یک خوانندهی خوشصدا نبود؛ او کسی بود که انگار دردهایِ نزیستهی آوا را در حنجرهاش حمل میکرد. هر بار که به چهرهی مغرورِ حامی در عکسها نگاه میکرد، با خودش میاندیشید که این نگاه، چقدر به تنهاییِ عمیقِ خودش شبیه است. او برخلافِ ظاهرِ سادهاش، زنی بود که رؤیاهایش فراتر از چهاردیواریِ مدرسه و کتابها بود. او در باطن، بیقرارِ یک اتفاق بود؛ اتفاقی که بتواند سدِ میانِ او و دنیای بیرون را بشکند. آوا در آینه به چشمهای خودش خیره شد و سعی کرد خستگیِ پنهانش را در پسِ آن نگاهِ معصومانه، مخفی نگه دارد. او امروز هم قرار بود نقشِ همیشگیاش را بازی کند: معلمی که فقط به درس فکر میکند. اما دلش، جای دیگری بود؛ جایی که موسیقی، مرزِ بینِ واقعیت و خیال را کمرنگ میکرد. او دفترِ یادداشتش را برداشت و میانِ سطرها، دوباره نام حامی را زیر لب زمزمه کرد؛ اسمی که برایش معنایِ یک آرزویِ دستنیافتنی را داشت.