eitaa logo
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
107 دنبال‌کننده
318 عکس
74 ویدیو
14 فایل
به نام او at my best = در بهترین حالت خودم میگم ، میشه قوی باشی؟ مطمئن باش میتونی، دنیا فقط دوروزه...• اینجا ؟ اینجا جاییه که پراز چیز های انگیزشی و گوگوری مگوریههه🛐 شروعمون ؛ ¹⁴⁰⁵/²/²⁵ کپی؟ فوروارد قشنگ تره جانا خونمون؛ https://eitaa.com/Haami13
مشاهده در ایتا
دانلود
خب... خیلیا انتظار رمانم رو داشتن و امشب پارت اول گذاشته میشه✨
آوا ادیب ✨ ۲۴ ساله🦦 دبیر ادبیات(سال اولشه)
نازنین نامجو ✨ ۲۴ ساله 🦦 دبیر ریاضی (سال اولشه)
حامی صالحی معروف به حامیم✨ ۲۷ ساله 🦦 خواننده
آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت1 ✨🤍 آوا مقابل آینه‌ی قدی اتاقش ایستاده بود. مقنعه‌ی سرمه‌ای‌اش را با دقتی وسواس‌گونه صاف کرد و چین‌های سرشانه‌ی مانتویش را با دست مرتب کرد. در نظرِ همکاران و شاگردانش، او معلمی بود که با واژه‌ها زندگی می‌کرد؛ زنی آرام، متین، با لحنی شمرده و نگاهی که همیشه بویِ کتاب‌های کهنه و عطرهای ملایم می‌داد. اما پشت این نقابِ «معلمِ ادبیاتِ بی‌حاشیه»، زنی زندگی می‌کرد که روحش در طوفانی مداوم بود. او به کوچک‌ترین جزئیات دنیا حساس بود؛ از رقصِ سایه‌ها روی دیوار در ساعت پنج عصر تا لرزشِ صدایِ یک غریبه در خیابان. آوا سال‌ها بود که قلعه‌ای از سکوت دورِ خودش ساخته بود تا حساسیت‌هایش او را از پا درنیاورند. او در کلاس، به شاگردانش می‌آموخت که شعر، بیانِ ناگفته‌هاست، اما خودش سال‌ها بود که بزرگ‌ترین حرف‌هایش را در سینه حبس کرده بود. در میانِ تمامِ روزمرگی‌های خسته‌کننده، او تنها یک پناهگاه داشت: صدای «حامی». وقتی هندزفری را در گوش می‌گذاشت و فرکانسِ صدای او را می‌شنید، انگار تکه‌های شکسته‌ی روحش سرِ جایشان قرار می‌گرفتند. برای آوا، حامی فقط یک خواننده‌ی خوش‌صدا نبود؛ او کسی بود که انگار دردهایِ نزیسته‌ی آوا را در حنجره‌اش حمل می‌کرد. هر بار که به چهره‌ی مغرورِ حامی در عکس‌ها نگاه می‌کرد، با خودش می‌اندیشید که این نگاه، چقدر به تنهاییِ عمیقِ خودش شبیه است. او برخلافِ ظاهرِ ساده‌اش، زنی بود که رؤیاهایش فراتر از چهاردیواریِ مدرسه و کتاب‌ها بود. او در باطن، بی‌قرارِ یک اتفاق بود؛ اتفاقی که بتواند سدِ میانِ او و دنیای بیرون را بشکند. آوا در آینه به چشم‌های خودش خیره شد و سعی کرد خستگیِ پنهانش را در پسِ آن نگاهِ معصومانه، مخفی نگه دارد. او امروز هم قرار بود نقشِ همیشگی‌اش را بازی کند: معلمی که فقط به درس فکر می‌کند. اما دلش، جای دیگری بود؛ جایی که موسیقی، مرزِ بینِ واقعیت و خیال را کمرنگ می‌کرد. او دفترِ یادداشتش را برداشت و میانِ سطرها، دوباره نام حامی را زیر لب زمزمه کرد؛ اسمی که برایش معنایِ یک آرزویِ دست‌نیافتنی را داشت.
شب بخییر عروسکام
شــــــــــــــــ✨ــبـــــــتونـــــــ مـــــــــ🌙ـــــآهـ✨
🌷الـهی تـو را سپـاس میگويم ❄️از اينکہ دوباره خورشيد مهرت 🌷از پشت پـرده ی ❄️تاريکی و ظلمت طلوع کرد 🌷و جـلوه ی صبح را ❄️بر دنيـای کائنات گستراند 🌷ســـلام صبحتون بـخیر
خب. امروز حالم خیلیی خوبه✨ پس فعالیتم زیاد هس و قاطی پاتی میفرستم هرچی دارم