𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
یه عضو دیگه بیاد پارت میدم🦦
آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت 3✨🤍
شبِ کنسرت فرا رسید؛ شبِ بزرگِ مواجهه. تالارِ برگزاری، پر از هیجان، فریاد و نوری بود که مثلِ نبضِ زمین میتپید. آوا با لباسی ساده و رنگی خنثی، در میانِ دریایی از جمعیت گم شده بود. هیاهو چنان زیاد بود که صدایِ ضربانِ قلبش را در گوشهایش میشنید. ناگهان، نورها در یک لحظه خاموش شدند و سالن در سیاهی مطلق فرو رفت؛ فقط صدایِ تنفسِ هزاران آدم بود که در فضایِ بسته میپیچید. بعد، نوری تکنفره رویِ صحنه متمرکز شد و حامی، با وقاری که انگار از دلِ سنگ تراشیده شده بود، روی صحنه قدم گذاشت. آوا چنان محوِ آن تصویر شد که انگار تمامِ دنیایِ اطرافش، از صدا و حضورِ سایر آدمها خالی شد. حامی میکروفون را گرفت، چشمانش را بست و اولین نتِ ترانه را رها کرد. صدایش در فضایِ تالار پیچید؛ زلال، عمیق و پر از دردی که گویی مستقیم با روحِ آوا حرف میزد. در اوجِ هیجان، جمعیت به جلو هُل داده شدند و آوا هم ناخودآگاه در این موجِ انسانی به سمتِ لبهی سکویِ صحنه کشیده شد. او آنقدر محوِ تماشایِ حرکتِ حنجرهی حامی بود که متوجه نشد فاصلهاش با او به کمتر از چند متر رسیده است. در همان لحظه، حامی برای استراحتی کوتاه، نگاهش را از جمعیت گرفت و به سمتِ گوشهی صحنه چرخید. نگاهِ آنها برای کسری از ثانیه در میانِ غبار و نور به هم گره خورد. چشمانِ آوا، پر از بهت و تحسین بود؛ و چشمانِ حامی، لحظهای در نگاهِ او متوقف شد. گویی در آن فضایِ پر از فریاد، سکوتی عمیق بینِ آن دو شکل گرفت. حامی، با همان چهرهی مغرور، لحظهای از خواندن دست کشید و نگاهش را از آوا برنداشت. برای آوا، آن ثانیه، به اندازهی یک عمر طول کشید. او حس کرد که در آن شلوغیِ محض، تنها کسی که توسطِ حامی دیده شده، اوست. انگار تمامِ آن سالهای سکوت و پناه بردن به موسیقی، در این یک برخوردِ چشمی خلاصه شده بود. سالن دوباره به خروش آمد، اما آوا دیگر چیزی نمیشنید؛ او در چشمانِ حامی، رازی را دیده بود که زندگیاش را برای همیشه تغییر داد.