پارت5*
#عشق پشت پنجره
آنها وارد خیابان باریکی شدند.
ماشین پشت سرشان لحظهای عقب افتاد.
لیلا نفس راحتی کشید.
اما ناگهان ماشین دیگری از سمت مقابل ظاهر شد و راه را بست.
لیلا با وحشت گفت:
«آرمان…»
آرمان زیر لب گفت:
«فکر کنم امشب واقعاً شلوغ شده.»
او سریع فرمان را چرخاند و ماشین را به کوچه کناری برد.
پارت 6*
#عشق پشت پنجره
ماشین با سرعت در کوچه تاریکی حرکت کرد.
چراغهای خیابان کم بودند و باران هنوز میبارید.
چند پیچ دیگر زدند.
سرانجام وقتی به خیابان بزرگتری رسیدند، دیگر خبری از ماشینهای تعقیبکننده نبود.
آرمان سرعت را کم کرد.
لیلا هنوز نفسنفس میزد.