هدایت شده از 𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
میشه تا فردا رو همین آمار بمونیم کم نشیم✨؟
آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت 8✨🤍
جوّ شهر سنگین شده بود. اخبار و شایعات دربارهی رابطهی حامی و آن «دخترِ ناشناس» مانند آتش در کاه پخش میشد. عکسهای تار و بیکیفیت از آوا در حالی که از کافه خارج میشد، در شبکههای اجتماعی دستبهدست میشد. حریم خصوصی آوا به خط شده بود و او حالا در خانهاش، با ترس و لرز، از هر صدایِ پایِ درِ خانه میترسید.
در مقابل، مدیر برنامههای حامی، «آرش»، تصمیم خود را گرفته بود. او نه تنها به خاطرِ سود مالی، بلکه به خاطرِ حفظِ آن تصویرِ کلاسیک و تکنفرهای که از حامی ساخته بود، نمیخواست این «عاملِ حواسپرتی» اجازه داشته باشد مسیرِ او را تغییر دهد. آرش با زیرکی، شروع به فشار آوردن به حامی کرد: «حامی، اگه این بازی رو ادامه بدی، قراردادهایِ تبلیغاتیات میپره. مردم دنبال یه ستارهیِ تنها و مرموز هستن، نه یه مردی که درگیرِ درامهایِ شخصی شده. این دختر فقط داره تو رو از مسیرت منحرف میکنه.»
اما حامی، که حالا دیگر مردِ آن آدمِ مطیع و ترسیده نبود، تصمیمش را گرفته بود. او میدانست که سکوت، تنها به معنایِ تاییدِ این دروغهاست. او قرار بود در بزرگترین کنسرتِ سال، در سالنِ پر از جمعیت، نه تنها از موسیقیِ جدیدش، بلکه از حقیقتِ زندگیاش پرده بردارد.
شبِ کنسرت، سالن لبریز از هیجان و کنجکاوی بود. نورهایِ رنگارنگ و فریادهایِ هواداران، اتمسفر را متشنج کرده بود. حامی پشتِ صحنه، با دستانی که کمی میلرزید، به آوا نگاه کرد. آوا در لباسِ سادهای اما با شکوه، با چشمانی که ترکیبی از ترس و حمایت بود، ایستاده بود.
حامی به آرامی گفت: «امشب… امشب من دیگه برای اون آدمِ سابق نمیخونم. من برای این موسیقی میخونم که واقعاً حس میکنمش. برای تو میخونم.»
آوا با لبخندی تلخ و شیرین گفت: «فقط مراقبِ خودت باش، حامی. من از هر چیزی که برات پیش بیاد، باهات هستم.»
موسیقی شروع شد. حامی روی صحنه رفت. جمعیت با فریادِ نامِ او به لرزه درآمد. اما برخلافِ برنامهیِ قبلی، حامی مستقیماً به سمتِ مرکزِ صحنه رفت و در میانههیِ سکوتِ خیرهکننده، گفت: «این قطعهای که میشنوید، برایِ کسی هست که به من یاد داد موسیقی بدونِ عشق، فقط یه مجموعهای از صداهاست…»
ناگهان، درست در همان لحظه، چراغهایِ بزرگِ سالن با شدت روشن شدند و دوربینهایِ رسانهای که از قبل توسطِ آرش هماهنگ شده بودند، به سمتِ پشتِ صحنه و ورودِ آوا جهت گرفتند تا با ایجادِ یک جنجالِ رسانهای، تمرکزِ جمعیت را از اجرایِ حامی منحرف کنند. آرش میخواست با ایجادِ یک آشوبِ خبری، حامی را در میانِ آن جمعیتِ متشنج، تنها و بیدفاع رها کند تا مجبور شود به عقب بنشیند.
در میانهیِ آن هیاهو، حامی نگاهش را به سمتِ تاریکیِ پشتِ صحنه دوخت؛ جایی که میدانست آوا ایستاده است. او میدانست که این تنها نُتِ آغازینِ یک جنگِ بزرگتر است.