𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
جیغغغغغغغغ
میدونی الان خیلیییییی خوشحالم
اصلا فکرشم نمیکردم😭✨
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت 14✨🤍
نقشه، مثلِ یک ساعتِ سوئیسی، دقیق و بیرحمانه طراحی شده بود. آوا دیگر آن دخترِ آرام و حساسِ پشتِ صحنه نبود؛ او حالا «سارا»، یک مدیرِ پروژهیِ بلندپرواز و جسور بود که با هویتِ جعلی و رزومهای درخشان، توانسته بود در بزرگترین شرکتِ رسانهای و تکنولوژیِ کشور (شرکتِ ‘ایترنا’) استخدام شود؛ همان شرکتی که بودجهیِ اصلیِ سانسورِ آثارِ حامی را تأمین میکرد.
آوا در حالی که در راهروهایِ شیشهای و سردِ شرکتِ ایترنا قدم میزد، لرزشِ خفیفی در دستانش داشت. او میدانست که اگر مچش گرفته شود، نه تنها زندانی میشود، بلکه تمامِ مدارکِ حامی هم نابود خواهد شد. اما حامی، در یک زیرزمینِ مخفی و دور از چشمِ دوربینها، در حالِ آمادهسازیِ «پروژهیِ نئون» بود؛ یک شبکهیِ پخشِ غیرمتمرکز که از طریقِ ماهوارههایِ خصوصی و پروتکلهایِ رمزنگاریشده، قادر بود هر نُتی را مستقیماً به گوشِ گوشههایِ پنهانِ شهر برساند.
یک شب، در حالی که آوا در دفترِ مدیرعاملِ ایترنا بود تا گزارشی را تسلیم کند، متوجه شد که چشمانِ سنگین و شکاکِ او، بیش از حد روی او خیره شده است. مدیرعامل، مردی با لبخندی مصنوعی و نگاهی که گویی روحِ آدم را میبلعد، گفت: «سارا، تو خیلی سریع پیشرفت میکنی… اما گاهی اوقات، آدمها باید مراقب باشن که خیلی زود، بیش از حدِ توانِ خودشون، تویِ دیدرس قرار نگیرن.»
آوا قلبش را به زور در سینهاش نگه داشت. او به آرامی لبخند زد و گفت: «من فقط وظیفهام رو انجام میدم، جناب رئیس.»
در همان لحظه، حامی در مرکزِ کنترلِ خودش، پیامِ رمزگذاریشدهای را روی ساعتِ هوشمندِ آوا دریافت کرد: «فازِ دوم؛ همین حالا.»
آوا متوجه شد که زمانِ نفوذ رسیده است. او باید به سرورِ مرکزی دسترسی پیدا میکرد تا «دروازهیِ ورود» را برایِ شبکهیِ حامی باز کند. او با استفاده از یک دستگاهِ کوچکِ هک که در زیرِ دکمهیِ لباسشپنهان کرده بود، شروع به کار کرد. کدهایِ سبز و قرمز روی صفحهیِ نمایشِ مخفیِ او میرقصیدند. او داشت جراحی میکرد؛ جراحیِ قلبِ یک غولِ رسانهای.
اما ناگهان، صدایِ آژیرِ خطر در کلِ ساختمان بلند شد!
امنیتِ شرکت، متوجهِ نفوذِ غیرمجاز به سرورِ اصلی شده بود. چراغهایِ قرمزِ هشدار، فضایِ سردِ دفتر را به رنگِ خون درآورده بودند.
آوا در حالی که سعی میکرد با آرامش از اتاق خارج شود، متوجه شد که تمامِ درهایِ خروجیِ الکترونیکیِ قفل شدهاند. او تنها در اتاقِ مدیرعامل گیر افتاده بود و صدایِ قدمهایِ سنگینِ نگهبانان در راهرو میآمد.
در آن لحظهیِ بحرانی، گوشیِ آوا لرزید. پیامی از حامی آمد: «آوا، به پنجره نگاه کن!»
آوا به سمتِ پنجرهیِ بلند و شیشهایِ دفتر دوید. در آن پایین، در میانِ شلوغیِ خیابان، او چیزی را دید که باورش نمیشد. حامی، با یک ماشینِ مسابقهایِ سیاه و در میانِ نورهایِ درخشانِ تبلیغاتی، درست زیرِ ساختمان ایستاده بود و با استفاده از بلندگوهایِ قدرتمندِ ماشین، شروع به پخش کردنِ یک قطعهیِ موسیقیِ بسیار پرسرعت و هیجانانگیز کرد که با ضربآهنگِ لرزشِ ساختمان هماهنگ بود. این موسیقی، نه تنها توجهِ نگهبانها را پرت میکرد، بلکه سیستمهایِ صوتیِ ساختمان را هم دچارِ تداخلِ فرکانسی میکرد.
حامی فریاد زد (هرچند آوا صدایش را نمیشنید، اما لبخندِ او همه چیز را میگفت): «بپر!»
آوا نگاهی به ارتفاعِ زیاد کرد، نگاهی به نگهبانهایی که به در میکوبیدند، و نگاهی به چشمهایِ پر از امیدِ حامی در پایینِ ساختمان. او میدانست که اگر بپرد، ممکن است بمیرد، اما اگر نپرد، حقیقت هم با او خواهد مُرد.