به نام او
at my best = در بهترین حالت خودم
میگم ، میشه قوی باشی؟ مطمئن باش میتونی، دنیا فقط دوروزه...•
اینجا ؟ اینجا جاییه که پراز چیز های انگیزشی و گوگوری مگوریههه🛐
شروعمون ؛ ¹⁴⁰⁵/²/²⁵
کپی؟ فوروارد قشنگ تره جانا
خونمون؛
https://eitaa.com/Haami13
...
پونی خانوم💜💕
اصکی ✖️ منبع ✔️
@Haami13
..
از تغییر ادما تعجب نکن
شیطان هم روزی فرشته بود🫡🫡
@Haami13
...
و اما رمانمون🛐🛐🛐🛐بیا تا پارت ها تموم نشده!
پارت اول سنجاقه✨
رمان جناب صالحی✨:
آنها دیگر نیازی به پنهان شدن نداشتند. آنها در نهایت، به خانهای رسیده بودند که نه از دیوار و سقف، بلکه از صداهایِ صادقانه و نگاههایِ بیریا ساخته شده
@Haami13
هدایت شده از G.Aurielle ||لوازم ارایشی و بهداشتی
✨🤍 به خانوادهی زیبای G.Aurielle خوش اومدین... 🤍✨
دخترای خوشسلیقه و خاصمون... 🌸🩷
یه خبر فوقالعاده براتون داریم! 🎀
کلی محصولات جدید، ترند و دوستداشتنی در راهه و خیلی زود قفسههای فروشگاهمون با آیتمهای جذاب شارژ میشه. 💄✨
اما این بار میخوایم فروشگاهمون دقیقاً همون چیزی باشه که شما دوست دارین... 🫶🏻🤍
🌷 اگر محصولی هست که مدتها دنبالش میگردی یا دوست داری موجودش کنیم، حتماً توی پیوی بهمون پیام بده. شاید شارژ بعدی دقیقاً همون محصولی باشه که تو پیشنهاد دادی! 💌✨
اگر از کیفیت، قیمتها و تخفیفهامون راضی بودی، بزرگترین لطفی که میتونی بهمون بکنی اینه که G.Aurielle رو به دوستات معرفی کنی. 🩵🌹
حمایت شما باعث میشه هر روز با انرژی بیشتری محصولات متنوعتر و جذابتری براتون بیاریم. 🛍️💕
🎁 منتظر کلی سورپرایز، تخفیفهای ویژه، محصولات ترند و موجودیهای محدود باشین... چون بهترینها هنوز در راهن. ✨👑
از اینکه کنار ما هستین، از صمیم قلب ممنونیم.
امیدواریم همیشه با انتخابهای قشنگتون بدرخشید. 🤍🌙✨
راه های ارتباط با ما😍👇
1⃣ @Ghazaleh_kf
2⃣ @Hanif2010
3⃣ @yg_hi_gl
آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت 15✨🤍
صدایِ ضرباتِ مشتِ نگهبانان به درِ فولادی، مثلِ کوبیدنِ میخ بر تابوتِ آوا بود. او نگاهی به پنجره انداخت؛ شیشهیِ ضدِ گلوله به دلیلِ ارتعاشاتِ فرکانسیِ موسیقیِ حامی، ترکهایِ عمیقی برداشته بود. آوا نفس عمیقی کشید. او چترِ نجاتِ فوقسبکی که حامی از طریقِ یک پهپادِ کوچک به تراسِ طبقه قبل فرستاده بود را از زیرِ کتش درآورد.
او فریاد زد: «ببخش که اینقدر دیر بهت گفتم دوست دارم!» و با تمامِ قدرت، صندلیِ فلزیِ سنگینِ مدیرعامل را به قلبِ ترکهایِ شیشهیِ ضدِ گلوله کوبید.
صدایِ شکستنِ شیشه، بلندتر از صدایِ موسیقیِ بیرون بود. بادِ شدیدی به داخلِ اتاق هجوم آورد و کاغذها را در هوا پخش کرد. آوا، در میانِ صدایِ آژیر و فریادِ نگهبانانی که بالاخره در را شکستند، خودش را به بیرون پرتاب کرد.
سقوط…
چند ثانیه در فضایِ بازِ طبقاتِ بلندِ شهر، آوا فقط باد را حس میکرد و نورهایِ نئونیِ شهر که مثلِ موج به سمتش میآمدند. نگهبانان در پنجره ظاهر شدند و تیراندازی کردند، اما گلولهها در فضایِ تاریک به خطا میرفتند. حامی که در ماشینِ سیاه منتظر بود، با وحشت به بالا نگاه میکرد. او میدید که آوا در حالِ سقوطِ آزاد است، اما چترش باز نشده بود!
«آوا! بازش کن!» حامی فریاد زد، اگرچه صدایش در میانِ صدایِ موسیقی گم شده بود.
آوا در آخرین لحظه، قبل از برخورد با تابلوهایِ تبلیغاتیِ نئونی، بندِ چتر را کشید. چتر با صدایِ بلندی باز شد، اما فشارِ بادِ شدید باعث شد آوا با زاویهای تند به سمتِ مرکزِ چهارراه پرتاب شود. حامی با مهارتی دیوانهوار فرمان را چرخاند، ماشین را رویِ دو چرخ بلند کرد و درست در مسیرِ فرودِ آوا قرار داد.
آوا با شدت رویِ سقفِ ماشین فرود آمد. فلزِماشین زیرِ وزنِ او فرو رفت. حامی بدون اینکه ترمز کند، پایش را روی گاز فشار داد و در میانِ مهِ دودِ لاستیکها و نورِ چراغهایِ پلیس که از دور نزدیک میشدند، از صحنه فرار کرد.
وقتی آوا به داخلِ ماشین خزید، نفسنفس میزد. حامی با چشمانی پر از اشک و خشم نگاهش کرد: «تو دیوانهای!»
آوا خندید، خندهای که رنگِ اشک داشت: «تو هم همینی! ولی… ما موفق شدیم؟»
حامی به لپتاپِ کوچکِ روی صندلیِ مسافر اشاره کرد. صفحهاش سبزِ سبز بود. «آوا، ما نه تنها موفق شدیم، بلکه تمامِ کدهایِ سریِ ایترنا رو پاک کردیم. الان تمامِ دنیا داره حقیقت رو میبینه. ما دیگه اونارو شکست ندادیم، ما سیستم رو کلاً از بین بردیم.»
اما در آینهیِ وسط، حامی چیزی دید که خون را در رگهایش منجمد کرد. یک ماشینِ مشکیِ بدونِ پلاک، با چراغهایِ خاموش، با سرعتِ مرگباری در حالِ تعقیبِ آنها بود. ایترنا تسلیم نشده بود.