(خنده ی عصبی)🤣🤣
بسه دیگه چقدر لف؟ تا گوشی رو
میزارم کنار ۱۰ نفر لف میدن
https://eitaa.com/Haami13
اصلا میدونی...
بی شخصیاتا و بد ترکیبا لف میدن
ولیی باشخصیت ها و زیباها لف نمیدن..💘😐
https://eitaa.com/Haami13
آهان... خوشگلا و مهربونا گوگوری مگوری ها جوین میدن
پس اگه میخوای ثابتش کنی؛ جوین بده گلدختر!
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ²²✨🤍
آوا دندانهایش را روی هم فشرد. ترس مثلِ یک مارِ سرد دورِ گلویش میپیچید، اما او «آوا» بود؛ کسی که پروژه نئون را خلق کرده بود. او به آرامی دستش را به داخلِ جیبِ کتش برد. انگشتانش دورِ دستهیِ سردِ چاقویِ کوچکش نشست.
او میدانست اگر فریاد بزند، مردِ نقابدار قبل از اینکه حامی بیدار شود، کارش را تمام میکند. باید بی صدا شکار میکرد. آوا با پاهایی که روی زمین کشیده نمیشد، با تمامِ تمرکز در تاریکی مطلق، قدم به قدم به سمتِ سایهی بلندِ مردِ نقابدار حرکت کرد. بویِ تندِ فلزِ داغِ خنجرِ لیزریِ او، هر لحظه بیشتر میشد.
آوا به فاصله یک قدمیاش رسید. مردِ نقابدار خنجرِ سرخرنگش را بالا برد تا ضربهی نهایی را به قلبِ حامی وارد کند. در همین لحظه، آوا با تمامِ وزنش رویِ پایِ مرد پرید و چاقویش را به سمتِ ماسکِ فلزیِ او پرتاب کرد. صدایِ برخوردِ فلز با فلز در انبار پیچید؛ تِنگ!
مردِ نقابدار عقب رفت و خنجرِ لیزریاش روی زمین افتاد و با برخورد به زمین، شروع به نوسان کرد. نورِ قرمزِ لیزر مثلِ یک شمشیرِ دیوانه در تاریکی میچرخید و دیوارها را میشکافت.
آوا با فریادی از سرِ خشم و ترس به سمت حامی دوید: «حامی! بلند شو!»
حامی چشمانش را نیمهباز کرد، اما مردِ نقابدار که حالا ماسکش کمی کج شده بود، با خندهای که بیشتر شبیه به صدایِ خرد شدنِ استخوان بود، از تویِ جیبش چیزی درآورد. یک ریموتِ کوچک. «فکر کردید فقط اینجا رو میتونم کنترل کنم؟»
او ریموت را فشرد و ناگهان زمینِ زیرِ پایِ آوا و حامی شروع به لرزیدن کرد. ستونهایِ اصلیِ انبار داشتند از کار میافتادند. سقفِ فلزیِ غولپیکر با صدایِ مهیبی شروع به پایین آمدن کرد. آنها زیرِ آوارِ یک ساختمانِ در حالِ فرو ریختن گیر افتاده بودند!
او ؛ یک انسان تکرار نشدنیه.
نه تکرار میشی نه تکراری!
https://eitaa.com/Haami13