بیلی آیلیش رئالی فن!رئال فقط یه تیم نیست؛ عشقه:)🎀🙍🏻♀
اصکی ✖️ منبع ✔️
@Haami13
00:00
من خاطراتم با تورو هرشب مرور میکنم، میمیرم از دوریت ولی حفظ غرور میکنم✨🙂
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت 24✨🤍
دیوارها با سرعتِ بیرحمانهای به سمتِ هم حرکت میکردند. صدایِ نالهیِ فولادِ فشرده شده در کل تونل میپیچید. حامی به آوا نگاه کرد، چشمانش پر از ترس اما ثابتقدم بود. او میدانست آوا چه تصمیمی گرفته.
آوا با دستهایِ لرزان اما سریع، لپتاپش را به ترمینالِ اصلیِ رویِ دیوار وصل کرد. «حامی، سی ثانیه وقت داریم… اگه این کد عمل نکنه، ما توی این دیوارها له میشیم.»
او دکمهی ارسال را فشرد. در همان لحظه، تمامِ چراغهایِ نئونیِ تونل با صدایِ وحشتناکِ «تِرقتِرق» منفجر شدند و جرقه به اطراف پاشیدند. همه جا در تاریکی مطلق فرو رفت. سیستمِ مرکزیِ ایترنا برایِ ۳۰ ثانیه کلا از کار افتاد.
در این سکوتِ مرگبار، آنها بیدفاع بودند. آوا حس کرد کسی در چند سانتیمتریِ او نفس میکشد. دستِ سرد و فلزیِ همان مردِ نقابدار در تاریکی رویِ شانه آوا نشست. او بدونِ اینکه دیده شود، پچپچ کرد: «خوشحالی؟ ۳۰ ثانیه فرصت داری تا تویِ این دخمه بپوسی، قبل از اینکه سیستم دوباره بالا بیاد و تو رو تیکه تیکه کنه.»
آوا فریاد زد: «حامی! اون اینجاست!»
حامی در تاریکی به سمتِ صدا هجوم برد، اما دستش به جایِ مردِ نقابدار، به خنجرِ لیزریِ او خورد که رویِ زمین افتاده بود. خنجر در دستِ حامی روشن شد و فضایِ کوچک را با نوری سرخ و خونین پر کرد. اما صحنهای که دیدند، خون را در رگهایشان منجمد کرد:
دور تا دورِ تونل، دهها دوربینِ کوچکِ مخفی که تا قبل از آن غیرفعال بودند، حالا با نورهایِ قرمزِ چشمکزن، دقیقاً رویِ قلبِ حامی و آوا قفل شده بودند. و ثانیهشمارِ مانیتورِ اصلی که روی دیوار بود، با فونتِ بزرگِ سرخرنگ در حالِ کم شدن بود: ۲۵… ۲۴… ۲۳…
آنها فهمیدند که این «قمارِ مرگ» تلهی بزرگتری بوده؛ ایترنا عمداً اجازه داده بود آنها سیستم را هک کنند تا موقعیتشان را در تاریکیِ کامل ردیابی کند!
🎀🤍