eitaa logo
🎀✨𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽✨🎀
128 دنبال‌کننده
414 عکس
79 ویدیو
13 فایل
به نام او at my best = در بهترین حالت خودم میگم ، میشه قوی باشی؟ مطمئن باش میتونی، دنیا فقط دوروزه...• اینجا ؟ اینجا جاییه که پراز چیز های انگیزشی و گوگوری مگوریههه🛐 شروعمون ؛ ¹⁴⁰⁵/²/²⁵ کپی؟ فوروارد قشنگ تره جانا خونمون؛ https://eitaa.com/Haami13
مشاهده در ایتا
دانلود
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت 26 ✨🤍 هنوز حامی از شوکِ بی‌تفاوتیِ آوا بیرون نیامده بود که صدایی از پشتِ ستون‌هایِ تخریب‌شده بلند شد. صدایی آرام، سرد و در عین حال آشنا. «خیلی دیر شد، حامی. اون دیگه هیچ‌کدومتون رو به یاد نمیاره… چون من زودتر از شما رسیدم.» از میانِ دود و بخار، زنی با لباسِ نقره‌ای و چشمانی که مثلِ نئون می‌درخشیدند، وارد شد. او «سلنا» بود، هکری که فکر می‌کردند در ابتدایِ راه کشته شده. او یک حافظه‌یِ فلشِ کوچک در دست داشت که با نورِ آبیِ ضعیفی می‌درخشد؛ دقیقاً همان رنگی که آوا در حافظه‌اش داشت. سلنا لبخندی تلخ زد و گفت: «من کپیِ حافظه‌یِ آوا رو دارم. همه چیز رو… حتی اون ترسی که از تنهایی داشت. اما این رایگان نیست.» او به سمتِ دیوارِ بمب‌گذاری‌شده‌یِ تونل اشاره کرد که ثانیه‌شمارِ آن رویِ ۴۰ ثانیه بود. «برای اینکه آوا دوباره همون دخترِ سابق بشه، باید یکی از شماها همین‌جا بمونه و کدهایِ تخریبِ ایترنا رو تا لحظه‌ی آخر دستی نگه داره. وگرنه، کلِ این مرکز رویِ سرِ شهر فرو می‌ریزه و هزاران نفر کشته می‌شن.» حامی به آوا نگاه کرد که مثلِ یک عروسکِ بی‌جان، به فضایِ خالی خیره مانده بود. بعد به سلنا نگاه کرد که داشت فلش را بینِ انگشتانش می‌چرخاند. سلنا اضافه کرد: «زمان کمه. یا آوا رو ببرید و بگذارید شهر نابود شه، یا یکی‌تون بمونه، بمیره، و اون یکی با آوا نجات پیدا کنه… البته بدونِ هیچ خاطره‌ای از کسی که براش فداکاری کرده.» 🎀🤍
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت 27✨🤍 حامی به چشمانِ بی‌روحِ آوا نگاه کرد و بعد نگاهش را به سلنا دوخت. سلنا لبخندی پیروزمندانه داشت، اما حامی می‌دانست نباید به او اعتماد کرد. حامی با سرعتی که فقط یک مبارزِ حرفه‌ای دارد، به جایِ دست دادن با سلنا، چاقویِ لیزریِ خنجر را با تمامِ قدرت به پنلِ کنترلِ بمب‌ها کوبید. جرقه‌هایِ شدیدِ الکتریکی بلند شد و سیستمِ مرکزی در حالی که آژیر می‌کشید، رویِ ۵ ثانیه قفل شد. حامی فریاد زد: «بدو آوا!» او دستِ آوا را گرفت و با هم به سمتِ دریچه‌یِ مشبک و زنگ‌زده‌ای که در انتهایِ دیوار بود شیرجه زدند. سلنا که انتظارِ این دیوانگی را نداشت، با خشم فریاد کشید و سعی کرد از مهلکه فرار کند، اما ثانیه‌یِ پنجم فرا رسید. انفجاری مهیب انبار را لرزاند. موجِ آتش، دریچه را از جا کند و آوا و حامی را مثلِ دو تکه چوب به درونِ تاریکیِ مطلقِ پشتِ دریچه پرتاب کرد. آن‌ها در یک سقوطِ آزادِ بی‌پایان بودند، در حالی که اطرافشان پر از لوله‌هایِ بخارِ داغ و چرخ‌دنده‌هایِ عظیمِ ایترنا بود. ناگهان، آن‌ها رویِ یک سطحِ لغزنده و فلزی سقوط کردند که به نظر می‌رسید سقفِ یک قطارِ مغناطیسیِ فوق‌سریع است که در حالِ عبور از تونل‌هایِ مخفیِ زیرِ شهر بود. سرعتِ قطار آنقدر زیاد بود که گوش‌هایشان از صدایِ باد سوت می‌کشید. آوا—که هنوز حافظه‌اش برنگشته بود—به حامی نگاه کرد و پرسید: «ما کجا هستیم؟ این قطار… کجا می‌ره؟» حامی در حالی که زخمی بود و نفس‌نفس می‌زد، به کابینِ جلوییِ قطار نگاه کرد؛ جایی که مردی با همان پالتویِ مشکیِ پارت‌هایِ قبل، پشتِ فرمانِ قطار نشسته بود و آن‌ها را مستقیم به سمتِ «مرکزِ اصلیِ کنترلِ ایترنا» در قلبِ پایتخت می‌برد! 🎀🤍
منتظر رمان جدیدم باشید!🌚🎀
شبتون به زیبایی رفقاتون✨🤍
میشه تا فردا رو همین آمار بمونیم کم نشیم✨؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خوبید دخترام؟🙍🏻‍♀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا