عامممم آمار به ¹⁴⁰ برسه ناشناس میزارم .🙃🌚
https://eitaa.com/Haami13
بیایید خوشحالم کنید🌚
00:00
من خاطراتم با تورو هرشب مرور میکنم، میمیرم از دوریت ولی حفظ غرور میکنم✨🙂
هدایت شده از 𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
میشه تا فردا رو همین آمار بمونیم کم نشیم✨؟
535.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
If you don’t wake up right now with your full might
you will never be able to achieve that dream you saw last night
Good morning
اگه همین الان با تمام قدرت و توانت از رختخواب بیرون نیای
هیچ وقت نمیتونی به رویایی که دیشب دیدی دست پیدا کنی.
صبح همگی بخیر دوستان✨
آوا دَر حَنجَره ِحامی پارت ³⁴✨🤍
آوا در حالی که باد ملایم صبحگاهی موهایش را به آرامی تکان میداد، نگاهش را از افقِ شهرِ طلاییرنگ گرفت و به آرش و سلنا دوخت. سکوتی سنگین بر فضای میدان حاکم بود؛ سکوتی که از شدت هیجان، سنگینتر از کوههای اطراف به نظر میرسید. صدها سربازی که پیش روی او زانو زده بودند، مثل تندیسهای سنگی، تمام نفسهای خود را حبس کرده بودند. آنها نه فقط منتظر یک فرمانده، بلکه منتظر نوری بودند که قرار بود از میان چشمان آوا ساطع شود.
آرش، با چشمانی که از شدت حیرت و تحسین برق میزد، گام کوچکی به جلو برداشت. او میدانست که این لحظه، فراتر از یک پیروزی نظامی ساده است؛ این لحظهای است که سرنوشتِ تمام ملتها در گروِ یک تصمیم، در قلبِ دخترِ تنها ایستاده است. سلنا نیز که معمولاً با خونسردی همیشگیاش شناخته میشد، حالا لرزشی خفیف در دستانش حس میکرد. او زیر لب زمزمه کرد: «آوا… همه دارن نگاهت میکنن…»
آوا لبخند تلخ و شیرینی زد. او میدانست که شهر، با تمام شکوه و دیوارهایش، تشنهی چیزی فراتر از امنیت است؛ شهر تشنهی “قلب” اوست، قلبی که در طول این مسیر پر از سختی و جنگ، بارها شکسته بود اما هر بار قویتر بازگشته بود.
او در حالی که نگاهش را به سمت دروازههای عظیم شهر دوخته بود، با صدایی که شاید آرام بود اما در میان سکوت، مثل رعد میپیچید، گفت:
«آنها شهر را ساختهاند، اما ما باید روح را به آن بازگردانیم. امروز، ما فقط وارد یک سرزمین نمیشویم، ما آغازگر یک دوران جدید هستیم.»
در همان لحظه، شعلههای مشعلهای کنار مسیر، با وزش باد، رقص کوتاهی کردند و گویی خورشید هم برای تماشای این لحظه، از پشت ابرها سرک کشیده بود. اما درست زمانی که آوا قدم اول را برای حرکت به سمت شهر برمیداشت، صدای ناگهانی و وحشتزدهی یکی از سربازان از سمت جنگلهای پشت سرشان، سکوت را در هم شکست…
🤍🎀