هدایت شده از جج؟پیفوری👀
https://eitaa.com/joinchat/2113144559Cedf393c446
چنلقبلیپاکشدش
جوینبدیناینجا💆🏻♀️✨️
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ³⁷✨🤍
آوا به چشمانِ آرش خیره شد.
سکوتِ سنگینی سالن را پر کرده بود.
سربازها همچنان روی زمین زانو زده بودند.
سلنا با نیشخندی از دور تماشایش میکرد.
آوا به سمتِ حامی برگشت و چشمکی زد.
حامی با وحشت اما اطمینان سرش را تکان داد.
آوا دستش را به سمتِ آرش دراز کرد.
آرش با لبخندی پیروزمندانه دستش را گرفت.
«خوش اومدی به خونه، فرماندهِ من.»
آوا احساس کرد جریانی سرد وارد بدنش شد.
از سر انگشتانش تا عمقِ قلبِ فلزیاش.
دردِ وحشتناکی شبیه برقگرفتگی بود.
اما آوا دندانهایش را روی هم فشرد.
او در جیبِ داخلی پالتویش، لپتاپ داشت.
با دستِ آزادش، کابل را به سوکت وصل کرد.
آرش نفهمید. او غرقِ در پیروزی بود.
صفحه نمایشِ کوچکش در نورِ قرمز درخشید.
کدها مثل بارانِ اسیدی روی صفحه جاری شدند.
«دسترسی به هسته… شروع شد.»
آوا در ذهنش با ماشینِ شهر حرف میزد.
او باید هویتِ خودش را حفظ میکرد.
تصویرِ حامی توی ذهنش شد سپرِ دفاعی.
آرش ناگهان چشمانش گرد شد و عقب کشید.
«داری چیکار میکنی؟ این کدها چیه؟»
آوا لبخندی زد که بویِ خطر میداد.
دارم خونه رو پس میگیرم، آرش.»
انفجاری از نورِ سفید سالن را لرزاند.
سربازها از جایشان نیمخیز شدند.
سیستمِ ایترنا جیغِ الکترونیکی کشید.
تمامِ چراغهای سالن به رنگِ آبی درآمدند.
آوا حس کرد دیگر خودش نیست؛ او همه بود.
او تمامِ شهر را در ذهنش میدید.
حامی داد زد: «آوا! تمومش کن!»
اما آوا در حالِ نوشتنِ کدهایِ آخر بود.
کدهایی که وفاداریاش را به حامی میبست.
آرش دستش را به سمت کلتش برد.
سلنا فریاد زد: «نذار تموم کنه!»
آوا کلیدِ «اینتر» را با تمام قدرت فشرد.
سکوتِ مرگباری همهجا را فرا گرفت.
و بعد، قلبِ ایترنا شروع کرد به تپیدن.
🎀🤍