آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ³⁸✨🤍
سکوتِ بعد از انفجار، ترسناکتر از خودِ صدا بود.
آوا میانِ رشتههای نوریِ آبی معلق بود.
او دیگر گوشت و پوست نداشت؛ فقط کد بود.
حامی از دور، با چشمانی گریان به او خیره شده بود.
آرش، لرزان و مغلوب، به زمین افتاده بود.
سلنا سعی کرد به سمتِ کنسول اصلی بدود.
اما انگشتانِ آوا، راهِ سلنا را سد کردند.
«هیچکس به اینجا نزدیک نشود.»
صدا، نه از دهان، که از تمامِ بلندگوهای شهر بود.
صدای آوا، حالا با طنینِ فلزی و باشکوه بود.
او تمامِ سیستمِ امنیت را در اختیار داشت.
او میتوانست با یک فکر، کلِ شهر را خاموش کند.
یا میتوانست تمامِ دروازههای ایترنا را باز کند.
حامی فریاد زد: «آوا! بیدار شو! خودت رو گم نکن!»
آوا در میانِ دریایی از دادهها، صدای حامی را شنید.
آن صدا، مثل یک لنگر در اقیانوسِ کدها بود.
او به سمتِ هسته مرکزی، نگاهی انداخت.
سیستم داشت سعی میکرد هویتِ انسانیاش را پاک کند.
«خطای سیستم: تلاش برای بازنویسیِ پروتکلها…»
آوا لبخندی زد؛ لبخندی که از میانِ پیکسلها میدرخشید.
او به جایِ جنگیدن با سیستم، با آن متحد شد.
او دستور داد: «تمامِ منابع، به بخشِ مسکونی برگردد.»
«انرژیِ اضافی، به بخشهایِ فقیرنشین هدایت شود.»
🎀🤍