★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:17
Fasl:1
اوین:سلام
حامی:سلام عمرم
اوین:بشینم تو ماشین؟
حامی:چرا که نه
حامی رفت و در رو برای اوین باز کرد
حامی:بفرمایید پرنسس
اوین:🙂
حامی:کجا بریم؟
اوین:نمیدونم
حامی:بریم رستوران شام
اوین:بریم
حامی:چخبر گفتی که سپهر پسرعموت
اوین:وای حامی میدونی چیشده
حامی:چیشده
اوین:بابام گفت که مجبوری و باید با سپهر ازدواج کنی ولی من نمیخوام
حامی:چیبگم من
اوین:تو خونه حق انتخاب ندارم🥺
حامی:بغض نکن دورت بگردم
اوین بغضش ترکیدو اشک هایش مهمون چشمانش شدند
حامی:عشقم اینکه گریه نداره درستش میکنیم
آوین:آخه چطورییییییی
حامی:بهت قول میدم
حامی دستشو گزاشت روی گونه های اوین و اشکشو پاک کرد و گفت:گریه نکن ببینم
آوین:...
چند دقیقه بعد
حامی:رسیدیم
اوین و حامی پیاده شدند
رفتند داخل
منو رو اسکن کردن
حامی:چی میخوای
اوین:نمیدونم
حامی:من پیتزا رست پیف
اوین:برای منم مخصوص
حامی:حله
حامی رفت پای صندوق
حامی:سلام اقا
🧑🏻💼:سلام خوش اومدین سفارشتون
حامی:یدونه پیتزا مخصوص و پیتزا رست پیف و دوتا نوشابه قوطی کوکاکولا
🧑🏻💼:بله سفارش دیگه ای ندارید
حامی:نه ممنون
حامی کارت رو داد و حساب کرد
رفت سر جاش نشست
اوین:اومدی
حامی:اره عشقم
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:18
Fasl:1
اوین رفت توی گوشیش پیام های سپهر رو دید
جا خورد
پیام های سپهر
سلام اوین!
بهم گوش کن و جوابمو بده
اون مرتی*که که باهاش بدرد تو نمیخوره اصن اون هیچی نداره
زندگیتو با اون خراب نکن
من بهترین زندگی رو واسه ات میسازم
پایان پیام هاش
اوین پیام هارو خوند
جوابش رو داد:
سلام سپهر
فکر نمیکنم این موضوع به تو ربطی داشته باشه
حامی خونه داره ..ماشین داره ولی تو اینارو نداری حتی اخلاقم نداری
پایان پیام هاش
بعد از چند دقیقه غذا ها اومد
هردو مشغول خوردن شدن
غذا ها که تموم شد هردو بلند شدند
سوار ماشین شدن
اوین:حامی من نمیخوام برم تو اون خونه
حامی:آوین این چه حرفیه تو اونجا بدنیا اومدی و زندگی کردی .برو فداتشم فردا میام ببرمت کافه
اوین:قول میدی ؟
حامی:معلومه که قول میدم قول قول
آوین: خدافظ
حامی: خدافظ قشنگم
اوین پیاده شد
زنگ خونه رو زد
فرشته از دوربین اوین رو دید در رو باز کرد
اوین رفت داخل
اوین:سلام
رضا:سلام کجا بودی
اوین:رستوران
رضا:با کی
اوین:بابا من بزرگ شدم خودم میدونم با کی برم با کی نرم
رضا:حامی لیاقت تورو نداره چرا نمیفهمی
اوین:بابا بزار بیاد خواستگاریم بعد نظرتو بده
رضا:هوف
اوین : یعنی فردا بهش بگم بیاد؟🥺
رضا:حرفی ندارم
آوین:مامان
فرشته:بگو
اوین خوشحال شد رفت بالا و قضیه رو به صورت پیامک برای حامی گفت
حامی پیام هارو دید و جوابش اوکی بود