eitaa logo
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
200 دنبال‌کننده
947 عکس
123 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها . عضو جمعیت نویسندگان📖 | 𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
✨️🌀ࡃ‌‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🌀✨️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .³³ -تعجب کردم و یه لبخند زدم و قطع کردم +از اتاق زدم ب
✨️🌀ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🌀✨️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .³⁴ خورشید:خب برو دیگه آقا داماد رو منتظر نزار +باش باش الان میرم خدافظظظظ؛ سریع از پله ها رفتم پایین یه نفس عمیق کشیدم و رفتم سمت ماشین حامی و سوار شدم چنان بهم خیره شد که خجالت کشیدم -خوشگل شدی +مرسی -استارت رو زدم و بعد چند دقیقه رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم داخل هانیه خواست بشینه صندلی رو براش کشیدم عقب و نشست و بعد رفتم خودم نشستم +وایی خیلی آقا.یی. جنتل...منه😌✨️ عه وا الان چی گفتم...وایی نه چی هیچی من چیزی نگفتم -چیزی میخوری؟ +آره یه چایی -چایی نداره +ای.ش. چه با کلاسه اینجا -خوشت نیومد؟ +نه چی؟خیلی خوبه اینجا فقط چایی نداشت ناراحت شدم گارسون:سلام،خوش اومدید چی میل دارید؟ +من یه لته میخورم -منم یه قهوه میخورم گارسون:بله چشم +واییی داشتم کنترلم رو از دست میدادم پامو میکوبیدم روی زمین -هانیه،فردا کاری که نداری؟ +نه این چند روز هیچ کاری نیس منم نیازی نیس برم -پس خوبه،فردا ساعتای 2 اینا میام دنبالت تا تورو ببرم پیش خانوادم +باش هرجور مایلی -خب،میشه شرایط رو بگی +جانم؟ -اینکه چجوری باید باهات رفتار کنم تا نشکنی +منم مثل بقیه ام -بقیه؟ +مردم -اها +فقط یه شرط دارم -جانم؟ +منو ترک نکنی -با تعجب به چشاش خیره شدم +چشام رو ازش دزدیدم -چشات رو ازم ندزد که دیوو‌‌‌‌...نه میشم +یه لبخند زدم -خوشت میاد؟ +آره😌😂 -باش پس +سفارشامونو آوردن گرفتیم +نوش جون. . . {رمان. . .🌊🌀} {به قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️} {اصکی❌️🐘}
هدایت شده از •𝗛𝗮𝗮𝗺𝗶𝗺•
-صاحب این اکانت بیا چنلم ،شآت عضویتتو بفرست برای من ؛ تآ بهت هرچی دوست داشتی جایزه بدمم🤍 @Haamimo
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
✨️🌀ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🌀✨️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .³⁴ خورشید:خب برو دیگه آقا داماد رو منتظر نزار +باش باش
✨️🌀ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🌀✨️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .³⁵ +نوش جون. . . -همچنین. . .یه قلوپ خوردم؛ هانیه +جانم؟ -چیزع +چیه؟ -تو...قبلا.رابط.ه...داشتی؟با...کسی؟؟ +منظور -منظور خاصی نداشتم..چون قراره باهم زندگی کنیم فکر کردم باید بدونم. +حامی،،،تو مگه نگفتی این ازدواج...از روی عشق نیست؟ -آره خب همینطوره! +همینطوره؟ -آره +حامی تو میخوایی با من چند روز خوش گذرونی کنی بعد بری گم..شی از زندگیم؟ -این ازدواج از عشق نیست +پس سوال نپرس -باش +آفرین؛ گوشیم زنگ خورد خورشید بود جواب دادم خورشید:الووووو +الو چیشده؟ خورشید:ببینم قضیه جدی شد؟ +خف..ه. شو خورشیدددد خورشید:ایش خب مگه چی گفتم؟؟؟؟😒 +خدافظ خورشید:خدافظظظ عروس خانوم +(خندیدم)😒😂 قطع کرد.. -هانیه +باز چیه؟ -نظرم اینه که توی خونه ی من زندگی کنیم،حالا نظر تورو نمیدونم +پس باید سر قبر من زندگی کنیم؟ -نه خب از لحاظ چی +اهااااا فاطمه؟ -آره +نترس فاطمه بغل گوش منه -نگرفتم حرفتو +منظورم اینه فاطمه نزدیک ما زندگی میکنه -چجوری؟باید بخریم؟ +نه خونه ی داداشم -تو مگه خونه منو بلدی اصلا؟ +یادمه یبار رفته بودیم خونت -اها باش هرجور مایلی +داداشم توی جای که تو زندگی می‌کنی الان قبلا واحد گرفته بود و فاطمه اونجا زندگی میکنه -باش باش فهمیدم {رمان. . .🌊🌀} { به‌قلم | 𝗙𝗮𝘁𝗶✍️} {اصکی❌️🐘}