𝗗𝘦𝗹𝖳︎𝘢𝗇︎𝗴𝗲 𝘀ᥲ𝗅︎𝖾𝗵𝗶۪𖧧🙆🏿♀️
𝗗𝗈𝗇︎𝗍 𝗰𝗼𝗉𝗒 . . . 🌚
𝗷𝗮𝗌𝗍 𝗳𝗼𝗿𝗐𝖺𝗋𝖽 ؛)🖤🐈⬛
𝗖𝗁︎𝖺𝗇︎𝗻𝖾𝗹 :💲
《'𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝒎𝒂𝒓𝒛'》
@HaamimRoman
پِدَرَم کوروش
وَطَنَم ایران
مادَرم کاساندان
پِیرو دین زَرتشت
پیامبَرم حَضرت زَرتشت
شِناسنامه ام تختِ جمشید
کتابِ مُقدسم شاهنامه
عاشورایم جنگِ قادسیه
رنگِ پَرچَمم سه رَنگ فروهرنشان
اِمامانَم خَشایار، مازیار، داریوش، کمبوجیه، انوشيروان، آریو بَرزَن
خُدایَم اَهورامزدا
زَبانَم پارسی
شعارم پِندارنیک، گفتارِنیک، کردارِنیک
مَن اَز نَسل کُوروش بُزرگ هَستم
تنها پادشاهِ چَند ملیتی
که نُخستین مَنشورِ حُقوقِ بَشر را نوشت!
«دلی»
#اَحمَــ...ـق اَز گُفتارَش شِناخته میشَوَد وَ عاقِل اَز سُکوتَش#🤫👀️
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هعی.
𝗗𝘦𝗹𝖳︎𝘢𝗇︎𝗴𝗲 𝘀ᥲ𝗅︎𝖾𝗵𝗶۪𖧧🙆🏿♀️
𝗗𝗈𝗇︎𝗍 𝗰𝗼𝗉𝗒 . . . 🌚
𝗷𝗮𝗌𝗍 𝗳𝗼𝗿𝗐𝖺𝗋𝖽 ؛)🖤🐈⬛
𝗖𝗁︎𝖺𝗇︎𝗻𝖾𝗹 :💲
《'𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝒎𝒂𝒓𝒛'》
@HaamimRoman
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝗗𝘦𝗹𝖳︎𝘢𝗇︎𝗴𝗲 𝘀ᥲ𝗅︎𝖾𝗵𝗶۪𖧧🙆🏿♀️
𝗗𝗈𝗇︎𝗍 𝗰𝗼𝗉𝗒 . . . 🌚
𝗷𝗮𝗌𝗍 𝗳𝗼𝗿𝗐𝖺𝗋𝖽 ؛)🖤🐈⬛
𝗖𝗁︎𝖺𝗇︎𝗻𝖾𝗹 :💲
《'𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝒎𝒂𝒓𝒛'》
@HaamimRoman
عشق بی حد و مرز😌🪄
·.¸¸.·♩♪♫ هـرشـب هــܩــین مو00:00ـقع ڪـہ ܩـیـشــہ בل ܩـن پـیـش تـوعــہ♫♪♩·.¸¸.·
تــایـ00:00ــم فـداتـون،فــداے حـامــےمـون؛🌚
بــہ امـید بـهـتـر بـودن فـردامـون✨️🦢
💖⛓️00:00⛓️💖
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤🐈⬛️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴⁹ خورشید:مناونامیر رو جـــR میدممممم فاطمه:اروم باش(ب
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤🐈⬛️
𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁵⁰
خورشید:من میرم تو استراحت کن
+حامی
-جو. ن دلم.
+چرا..فاطی..با امیر رفت؟،
-عوم..
+میشه درس جواب بدی..
-کمی مکث کردم و بعد لــ..ـب زدم؛
فاطمه با امیر ازدواج کرده
+چی؟،(بغض)
-هانیه چیزی نشده فاطمه هم حالش خوبه.
+چرا؟!اون .ا..حامی چرا؟،
-من میرم استراحت کن
+جواب منو..(سرفه)
-از اتاق زدم بیرون
خورشید:چیزی ك به هانی نگفتی،؟
-گفتم...
خورشید:چراااااا؟،(با عصبانیت)
-باید میدونست .
خورشید:اون تازه از کما در اومده دیو..ونه.
-خب میگم باید میدونست
به منم نگو دیو..ونه
خورشید:خدایا به من صبر بده به اینا هم عقل
-الان منظورت چی بود؟،
خورشید:بعش اهمیت ندادم
☆
امیر:رسیدیم خونه بردمش اتاق؛
چرا بدون اجازه من میری بیرون؟،
(با صدای بلند)
فاطمه:هیچینگفتم
امیر:باتوهم جواب بده
فاطمه:دوست داشتم امیر دوست داشتم .
امیر:گوشیتو دادم بهت پررو شدی؟!
فاطمه:آره آره پررو شدم.
امیر:چقد زبون درازی .
فاطمه:همینی ك هست.
امیر:چیمیگی؟،
فاطمه:همینی ك گفتم.
امیر:صدامو بردم بالا.
فاطمه:تو چقدر...آدم بدی هستی
تازه شناختمت،،،از شناختت پشیمونم.
کاش میــمـ...ــردم اما با تو آشنا نمیشدم.
امیر:خوبه
فاطمه:آره خیلی خوبه
اصلا نمیخوام قیافت رو ببینم
ازت متنفر..م امیر(با صدای بلند)
امیر:نشستم روی صندلی اتاق و با اخم بهش نگاه میکردم؛
ببخشید
فاطمه:با بخشش تموم میشه؟!
اون همه کتک هات اونهمه حرفات اونهمه صــ..ــگ شدنات اون همه زور گفتنات(مکث کردم و بعد خیلی آروم گفتم)
با یه ببخشید خالی تموم میشه؟،
جای زخمای روی بدن من خوب میشه ولی زخمایی ك روی قلبم با دستات ازش جامونده هیچوقت با هیچ دکتری خوب نمیشه.
امیر:از اتاق رفتم بیرون.
فاطمه:گوشیمو برداشتم در روقفل کردم و زنگ زدم به خورشید؛
خورشید:الو
فاطمه:(گریه)
خورشید:چیشده فاطییی
+بزار رو بلندگو
فاطمه:ا(گریه شدید)
خورشید: چی درست بگوو؟!
+بزار رو بلندگوووو
فاطمه:من..میخوام فرار کنم..
خورشید:از جونت سیر شدی فاطمه
صبر کنمیامخودمنجاتتمیدم.
فاطمه:نه خورشید من نمیتونم صبر کنم
بهم کمك کن.
(هق هق و گریه)
{رمان. . .🌚}
{به قلم | FATI✍}
{اصکی❌🐘}